<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550</id><updated>2011-04-21T11:15:49.830-07:00</updated><title type='text'>?ï¿½?ï¿½?ï¿½?ï¿½ ?ï¿½ ???ï¿½ ?ï¿½?ï¿½</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://hezar.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>165</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-105648376629830374</id><published>2003-06-24T12:42:00.000-07:00</published><updated>2003-06-24T12:45:15.060-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دوستان، من قرار بود هزار و يكشب در اينجا مطلب بنويسم ولي انگار نتونستم به قول خودم عمل كنم. يك جورايي دنبال تنوع بودم تا اينكه يكي از دوستانم واسه من يك سايتي درست كرد به اميد اينكه كار نوشتن رو جدي بگيرم. تا حالا نتونستم. &lt;a href="http://www.donyayeman.com/"&gt;اينم ادرس سايت من&lt;/a&gt; شايد دادن اين آدرس به دوستاني كه لطف ميكردند و نوشته هاي من رو مي خوندند موجب بشه كه من به نوشتن پناه ببرم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-105648376629830374?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/105648376629830374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/105648376629830374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2003_06_22_archive.html#105648376629830374' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-91242397</id><published>2003-03-23T14:25:00.000-08:00</published><updated>2003-03-23T14:25:51.530-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هر جا ميروم سخن از جنگ است. تلويزيون را روشن مي كنم لاشه سربازهاي آمريكايي كشته شده، كمي بعد مجروحان عراقي در يكي از بيمارستانهاي بغداد. چهره صدام حسين در حالي كه مي خندد. تصويرجرج بوش كه از بس اسمش را شنيده ام حالت تهوع به من مي دهد. تظاهرات ضد جنگ در برلين در آمستردام در بروكسل در پاريس و ....جنگ و جنگ و جنگ ....&lt;br /&gt;پنجشنبه همه مردم به محل سفارت آمريكا هجوم آوردند و خشم و انزجار خودشان را از سياست هاي جرج بوش نشان دادند. روز جمعه هزاران نفر به خيابانها ريختند. شنبه از ساعت 2 بعد از ظهر تظاهر كنندگان خيابانها را اشغال كردند. مسير راهپيمايي اين بار اما از جلوي سفارت بود. كمي در آنجا توقف كرديم. دخترم را كه چند روز پيش پانزده سالش شد را هم با خودم برده بودم. دلم مي خواهد او هم با جريانات و مسائل سياسي روز آشنا شود. نمي دانم چرا گريه ام گرفته بود. بغض گلويم را مي فشرد و من خودم را به زور كنترل كرده بودم. يك مشت از جوانهاي عرب شروع به پرت كردن تخم مرغ و گوجه فرنگي و سنگ به طرف نيروهاي پليس كردند. تظاهرات صلح طلبانه هم داشت بوي جنگ مي گرفت. از محل دور شدم و به مسير ادامه دادم. نمي خواستم در خشونت سهمي داشته باشم. به خانه مي آيم در يكي از كانالهاي تلويزيوني چند متخصص در حال تحليل شرايط سياسي درمنطقه خاورميانه هستند. مي خواهند به اين شسوال كه آيا اين جنگ براي نفت است يا نه پاسخي بيابند. حوصله ام سر مي رود كانال را عوض مي كنم.&lt;br /&gt;تلويزيون تصوير عراقي هاي نمي دانم كدام شهر اشغال شده را نشان مي دهد كه سربازان آمريكايي را در آغوش مي گيرند و به آنها غذا مي دهند. كانال را عوض مي كنم. ساختمانهاي ويران شده و مردمي كه در زير آورار به دنبال عزيزي مي گردند و مي گويند مرگ بر بوش ، مرگ بر آمريكا. حالم بد مي شود. حال كسي را دارم كه كه بعد از سر كشيدن يك ليوان شربت شيرين به او يك ليوان سركه خورانده باشند. براستي من در كجا ايستاده ام. تمام ايراني هاي اينور مرز تا آنجا كه من مي دانم مخالف حمله آمريكا هستند و مي شنوم كه آنور مرز اوضاع متفاوت است. نمي دانم چرا، حدس هاي ميزنم و لي دوست داشتم يكي جواب قانع كننده اي به من مي داد. از جنگ بيزارم بر هر گونه اي كه باشد يا در هر جاي جهان كه بخواهد باشد. طرفدار جنگ بودن براي من غير ممكن است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-91242397?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/91242397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/91242397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2003_03_23_archive.html#91242397' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-90546737</id><published>2003-03-11T14:13:00.000-08:00</published><updated>2003-03-11T14:15:49.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هوا باراني است و ابرها سير مي گريند، بي هيچ بهانه اي. دل من اما بدجوري به دنبال بهانه است. كاش فردا روز اول فروردين بود. كاش من درحال خريد لباس عيد در بازار پرهلهله شهر گمشده ام بودم كه روزهاي آخر اسفند حتي باران هاي بي امانش  بوي عيد مي داد. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-90546737?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/90546737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/90546737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2003_03_09_archive.html#90546737' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-90481326</id><published>2003-03-10T14:14:00.000-08:00</published><updated>2003-03-10T14:14:21.436-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>و تولد و تكامل و غرور&lt;br /&gt;امروز روز تولدم است. تصميم گرفم كار خاصي نكنم. از صبح زود دوستان نزديكم زنگ زدند روي مبايلم پيغام گذاشتند و اي ميل فرستادند. شرمنده همه شدم. حسابي ياد مادرم افتادم كه براي هفدهمين بار در روز تولدم نبود.  دل و دماغ جشن گرفتن اين روز رو نداشتم. دوشنبه هم روز خوبي براي سر و صدا كردن نيست. چند روزي سر كار نرفته بودم و امروز با هزار بدبختي از رختخواب زدم بيرون به قيافه خواب آلودش كه نگاه كردم فهميدم كه يادش نيست. تعجب هم نكردم چون روز تولد خودش را ديگران يادش مي اندازند. به خودم گفتم چه اهميتي داره، امروز هم مثل روزهاي ديگه. سر كار تلفن باران شدم از دوستاني كه هميشه روشون حسابم كردم سهيلا و مژگان فرح روز پروين و رويا و بعد دخترم زنگ زد و بعد هم دوستم گوشي رو گرفت و خواست تظاهر كنه كه يادش نرفته و تولدم رو تبريك گفت. بعد هم پروين با يك دسته گل اومد دنبالم سر كار وبه قول خودمون يك حال حسابي در روز تولد مون به ما داد. واقعا سورپريز حسابي شدم. دخترم هم براي من هديه قشنگي گرفته بود. دوستم در خانه نبود و رفته بود سراغ كارهاي خريد خانه  كه از زحمات من كم كنه و ... از همه جالب تر وقتي پاي كامپيوتر نشستم ديدم دوستم مهدي تو ايران ان لاين هست. سلام كرد و من هم جوابش را دادم و تولدمو نبريك گفت. داشتم شاخ در مي آوردم. آخه ما اصلا همديگر رو نديديم. از حافظه اش تعجب كردم و از توجهش. باري حسابي خوشحال شدم. از اينكه ميبينم تنها نيستم و توي اين دنياي بزرگ براي خودم گروه كوچيكي از دوستان خوب دارم دل گرم مي شم. بعد هم نوبت تلفن خواهرم و برادرم بود از تهران از كيلومترها فاصله. بعدش مهناز كه اولين ماههاي غربت رو باهم تقسيم كرديم وشهرام كه واقعا تعجب كردم كه چطور هنوز تولد منو از ياد نبرده و دوستم كه اهل لوگزامبورگ هست و تو تعطيلات هست هم از سوئيس زنگ زده و پيغام گذاشته بود. بعد هم نوبت صباي خوبم بود كه برام يك پيغام تولدت مبارك خاله فرستاده بود.&lt;br /&gt;از خودم پرسيدم بدون آنها چه مي كردم. بدون اين همه آدم كه دوستشون دارم و دوستم دارن و به ياد من هستن. و در همه لحظات زندگيم در غم و شادي هام در كنارم بودند و من تونستمو مي تونم بهشون تكيه كنم. به دخترم نگاه مي كنم كه حالا ديگه قدش از من بلندتره و به دختر جووني بدل شده و مي گم خب تو اين سالها كه گذشته همچين وقتم رو به بطالت هم نگذروندم. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-90481326?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/90481326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/90481326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2003_03_09_archive.html#90481326' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-89507373</id><published>2003-02-21T09:45:00.000-08:00</published><updated>2003-02-21T09:45:31.296-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>يك هفته ديگر را پشت سر گذاشتم، چقدر عصر هاي جمعه خوب است. بعد از يك هفته كار فرصتي براي فراغت، براي هيچ كاري نكردن ، دراز كشيدن روي يك كاناپه و به سقف خيره شدن. خيره شدن تا محو شدن، مي شود آنقدر به سقف خيره شد تا همه چيز را از ياد برد محيط كاري را همكارهايي كه تحملشان سخت است. حتي چيزهايي كه ملت براي تو از صبح تا شب تعريف مي كنند و تو به خودت زور مي زني كه باورشان كني تا كارشان را راه بياندازي. نمي دانم اين اواخر چرا تمام مدت مجبورم كه دنبال صداقت بگردم . يافتنش راحت نيست.&lt;br /&gt;از نگاههاي گريزان بيزارم، من نمي دانم بدنبال چه ميگردم. با همكار نژادپرستم بيش از خانواده ام وقت مي گذرانم. هشت ساعت در روز، 40 ساعت در هفته، تمام هم و غمش ثروت كشورش است كه توسط خارجي ها به تاراج مي رود. تمام مدت مي خواهد ما را قانع كند كه تمامي كساني كه به مركز ما مراجعه مي كنند در حال سوءاستفاده از سيستم هستند. خسته ام، اوايل با او بحثم مي شد و لي حالا بخودم مي گويم كه نمي شود آدمها را عوض كرد. گاهي اوقات همين طور كه دارم نگاهش مي كنم در ذهنم مي گويم من كرم خانم عزيز نمي شنوم.&lt;br /&gt;دلم مي خواهد هرچه كه از ذهنم مي گذرد بارش كنم. ولي نمي شود. يا من يايد بروم يا او بايد اخراج شود چون به هيچ وجه حاضر به تغيير شغل نيست.نه اينكه از خارجي هايي كه در تمام روز مي بيند خوشش مي آيد نه ابدا. براي اينكه در 56 سالگي مي ترسد كار ديگري پيدا نكند. من بايد تصميم بگيرم شايد بايد من هم مثل دوتاي ديگري كه رفتند تسليم شده و دنبال كار ديگري بگردم. با وجود اينكه كارم را دوست دارم محيط كاري برايم غير قابل تحمل است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-89507373?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/89507373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/89507373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2003_02_16_archive.html#89507373' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-89047625</id><published>2003-02-13T11:41:00.000-08:00</published><updated>2003-02-13T11:41:42.926-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شبها كه از خانه بيرون مي زند تاريكي است و سرما، سكوت خيابانها را وقت عربده مسافران خودروهاي در رفت و آمد مي شكند. مرداني كه تحقيرش مي كنند و چند قدم آنطرف تر براي استفاده از سرويس هاي جنسي يك زن ديگر پول مي دهند و به بعدي كه چند متر دورتر ايستاده ناسزا مي گويند. صداي شكستن شيشه اي در چند متري او و فرياد هاي مستان شب گرد. &lt;br /&gt;سردش است آنقدر سرد كه تصور بزرگترين آتشها هم گرمش نخواهد كرد. او گرم نخواهد شد حتي اگر خورشيد از ماه بخواهد كه همين الان جايش را به او واگذار كند وبخواهد اگر حتي براي، او تنها او  بتابد گرم نخواهد شد.  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-89047625?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/89047625'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/89047625'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2003_02_09_archive.html#89047625' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-87439526</id><published>2003-01-14T14:27:00.000-08:00</published><updated>2003-03-05T03:11:48.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وقتي به محلي كه آدرسش را از قبل به ما داده بودند رسيدم از شور و حال ديروزم خبري نبود. احساس بدي داشتم. زير چشمي نگاهي به او كه با جثه كوچكش در كنارم قدم مي گذاشت انداختم و حس مشترك را در نگاه او خواندم. لازم نبود چيزي از او بپرسم. سرايدار آمد و ما را به درون آپارتمان هدايت كرد. برق خانه قطع بود و بوي ادرار مي آمد. كاغذ ديواري ها كنده شده و از ديوارهايي كه بوي نم مي داد آويزان بود. خودمان را به اتاق ديگري كه اسمش را آشپزخانه گذاشته بودند رسانديم كه در آن فقط يك ظرفشويي با كمدي شكسته بود و توي آن صدها سوسك مرده ديده مي شد. مرد همراه به ما گفت كه تازه آنجا از طرف مركز بهداشت سم پاشي شده و نبايد نگران سوسك هايي باشيم كه كه در هر قدممان زير پاهايمان له مي شدند. كورمال كورمال جايي كه اسمش را دوش كذاشته بودند را يافتيم. نور هر چه كه جلو تر مي رفتيم كم تر مي شد. از اشتهاي يك ساعت پيشم خبري نبود و مانده بودم چطور ساندويچي را كه امروز صبح با ميل آماده كرده بودم را بعد از برگشتن به سر كار بخورم. به مرد همراه گفتم كه خودم به مسئول ساختمان زنگ مي زنم و جواب مان را مي دهم. دخترك كه با شور و هيجان ساعتي پيش به اميد يافتن آپارتمان با كرايه اي پايين به دفتر كارم مراجعه كرده بود حالا قيافه آدم مغموني را به خود گرفته بود. خواستم دلداريش بدهم. گفتم ببين ريتا مجبور نيستيم آپارتمان را قبول كنيم چند ماه ديگر هم در ليست انتظار براي آپارتمانهاي دولتي بمان تا ببينيم چه مي شود. ريتا گفت اگر قرار است من با سوسكها سرو كله بزنم در همان جايي كه هستم ميمانم. به طرف دفتر كارم راه افتاديم و در راه من كمي سعي كردم از هر دري صحبت كنم تا منظره سوسكهاي مرده و بوي ادرار از ذهن ريتاي 22 ساله برود. &lt;br /&gt;اهل آلباني بود و از خانواده فقيري مي آمد. يكي از خواهرانش كه به خودفروشي كشيده شده بود مفقودالاثر است و او براي تامين مخارج خانواده به قصد اروپاي غربي، مدينه فاضله همه بدبختها و بيچاره ها، از کشور خارج شده و به نوبه خود به خودفروشي كشيده شده بود. بعد هم خواهر كوچكترش پارسال از ايتاليا رسيد كه از چهارده سالگي در خيابانهاي ميلان خودفروشي كرده بود و حالا هر كاري كه مي كرديم نمي توانستيم او را به ريتم زندگي يك دانش آموز 17 ساله عادت دهيم. براستي سفره فقر وقتي گسترده مي شود تا كجاها وسعت دارد و بايد چندين هزار كيلومتر دور شد تا از او گريخت. انگار براي ندارها آسمان همه جا يك رنگ است. گرفته و خاكستري. حالت تهوع آزارم مي دهد كاش مي شد كاري كرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-87439526?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/87439526'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/87439526'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2003_01_12_archive.html#87439526' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-86935726</id><published>2003-01-04T14:28:00.000-08:00</published><updated>2003-01-04T15:02:54.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هوا باز هم سرد شد. باران دمار از روزگار ما درآورد. نمي دانم اين آسمان امسال چه دل پري دارد. آنقدر سردم بود كه وان حمام را پر از آب گرم كردم و دقايقي به گرماي دلپذير آب پناه بردم. در سالن دخترم با دوستش ناتالي دارد نمي دانم براي چندمين بار فيلم سرنوشت شگفت انگيز املي پولن را مي بيند غافل از اينكه دنيا پر از آدمهايي با سرنوشت هاي شگفت انگيزاست. و من دارم حساب مي كنم امروز چقدر در مغازه ها در صف حراجي ها وقت تلف كرده ام و چقدر پول از حسابم كم شده. از خودم لجم مي گيرد از اينكه  اسير يك جامعه مصرفي هستم لجم مي گيرد. جامعه مصرفي با روابطي كه بعضي اوقات مانند قوطي كنسروهايي مي مانند كه از تاريخ مصرفشان گذشته و تو حيفت مي آيد دور بياندازيشان چون آدمهاي زيادي در دنيا گرسته هستند. نمي داني كي مي تواني با خودت صادق باشي ، با ديگران صادق باشي. كاش صداقت را هم مي شد از بقالي محل خريد چه براي مصرف شخصي چه براي هديه كردن به ديگران. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-86935726?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/86935726'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/86935726'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_12_29_archive.html#86935726' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-86935358</id><published>2003-01-04T14:16:00.000-08:00</published><updated>2003-01-04T14:16:25.920-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>قدمهايش آنقدر تند شده بود كه تا بخود بيايد داشت مي دويد. حالا از ترس رسيدن به آخر خط قدمهايش كوچكتر و كوچكتر مي شوند. پديده عجيبي است انسان. كاش مي دانست چه مي خواهد. كاش مي دانست چه چيز را نمي خواهد. اين همه پيچيدگي براي رسيدن  به نمي دانم چه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-86935358?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/86935358'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/86935358'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_12_29_archive.html#86935358' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-86023778</id><published>2002-12-15T00:49:00.000-08:00</published><updated>2003-01-04T14:17:35.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به سالن مي آيم و با ديدن تلاش انوار نور براي خزيدن از درز پردها به درون اتاق پرده ها رامي كشم. بيرون هوا ملايم به نظر مي رسد از سوز و سرماي چند روز پيش آثاري نمانده. احساس خوبي دارم ، خواب ديشبم عميق بوده و انگار در طي شب كوله بار خستگي ام را در جايي جا گذاشته ام. شايد هم چند ليوان شرابي كه به سلامتي برادرم با دوستانم سر كشيدم اين آرامش را به جانم برگرداند. باري حالم خوب است. دوست دارم بنويسم. دوست دارم يك راهپيمايي دو ساعته در جنگل بكنم. يا بروم باشگاه و كمي ورزش كنم. خلاصه همانطور كه مي بينيد اين يكشنبه به هيچوجه يكشنبه كسالت باري نخواهد بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-86023778?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/86023778'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/86023778'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_12_15_archive.html#86023778' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-86005836</id><published>2002-12-14T14:37:00.000-08:00</published><updated>2002-12-15T00:41:10.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>روز بزرگي در زندگي من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز برادرم از تزش دفاع كرد و با نمره عالي قبول شد. چند بار به خانه زنگ زدم و در آخرين باري كه شماره را گرفتم صداي مادرم را كه از خوشحالي مي لرزيد شنيدم. آنقدر به وجد آمدم كه قلبم درد گرفت. از خوشحالي اشك ريختم و چقدر دلم مي خواست پيش آنها بودم. پيش تو بودم عزيزم و مي توانستم تو را در آغوش بگيرم و تو مرا چنان بفشاري كه استخوانهايم درد بگيرد. تمام امروز را با تو بودم. اميدوارم كه حظورم را حس كرده باشي. برايت بهترين ها را آرزو مي كنم. دوستت دارم با تمامي وجودم.&lt;br /&gt;ياد روزي افتادم كه پدر ديگر نبود . بطور ناگهاني دستي او را از صحنه زندگي ما ربوده بود. تو سه سال بيشتر نداشتي و من 15 ساله بودم. مادر گريه مي كرد و نمي دانست تو و برادر كوچكمان كه چهار ماه بيش نداشت را بايد چطور بزرگ كندد و من در لابلاي اشكهايم به او قول مي دادم كه كمكش كنم در حالي كه حتي  فكر به آينده بدون وجود پدر مرا به وحشت مي انداخت. امروز تو بزرگ شدي و مادر خوشحال است. بي شك به تو مي بالد. من هم به تومي بالم، اي كاش فقط مي توانستي براي يك آن هم شده برق خوشحالي را در چشمهايم ببيني.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-86005836?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/86005836'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/86005836'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_12_08_archive.html#86005836' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-86005353</id><published>2002-12-14T14:22:00.000-08:00</published><updated>2002-12-15T00:56:48.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من خانم زويا پيرزاد نيستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان عزيز شباهت تصادفي اسم من با خانم پيرزاد بي شك دليل دريافت اي ميل هاي دوستاني است كه مرا خانم پيرزاد مي پندارند. بايد بگويم كه متاسفانه من خانم زويا پيرزاد نيستم. ايشان نويسنده است ومن به دليل ايميل هايي كه داشتم با آثار ايشان آشنا شدم. آخرين كتاب رمان خانم پيرزاد را كه ژيلاي عزيز براي ما از ايران فرستاد خواندم و لذت بردم. چراغ ها را من خاموش مي كنم واقعا خواندني است. اميدوارم هر كسي كه اين كتاب را مي خواند به اندازه من از خواندن اين اثر هنري لذت ببرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-86005353?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/86005353'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/86005353'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_12_08_archive.html#86005353' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-85117129</id><published>2002-11-26T09:37:00.000-08:00</published><updated>2002-11-26T09:37:42.463-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از بيمارستان كه ميزنيم بيرون هوا ديگر تاريك شده است. نتيجه آزمايش خون ژوسلين كه يك تراوستي آمريكاي لاتيني مبتلا به ايدز است رضايت بخش بوده و دكتر به او اميد فراوان مي دهد. نزديك ايستگاه مترو وقتي كه مي خواهم با او خدا حافظي كنم با نگاه كردن در چشمانش يك لحظه تاريكي را از ياد مي برم. اميد در نگاهش موج مي زند، به زندگي چسبيده است و مي خواهد تا آنجا كه مي شود زندگي كند حتي اگر براي سير كردن شكم خانواده اش تا صبح مجبور باشد در سرماي خيابان بايستد و ناسزا و تحقير برخي از رهگذران را متحمل شود. حتي اگر مجبور باشد در اتاق كوچكي در دل پايتخت اروپا به همراه پنج تا هفت نفر ديگر زندگي كند. به او مي گويم تا فردا ساعت 11 و نيم مثل هميشه. مي گويد پنجشنبه شب كار مي كني؟ ژوسلين نگران روند كارهاي اقامتش است. ميگويم به احتمال زياد نه ولي نگران نباش دنبال كار هاي  تو هستم. هفته پيش همكارم كه به پرونده او رسيدگي مي كرد استعفا داد و رفت. از گروه چهار نفري ما يكي هم در مرخصي به سر مي برد و من و همكار ديگرم بايد به همه كارها رسيدگي كنيم.  خجالتي است شايد كسي كه به خوبي او را نمي شناسد از اين حرف من تعجب كند. خود فروشان  در واقعيت ربط زيادي به تعاريف كليشه ايي در اذهان عمومي ندارند. ژوسلين براي كوچكترين كاري كه برايش انجام مي دهي بي نهايت سپاس گذار است و بي نهايت ارام و مهربان شايد همين خصوصياتش موجب مي شود كه او هنوز با توجه به ظاهر زمختي كه دارد مشتري هاي خاص خود را دارد. با هم خداحافظي مي كنيم و من قدمهايم را تند تر مي كنم تا هر چه سريعتر به خانه برسم. جلوي در خانه وقتي كه مي خواهم در را در پشت سرم ببندم تاريكي را جا مي گذارم. نمي گذارم با من داخل شود. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-85117129?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/85117129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/85117129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85117129' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-84619894</id><published>2002-11-16T05:23:00.000-08:00</published><updated>2002-11-16T05:23:11.100-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>حادثه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.hadeseh.com/"&gt;حادثه&lt;/a&gt; سايتي است جديد، مجموعه ايي است از حوادث اتفاق افتاده در ايران. به عبارتي مي شود گفت مجموعه ايي است از صفحات جرايد روزنامه ها به انضمام اخباري اختصاصي كه فقط در اين سايت مي توانيد بخوانيدشان.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-84619894?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84619894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84619894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84619894' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-84597470</id><published>2002-11-15T15:09:00.000-08:00</published><updated>2002-11-15T15:09:01.566-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز كه با مادرم تلفني صحبت مي كردم، از خانه مان حرف زديم كه در حال حاضر هيچيك از ما در آن زندگي نمي كند. خانه را اجاره داده اند. آپارتماني در تهران اجاره كرده اند كه هيچ شباهتي به خانه مان ندارد. من اين آپارتمان كوچك را نديده ام ولي مي توانم ابعاد و كوچكي اش را در لابلاي جملات مادرم هر بار كه از خانه مان در رشت حرف مي زند حدس بزنم. مي دانم كه پيچك امين الدوله از پنجره هايش آويزان نيست. مي دانم كه نمي شود از پنجره اش به درخت انجيرتوي حياط نگاه كرد. مي دانم نميشود با بيدار نشستن تا سپيده صبح، انقدر به تاريكي بيرون زل زد تا خطوط اشيا نمايان شوند وجان بگيرند. نمي شود تا صبح نشست و از روياها پيراهني براي فرداها بافت.&lt;br /&gt;فقط در آن اتاق بود كه رويا ها شكل مي گرفتند. اتاقي كه پنجره اش به راحتي به دنياي بيرون گشوده مي شد و با هر گشايشش توده اي از اكسيژن و هواي تازه به درون ريه هاي من هجوم مي برد. امروز به مادرم گفت كه چقدر به آن خانه وابسته هستم. دلم مي خواست مي توانستم به او بگويم كه من حتي بخشي از خودم را در گوشه اي ناشناسي از آ“ به دور از چشم زمان پنهان كرده ام تا همچنان جوان بماند. تا شايد روزي باز بيابمش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-84597470?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84597470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84597470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84597470' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-84376124</id><published>2002-11-11T11:41:00.000-08:00</published><updated>2002-11-11T11:41:03.856-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعد از سه روز تعطيلي، فردا سر كار رفتن كمي دشوار است. امروز سالگرد پايان جنگ جهاني اول است و هر سال ما به افتخار پايان جنگ روز 11 نوامبر را تعطيليم. زنده باد صلح&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-84376124?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84376124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84376124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84376124' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-84333347</id><published>2002-11-10T15:23:00.000-08:00</published><updated>2002-11-10T15:27:02.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>عمر روز كوتاه شده و تا چشم به هم مي زنيم شب با چادر سياهش از راه مي رسد و تاريكي شهر را سخت در آغوش مي گيرد. مدتي ديگر در تاريكي از خانه بيرون مي رويم و در تاريكي به خانه بر مي گرديم. در آسمان ما از آفتاب خبري نيست و ابرها تمامي شرمشان را از در بند كشيدن خورشيد مي گريند. ديگر وقتي دلم مي گيرد به پنجره پناه نمي برم. بيرون همه چيز خيس است و جز سقوط برگها در خلا فصل رنگها خبري نيست. اگر نقاش بودم درخت مي كشيدم با كلي برگ سبز ولي نقاشي من هميشه بد بوده. دليلش را نمي دانم شايد تنها بي استعدادي من در اين امر بوده باشد. شايد هم تقصير از معلم كلاس سوم دبستان من بود كه مي خواست كله پرنده اي را با نگاه كردن به ارژنگ نقاشي كنم. بعد هم با ديدن نقاشي من يك هشت گنده زيرش گذاشته بود و من اولين نمره تك زندگيم را در كلاس نقاشي گرفته بودم. راستي چرا ما معلم نقاشي نداشتيم؟ &lt;br /&gt;باري آنروز من متقاعد شدم كه شاگرد بي استعدادي در نقاشي هستم و اغلب روزهاي نقاشي يا دلم به راستي درد مي گرفت يا تظاهر به دل درد مي كردم تا نقاشي نكنم. اينروزها حس عجيبي دارم. حس آدمي كه كلي كار ناتمام داشته باشد و مي خواهد زمان از دست رفته را به طريقي جبران كند. بعد شروع به نقشه كشيدن مي كنم و مرتب طرح مي ريزم و بعد كه مي خواهم جمع بندي كنم ميبينم مانند عنكبوتي در تارهاي تنيده به دور خود گرفتار شده ام. بعد هم به اين نتيجه مي رسم كه بي خيال همه چيز بشم و در حال زندگي كنم و... دور باطل به معناي واقعي.&lt;br /&gt;خوشبختانه كار مثبت هم مي كنم. مثلا ورزش را جدي گرفته ام و سر كارم با دوندگي هاي فراوان كمكهاي زيادي به يك مادر جوان و پسرش كه حالا دو ماه دارد كرده ام. ولي در رابطه با همكارانم مشكلات زيادي دارم كه راه حلي براي آنها پيدا نمي كنم. گاهي اوقات آنقدر در تغيير شرايط محيط اطراف خود رام كوچك احساس مي كنم كه دلم مي گيرد و به ياد آنروزي مي افتم كه براي چند لحظه پدرم را در بازار رشت گم كرده بودم. جماعت اطرافم و تنهايي من ميان انهمه چهره ناآشنا چنان مرا ترسانده بود كه وقتي دوباره او را بازيافتم حس كردم خدا را يافته ام. &lt;br /&gt;دستهايم به طور معجزه آسايي گرمند. امشب ولي روحم لرزان است. حال باران بر پنجره مي كوبد، امشب نمي گشايمش، چون از خيسي روحم مي ترسم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-84333347?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84333347'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84333347'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84333347' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-84133816</id><published>2002-11-06T12:56:00.000-08:00</published><updated>2002-11-06T13:12:08.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مدتي ميشه كه دوباره ورزش كردن رو شروع كردم. دو يا سه بار در هفته بعد از تمام كردن كارم، به باشگاه بدن سازي محله اي كه توش زندگي مي كنم رفته و حدود يك ساعت ونيم ورزش مي كنم. دوست دارم اگه مي شه با دوستم پروين برم ورزش ولي هميشه ساعات بيكاري ما به هم نمي خوره. خودم رو عادت دادم كه اگر نتونم با پروين تنظيم كنم برم ورزش و تنبلي نكنم.&lt;br /&gt;امروز هم از اون روزهاي تنهايي بود. هوا باروني وگند بود. سردم هم بود چون تمام روز سر كار بدون شوفاژ مونده بوديم. با همه اينها خودم رو راضي كردم كه كفشها رو بپوشم و ساك ورزشم رو بر دارم و راهي شم. تو سالن داشتم دوچرخه مي زدم كه صداي فارسي حرف زدن چند نفر نظرم رو جلب كرد. برگشتم و بدون اينكه نشان بدم ايراني هستم و حرفشون رو مي فهمم نگاهي به طرفشون انداختم. زن ومردي بودند با دو دختر بچه ده ساله و سه ساله. مرد خارج زمين بود و زن با لباس ورزش داشت اماده ورزش مي شد. پس از چند دقيقه مرد در حالي كه به بچه ها سفارش مي كرد كه مادرشون رو اذيت نكنند سالن رو ترك كرد.&lt;br /&gt;من همينطور مشغول دوچرخه زدن بودن تا اينكه خانمي از خانم ايراني سوالي كرد و دختر بزرگ سعي كرد كه براي مادرش ترجمه كنه. خانم چيزي گفت كه اونا متوجه نشدند و من بي اختيار ترجمه كردم و لو رفتم. فهميدند كه ايراني هستم. بعد هم سر صحبت باز شد. طبق معمول سوال اول در مورد مدت اقامت من تو بلژيك بود. جواب دادم وسوال بعدي كه در مورد تاهل يا تجرد بود پيش آمد. به دومي كه جواب دادم. خانم ايراني گفت حتما بچه نداريد. گفتم چرا دارم و چهارده سالشم هست. بعد خواست بدونه كارم چيه. يه توضيح مختصر دادم. جرات نكردم بگم كارم رسيدگي به مسائل زنان روسپي هست.&lt;br /&gt;مدتي گذشت و من در گوشه ديگه سالن مشغول بودم كه اومد و از من پرسيد آيا ميتونه از من يك سوال بكنه. گفتم خب بستگي داره چي باشه. گفت چون شما گفتيد كه طلاق گرفتيد احساس راحتي كردم راستش معمولا بار اول آدم زندگي خودش رو واسه كسي تعريف نمي كنه. بعد هم فهميدم كه دو سال ونيمه كه اومده. جواب اولشو منفي گرفته و از شوهرشم جدا شده.&lt;br /&gt; گفتم : پس اين آقا كي بود؟&lt;br /&gt; گفت : شوهرمه كه ولم نمي كنه. با اينكه جدا شديم از صبح تا شب تو خونه منه و داره من رو مي پاد. گفتم يعني چه مي پاد. بعد فهميدم كه شوهر خانوم شكاك بوده و از روز عقدشون تا حالا يازده سال زندگي مشتركشون تو درگيري گذشته. تو ايران زن بدليل نداشتن شغل و درآمد دندون رو جگر گذاشته و تحمل كرده. تو اينجا آقا كه راحت دستشونو بلند ميكنن به آزار زن ادامه داده و هر بار دچار شك وترديد مي شده زن رو كتك مي زده. تو يكي از همين كتك كاريها زن پليس را خبر كرده و تقاضاي جدايي كرده. اداره سوسيال هم قبول كرده و حقوق زن وشوهر رو جدا كرده و از شوهر خواسته كه يك خونه براي خودش پيدا كنه. اونم اين كارو كرده ولي حس تملك مانع مي شه كه پاي مباركشو از زندگي خانوم بكشه بيرون. تو سالن ورزشم مياد تا ديدي بزنه و ببينه مرد ايراني نباشه. زن مي گفت كه حتي كلاس زبان هم نتونسته بره بدليل كنترل شوهرش. بايد مي رفت خونه ولي دلش نمي خواست بره خونه چون شوهرش خونه بود. از من خواست كه به پليس زنگ بزنم تا بياد و اونو از خونه بيرون كنه و لي اون نفهمه كه زنش اينو خواسته چون مي ترسيد كه عصباني بشه و اونو بكشه. گفتم كه اگر به پليس زنگ بزنم بايد بگم كه به تقاضاي اون زنگ زدم و پليس هم به شوهرش مي گه كه زن خواستار رفتن اون از خونه هست. نمي دونست چكار كنه. منم نمي دونستم چكار كنم. بهش قول دادم كه فردا به پليس محل به خانومي كه مسئول پروندش بود زنگ بزنم تا بفهمم از چه طريق قانوني مي شه وارد شد و مانع حظور دائم شوهرش در زندگيش شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-84133816?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84133816'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84133816'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_11_03_archive.html#84133816' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-84025671</id><published>2002-11-04T14:34:00.000-08:00</published><updated>2002-11-04T14:43:26.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو شب پيش دير وقت از هلند برمي گشتيم بروكسل. قرار بود شب را در جايي بمانيم ولي نمي دانم چه شد كه تصميم گرفتيم به خانه بر گرديم. سرما خورده بودم و باز يافتن رختخواب برايم دلپذير تر از هر گونه ماجرا جويي بود. راه افتاديم. باران به شدت مي باريد و ما، راه برگشت را به دشواري پيدا كرديم. نگران بودم. مي ترسيدم در هنگام رانندگي خوابش ببرد. مي ترسيدم در خاطره جاده ابدي شويم. از ناپديد شدن مي ترسيدم. مي خواستم به خانه برسم. مي خواستم فردا را يك بار ديگر تجربه كنم. از زير چشم نگاهي به او انداختم. به او كه جزئي از زندگيم شده بود و من به او آرام آرام دل بسته بودم. او آمده بود بي هيچ وعده و وعيدي. بي هيچ ادعايي. نه تصميم داشت نيمه ديگر من باشد كه من سالها پيش گمش كرده بودم و دنبالش نمي گشتم. نه مي خواست تكيه گاه باشد و نه دوست داشت تكيه كند.&lt;br /&gt;آمده بود براي يك روز، يك هفته، يك ماه،  يك سال شايد. ولي مانده بود و دوست داشت بماند. دوست داشتم كه بماند. پنجره ها را باز دوست داشت و مرا آزاد تر از هر پرنده اي. من مي توانستم به سبكبالي سابق باشم. آسمان متعلق به من بود.  &lt;br /&gt;آمده بود ومن خواسته بودم كه بماند چون از گذشته خسته بودم، چون نيازي به آينده نداشتم. عطش من نوشيدن جرعه جرعه حال بود و بس. گذشته نمكي بود بر جراحت هاي روحم. آينده چنان در مه گم شده بود كه من از قدم گذاشتن در آن مي ترسيدم. به حفره اي مي مانست آماده بلعيدن. من مي خواستم زندگي كنم. من مي خواستم باشم. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-84025671?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84025671'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/84025671'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_11_03_archive.html#84025671' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-83767923</id><published>2002-10-30T05:10:00.000-08:00</published><updated>2002-10-30T05:10:52.486-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مدتي است كه كم مي نويسم. انگار افكار من دستخوش بادهاي پائيزي شده اند. در مقابل كاغذ سفيد كه قرار مي گيرم ناتوان مي شوم. گويي تمام چيزهايي كه ذهنم را  تا دقايقي پيش مشغول مي كردند از خاطرم محو مي شوند. امروز مرخصي دارم. سر كار نرفته ام. روز باراني و كسالت باري است. صبح با يك مشت كار اداري گذشت و بعد از ظهر را قرار است با دخترم بگذرانم. براي خريد به مركز شهر بايد برويم.&lt;br /&gt;دوستم از من مي پرسد : راستي وبلاگ كلاغ سياه را مي خواندي؟ &lt;br /&gt;مي گويم : آره مي خوانم.&lt;br /&gt;مي گويد : مگرخبر نداري  خودكشي كرد. بر جايم خشك مي شوم.&lt;br /&gt;خودكشي؟ &lt;br /&gt;مي گويد آره&lt;br /&gt;به همين سادگي. كسي تصميم مي گيرد از ميان ما برود. ديگر در اين دنيا نباشد. سرم درد ميگيرد. دلم آنقدر گرفته كه مي توانم ساعتها زاز زار بگريم. زين پس كوچ كلاغها مرا برا به ياد پريدن دوستمان كلاغ خواهد انداخت. همان كلاغي كه پريد از فراز سر ما و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-83767923?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/83767923'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/83767923'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_10_27_archive.html#83767923' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-83767220</id><published>2002-10-30T04:49:00.000-08:00</published><updated>2002-11-10T15:32:29.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آن كلاغي كه پريد&lt;br /&gt;از فراز سر ما&lt;br /&gt;خبر ما را با خود خواهد برد به شهر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ دوستمان كلاغ سياه را به همه دوستان وبلگستان تسليت مي گويم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-83767220?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/83767220'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/83767220'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_10_27_archive.html#83767220' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-83209893</id><published>2002-10-19T04:30:00.000-07:00</published><updated>2002-10-19T04:30:22.343-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>كوچ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرنده ها به جستجوي نور رفته اند&lt;br /&gt;پرنده ها با باد رفته اند، در باد رفته اند&lt;br /&gt;درختان شهر اما در سوگ كوچشان &lt;br /&gt;تمامي برگهايشان را گريه كرده اند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-83209893?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/83209893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/83209893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_10_13_archive.html#83209893' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-83033153</id><published>2002-10-15T14:48:00.000-07:00</published><updated>2002-10-15T14:48:22.133-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وعده خانه هاي امن همان مدينه فاضله است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: justify"&gt;در سايت زنان ايران مطلبي &lt;i&gt;&lt;a class=links href="http://www.womeniniran.com/news/81-news/07-81-n/18-07-81/1-18-81.htm"&gt;وعده خانه هاي امن زنان در ايران&lt;/a&gt;&lt;/i&gt; كه در مورد خانه هاي امن بود را ديدم.&lt;br /&gt;اين جمله هم در آخر مطلب خواندم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;u&gt;به نظر می رسد بدون حل مساله تمکين زنان از شوهران و اقامتگاه آنان که در قانون ايران آمده است، هرگونه تلاشی برای ايجاد خانه های امن با مقاومت فراوان روبه رو خواهد شد. براساس قوانين ايران زن موظف به اقامت در محلی است که شوهرش تعيين می کند و وظيفه دارد از او در روابط جنسی و ساير امور از جمله خارج شدن يا نشدن از خانه اطاعت کند&lt;/u&gt;. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من بدون حل مسئله تمكين امكان صحبت از خانه هاي امن نيست. در كشورهاي اروپايي زني كه تصميم به ترك خانه شوهر يا پارتنرش را مي گيرد، قبل از هر چيز از حمايت قانون برخوردار است. مجاز است حتي فرزند يا فرزندانش را به همراه خود ببرد. در بروشورهايي كه جهت آگاهي و اطلاع زنان تدوين مي شود به آنان توصيه شده كه در صورت تصميم به ترك خانه تمامي مدارك از جمله كارت شناسايي ، كارت واكسن بچه ها، كارت بيمه و غيره را به همراه خود برداشته و به يكي از اين مراكز رجوع كنند.&lt;br /&gt;در زمان مراجعه زن مي تواند درخواست كند كه در مدت اقامتش در مركز هيچگونه اطلاعي در مورد محل سكونتش به مرد داده نشود.&lt;br /&gt;مسئله مهم تر مسئله مالي است. در بسياري از موارد زناني كه به اين مراكز مراجعه مي كنند كساني هستند كه استقلال مالي ندارند. در مدت اقامت آنان مدد كاران اجتماعي به آنها در حل مشكلاتش كمك مي كنند. براي زناني كه  به آنان حتي حقوق بيكاري بدليل اينكه هيچوقت شاغل نبوده اند تعلق نمي گيرد از سازمان كمكهاي اجتماعي تقاضاي كمك هزينه ماهيانه مي كنند. زنان مي توانند به مدت سه ماه كه تا شش ماه هم قابل تمديد است در اين مراكز مانده تا راه حل جديدي براي آينده خود و فرزندانشان بيابند.&lt;br /&gt;در بعضي از موارد ترك خانه امن به تدريج صورت مي گيرد. زن مي تواند در آپارتماني زندگي كند كه تحت پوشش و نظارت خانه امن است. پس از آن در صورت تشخيص خودش و مددكاران به او كمك مي شود تا خانه اي براي خود پيدا كند و ...&lt;br /&gt;در ايران وضع به چه شكل خواهد بود؟ آيا به زنان خانه دار پس از ترك خانه امن امكاناتي از اين قبيل داده خواهد شد تا سر از پاركها و خيابانها در نياورند؟&lt;br /&gt;در بخش ديگري از مطلب آمده است كه :  &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;u&gt;اين مقام مسئول گفته بود تنها زنانی می توانند از خدمات اين مراکز استفاده کنند که دادگاه ، پس از طی مراحل قانونی مراجعه به پليس و پزشکی قانونی اجازه اقامت آنها را صادر کرده باشد. &lt;/u&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين امر موجب مي شود كه تا زمان روشن شدن تكليف زن در دادگاهي كه بي شك زن را به قانون رجوع خواهد داد و او را تشويق به سازش خواهد كرد و ... جان زن در خطر باشد.&lt;br /&gt;آيا فكر تضمين امنيت جاني زن و فرزندان او را كرده اند كه اين شرط را گذاشته اند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظر شما چيست؟&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-83033153?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/83033153'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/83033153'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_10_13_archive.html#83033153' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-82858260</id><published>2002-10-11T14:02:00.000-07:00</published><updated>2002-10-11T14:02:50.550-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>باد مرا با خود نخواهد برد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: justify"&gt;كمتر از سابق با اين صفحه خالي روبرو مي شوم. خالي بودنش مرا مي ترساند. مي ترسم، از تمام شدن مي ترسم. از تهي شدن و نداشتن چيزي براي گفتن براي نوشتن و براي بودن مي ترسم. به دوستم &lt;a class=links href="http://darkeyes.persianblog.com/"&gt;مهدي&lt;/a&gt; گفتم كه اين روزها پر از خالي هستم. براي همين هم چيزي ننوشته ام. &lt;br /&gt;روزها به سرعت باد مي گذرند و من به پشت سرم كه مي نگرم خودم را كوچكتر و كوچكتر مي بينم. زمان مرا با خود مي برد. ميترسم محو شوم و رد پايي از من بر جاي نماند. &lt;br /&gt;هميشه باد پائير با آشوب درون من همراه است. تمام پنجره ها را بسته ام. حالا از پشت شيشه به سرگرداني برگها در حياط پشت خانه چشم مي دوزم.  برگها در فضا معلق مي شوند و من پاهايم را به شدت به زمين زير پايم مي چسبانم.  گويي مي خواهم ريشه هايم را با سماجتي باورنكردني در زمين زير پايم بدوانم. اين بار باد مرا با خود نخواهد برد. مي مانم. بهار ميايد ومن دوباره سبز خواهم شد.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-82858260?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/82858260'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/82858260'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_10_06_archive.html#82858260' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-82608105</id><published>2002-10-06T15:16:00.000-07:00</published><updated>2002-10-06T15:18:21.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>غيبت براي همه چيز و هيچ چيز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: justify"&gt;هميشه با رسيدن پاييز مي رسد. بدون اينكه او بخواهد مي آيد ودر گوشه ايي از وجودش كز مي كند. او بدون اينكه به تقويم نگاه كرده باشد و بداند چندمين روز ماه مهر است غمگين است، احساس يك مسافر را پيدا مي كند. مسافري با مبدا و بي مقصد. كافي است كه پشت پنجره برود و پرده را به كنار بكشد وهوا هم باراني باشد كه چشمانش پر از اشك شوند و او به ياد حس گم شده اي افتاده و گريه را سر دهد. از دوستش مي پرسد امروز چندم ماه مهر است و دوست در جواب مي گوييد چهاردهم. چطور مگر؟ او مي گويد هيچي همينطوري پرسيدم.&lt;br /&gt;تنها او ميدانست چه چيزهايي را پشت سرش جا گذاشته است. تنها او بود كه خاطره پاييز را از سيماي خواب آلود كوچه در آن روز غم انگيز ربوده بود و در گوشه اي از قلبش پنهان كرده بود. امروز چهارده ماه مهر بود. ياد كوچه، خانه، شهر و ... او را به بيست ويك سالگي اش برده بود. روزي كه مي رفت چمدانش چنان از تجربه خالي بود كه كه باد او را با خود ببرد.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-82608105?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/82608105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/82608105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_10_06_archive.html#82608105' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-82049731</id><published>2002-09-24T09:35:00.000-07:00</published><updated>2002-09-24T09:35:32.776-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بانوي ايراني و روز پدر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: justify"&gt;اينكه وجود پدر و نقش مهمي كه در شكل گيري شخصيت يك كودك داره درش شكي نيست. اما وقتيمي گيم هر چي كه داريم از پدر ياد گرفتيم حتي اكه اونو واسه روز پدر گفته باشيم با خودمون صادق نبوديم.&lt;br /&gt;&lt;a class=links href="http://banoye-irani.blogspot.com/"&gt;بانوي ايراني&lt;/a&gt; به مناسبت روز پدر بد جوري به پدر ها حال داده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابا آب داد. بابا نان داد... عشق داد....مهر داد... مهرباني داد....بابا مردانه پشت من و مادر ايستاد...بابا دستم را گرفت...شبهاي تبدار كودكي، بابا كنارم نشست، دستم را گرفت....وصبح، ديگر تبي نبود،گرمايم به جان بابا رفته بود........بابا خنديد..اخم كرد..عروسك برايم خريد....بابا از علي مرتضي گفت..بابا قصه ها برايم گفت... گفت خوب باشم..عفيف باشم...گفت مهربان باشم....بابا گفت از كسي انتظاري نداشته باشم...بابايم گفت به همه خوبي كنم اما انتظار چيزي نداشته باشم.......بابا صفاست...كوهي است افراشته ؛ سايهء بابا روي من ها و مادرها ست...بابا قويست...بابا به هيچ بادي نمي لرزد...بابا كوه است ....كوه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معلومه كه بابا در فرهنگي كه بهش فضا دادند تونسته تا جايي كه مي شه ريشه تو زمين زير پاش بدوونه كه به مثل كوه محكم بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من فكر نكنم كه وقتي در زمان بچگيم تب مي كردم بابام در حالي كه مامانم خوابيده بود در كنارم نشسته باشه. ممكنه او هم بيدار شده باشه تا مادرم احساس تنهايي نكنه. &lt;br /&gt;شما چي فكر مي كنين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد بگم كه حتي در اروپا و بلژيك خودمون هم بعد از جدايي زن و شوهر حضانت فرزند به عهده زن است. زنهايي كه در عين شاغل بودن بار تربيت فرزندانشان را به عهده مي گيرند. و باور كنيد كه از كوه هيچ دست كمي ندارند.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-82049731?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/82049731'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/82049731'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_22_archive.html#82049731' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-82011410</id><published>2002-09-23T14:20:00.000-07:00</published><updated>2002-09-23T14:20:28.720-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فيلم &lt;b&gt;ده&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: justify"&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-ten.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فيلم آخر عباس كيارستمي نظر مطبوعات فرانسوي را به شدت به خود جلب كرده است. چند روز پيش توي مترو خانمي كه كنار دستم نشسته بود داشت مطلبي را در مورد فيلم &lt;b&gt;ده&lt;/b&gt; يا &lt;b&gt;TEN&lt;/b&gt; در روزنامه &lt;a class=links href="http://www.lemonde.fr/sequence/0,5987,3398---,00.html"&gt;LE MONDE &lt;/a&gt; ميخواند. من هم از گوشه چشم نظري به مطلب انداختم كه باعث كنجكاويم براي ديدن فيلم شد.&lt;br /&gt;ديشب به اتفاق يكي از دوستان بلژيكيم به سينما رفتيم. بيش از نيمي از سالن پر بود. فكر كنم تنها ايراني سالن من بودم.&lt;br /&gt;داستان فيلم ماجراي ده برخورد متفاوت زني است در حال رانندگي كه ده سكانس جداگانه را تشكيل ميدهند. اولين سكانس شماره ده است و بعد از آن شمارش معكوس شروع شده و در انتها با سكانس يك فيلم پايان ميابد. از موسيقي فيلم خبري نيست و ببينده حالت كسي را دارد كه بدون اطلاع راننده سوار ماشين او شده و شاهد برخورد هاي روزمره اين فرد با با شش نفر متفاوت است. &lt;br /&gt;بروشوري فيلم را اينگونه معرفي ميكرد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ده دليل خوب براي دوست داشتن &lt;b&gt;ده&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;۱- دريچه اي بروي دنيا&lt;br /&gt;۲- جهاني&lt;br /&gt;۳- معاصر&lt;br /&gt;۴- بدون تابو&lt;br /&gt;۵- في البداهه&lt;br /&gt;۶- احساسي&lt;br /&gt;۷- رك و  صريح&lt;br /&gt;۸- جادويي&lt;br /&gt;۹- جذاب&lt;br /&gt;۱۰- une presse enthousiaste à Canne اين را به فارسي نميذانم چطور ترجمه كنم براي همين به فرانسه مي نويسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فيلم &lt;b&gt;ده&lt;/b&gt;  به نقل از روزنامه LE MONDE سياحتي در عشق، در لطافت، در درد، آواز آزادي است.&lt;br /&gt;در مورد فيلم حتما خواهم نوشت. ديدن اين فيلم را به دوستاني كه امكانش را دارند توصيه مي كنم. بعيد ميدانم اين فيلم در ايران نمايش داده شود. &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-82011410?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/82011410'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/82011410'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_22_archive.html#82011410' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81927182</id><published>2002-09-21T15:06:00.000-07:00</published><updated>2002-09-21T15:06:01.876-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مي خواست بر جراحت روحش مرهم نهد. نتوانست. يا روحش وسيعتر از آنچه كه مي پنداشتش بود يا زخم بيش از آنچه كه فكر مي كرد بزرگ بود.&lt;br /&gt;مدتها بود كه نخوابيده بود حتي وقتي كه چشمهايش را سفت به هم مي فشرد مي ديدش. او را ميديد كه چمدانش را به آرامي مي بندد، در را باز مي كند و در نيمه بسته برويش بسته مي شود.&lt;br /&gt;درمانده بود، شب از نيمه هم گذشته بود. بلند شد جسمش را از روحي كه آزارش مي داد بيرون كشيد. سبكي عرياني چنان او را با خود در خواب كشيد كه هيچگاه بيدار نشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81927182?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81927182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81927182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_15_archive.html#81927182' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81892724</id><published>2002-09-20T16:23:00.000-07:00</published><updated>2002-09-21T01:20:43.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شبگردي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت ده شب گشت شبانه را آغاز مي كنيم. درخيابان اولي كه تمام دخترانش را به خوبي مي شناسيم هيچكس در امتداد خيابان نايستاده بود. در دومي هم همينطور، از ۱۵-۱۰ دختر افريقايي هميشگي هم خبري نبود.&lt;br /&gt;انگار اتفاقي افتاده بود و ما در جريان نبوديم. به سونيا بر مي خوريم كه يك تراوستي ۲۱ ساله است.حالش خوب نبود. رابطه اش با دوست پسرش كه يك جوان الجزايري همجنسگراست روز به روز بدتر شده بود. وقتي به حرفهايش گوش ميدادي يادت ميرفت كه او يك مرد است انگار يك زن داشت از شوهرش گله مي كرد. نيم ساعتي درد ودل كرد و از نداشتن ميل جنسي به پارتنرش گفت. مي گفت كه اين آخري ها بي تفاوتي به حدي رسيده كه انگار با برادرش در يك رختخواب مي خوابد. فردا روز تولدش است و او باز تنهاست. خانواده اش طردش كرده اند و پدرش كه يك مراكشي مسلمان است نمي خواهد ريخت او را ببيند.مو هايش را به رنگ شرابي كرده از پشت بسته و بلوز شيك زنانه اي به تن دارد كه با شلوار تنگ مشكي اش و كفشهاي پاشنه بلندش همخواني دارد. تولدش را به او تبريك مي گوييم و از او خداحافظي مي كنيم.&lt;br /&gt;حالا به بلوار بلندي رسيده ايم كه يك طرف آن را تراوستي ها و طرف ديگر آن را دختران بلغاري ار هر تيپي كه قابل تصور باشد پر كرده اند.&lt;br /&gt;در كنار تك تكشان توقف مي كنيم و گپي مي زنيم تا مطمئن شويم كه تقاضايي ندارند. يكي شان حامله است و از ما مي خواهد برايش يك وقت از دكتر زنان براي كورتاژ بگيريم. ۲۱ سالش است وبه من مي فهماند كه نمي تواند با شكم پر به بلغارستان بر گردد. در مورد هزينه سوالاتي مي كند. مي خواهد بداند چقدر برايش خرج بر ميدارد. مي گوييم تقريبا ۲۰۰ يورو كه نيمي از آن توسط موسسه ما پرداخت خواهد شد ونيم ديگر به پاي اوست. &lt;br /&gt;چند قدم آنطرف تر به &lt;b&gt;مگي&lt;/b&gt; بر مي خوريم. مدتي است كه مي شناسيمش . سه ماهه آبستن است و مي خواهد بچه را نگه دارد. به زور بيست سالش مي شود. مي توانم سعي كنم تا  او از امكانات پزشكي مركزي كه به زنان آبستن خارجي كه بدون اجازه اقامت در بلژيك زندگي مي كنند كمك مي كند، در دوران بارداري استفاده كند. براي زايمان به بلغارستان بر مي گردد. ديگردر مورد پدر بچه سوالي نمي كنم كه موجب نگراني ام شود. مي گويم به درك اصلا به من چه ربطي دارد.&lt;br /&gt;به دو مرد بر مي خوريم كه مدتي است چند لحظه پيش وقتي داشتيم با دو تراوستي حرف مي زديم درست پشتمان ايستاده بودند و به حرفهايمان گوش مي دادند. يكي از آنها ما را صدا مي كند. سوال دارد. مي ايستيم تا حرفش را بزند. مي خواهد بداند كجا مي تواند آزمايش خون بدهد تا ببيند بيمار نيست. مي گويم شما هم براي خود فروشي به اينجا امده ايد؟ مي گويد كه مشتري است. به اتفاق دوستش آمده تا يك دختر خوشگل پيدا كنند. مي ترسند آزمايش خون بدهند. مي ترسند كه مبتلا به ايدز يا ديگر بيماريهاي مقاربتي باشند. اطلاعاتي از ما در اين رابطه مي خواهند و ما هم پاسخ مي گوييم. بعد از ما مي خواهند تا كمكشان كنيم تا معالجه شوند. مي خندم و مي گويم اول آزمايش خون را بدهيد تا ببينيد مريض هستيد يا نه؟&lt;br /&gt;مي گوييد نه علاج بيماري مشتري بودنمان. چكار كنيم تا هر شب به اينجا نياييم. اينجا آمدن به نوعي اعتياد بدل شده و ما نمي دانيم چكار كنيم. به آنها مي گويم اگر راحتيد كه اشكالي ندارد و اگر نه مي توانيد به روانشناس مراجعه كنيد. اگر دوست داريد در اين مورد صحبت كنيد مي توانيد به موسسه مراجعه كنيد و... يكي از آنها مي گويد كه شنيده است مرداني كه مهر مادري  در دوران كودكي شان محروم بوده اند به روسپيان پناه مي برند. مي گويم مي تواند در مورد بعضي ها صدق كند و يك قانون نيست. در پايان به آنها پيشنهاد مي كنم كه در صورت دادن آزمايش خون اگر از گرفتن نتيجه مي ترسند مي توانم با كمال ميل همراهيشان كنم. تشكر مي كنند و از ما دور مي شوند. شيشه نوشابه اي در چند قدمي ما به وسط خيابان پرت مي شود و مي شكند. چند لاستيك ماشين پنچر مي شود. عده اي در حالي كه از كنار تراوستي ها رد مي شوند عربده مي كشند و ناسزا مي گويند. ياد حمله آپاچي ها در فيلم هاي سرخ پوستي دوران كودكي ام مي افتم.&lt;br /&gt;از وقاحت مرداني كه اين جماعت را با حيوانهاي سيرك عوضي گرفته اند حالم دارد به هم مي خورد. دوست دارم يقه يكيشان را هم كه شده بگيرم و چند تا فحش جانانه نثارشان كنم. ساعت نزديك يك صبح است و بايد به شبگردي پايان داد. جلوي يك تاكسي را مي گيريم. از دل شهر خفته به سوي خانه روان مي شويم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81892724?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81892724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81892724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_15_archive.html#81892724' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81832509</id><published>2002-09-19T11:28:00.000-07:00</published><updated>2002-09-19T11:28:37.376-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فردا روز مهمي براي خانواده ام است و من باز در كنارشان نيستم. خواهر كوچكم كه كه حالا زني است با روحي بزرگ فردا ازدواج مي كند. دلم مي خواست كه در كنارش بودم ولي در حال حاضر عملي نيست. مي دانم كه با او خواهم بود حتي در اينجا. اميدوارم وقتي كه در لحظه &lt;b&gt;بله&lt;/b&gt; گفتن بتواند حضور مرا در كنارش حس كند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81832509?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81832509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81832509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_15_archive.html#81832509' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81777941</id><published>2002-09-18T09:27:00.000-07:00</published><updated>2002-09-18T10:09:18.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>متولد ماه مهر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://users.skynet.be/bk228304/sheri-mahmehr.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: justify"&gt;ديروز يكي از دوستان از ايران رسيد و كلي فيلم براي ما آورد. شب تنها و خسته بودم حوصله هيچ كاري را نداشتم. تصميم گرفتم فيلم &lt;b&gt;متولد ماه مهر&lt;/b&gt; را ببينم. ديدم و دلم گرفت. از آنچه كه بر سر ما آمد دلم گرفت. از اين كه مجبور شديم همه چيز را در پستوي دل پنهان كنيم دلم سوخت.&lt;br /&gt;ياد روزي افتادم كه وقتي براي ثبت نام به دبيرستاني كه در آن محصل بودم رفتم از اسم نويسي من امتناع كردند و تا از مادرم هزار جور تعهد نگرفتند اسمم را ننوشتند. من هيچگاه نفهميدم كه چرا ناظم مدرسه از من متنفر بود.&lt;br /&gt;ياد روزي افتادم كه بايد امتحان كنكورم را مي دادم و نزديك بود صرفا به خاطر رنگ روسريم كه سفيد بود از جلسه امتحان محروم شوم. هنوز هم وقتي كه به ياد لرزشهاي آن روزم مي افتم پشتم درد مي گيرد. &lt;br /&gt;ديدن فيلم ايراني هيچوقت براي من تفريح محسوب نمي شود. هميشه دلم ميگيرد. فيلم ها سعي در انعكاس مسائل اجتماعي دارند.&lt;br /&gt;يادم ميايد پارسال  وقتي براي اولين بارفيلم دايره را ديدم احساس كردم كسي دستش را بر گلويم گذاشته و مانع تنفسم مي شود. &lt;b&gt;زماني براي مستي اسبها&lt;/b&gt; را كه ديدم بشدت تحت تاثير مشكلاتي كه كودكان اين فيلم براي امرار معاش در گير آن بودند قرار گرفتم.&lt;br /&gt;به سينما علاقه مند هستم ولي تماشاي فيلم هاي ايراني برمي گردد به كنجكاوي من نسبت به سينماي كشوري كه روزي بخشي از خودم را در آن جا گذاشته ام.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81777941?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81777941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81777941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_15_archive.html#81777941' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81677468</id><published>2002-09-16T09:28:00.000-07:00</published><updated>2002-09-16T09:28:02.573-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://users.skynet.be/bk228304/sheri-leo.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: justify"&gt;به طور خيلي اتفاقي با يك آقاي ۶۷ ساله بلژيكي آشنا شديم. آقاي LEO KUPPER يكي از شيفتگان موسيقي سنتي ايران است و استادان موسيقي ايران را خيلي خوب مي شناسد. ديروز در كافه نزديك خانه با او قرار داشتيم و به مدت سه ساعت از مصاحبت با او لذت برديم. مي گفت به ۳۲ كشور مختلف سفر كرده و در ميان همه آنها ايرا ن را به روشنايي دنيا تشبيه مي كرد. مدام هم از مولانا، شمس،  رودكي و  گنجوي و خيلي هاي ديگر نقل قول مي كرد. &lt;br /&gt;اولين با در سال ۱۹۶۷ با موسيقي ايراني آشنا مي شود و براي يافتن استاد حسين ملك راهي ايران قبل از انقلاب مي شود و در همانجا به يادگيري سنتور مي پردازد.&lt;br /&gt;&lt;a class=links href="http://users.chello.be/cr26197/son1.mp3"&gt;اينجا&lt;/a&gt; مي توانيد به قطعه اي از موسيقي اش گوش كنيد. &lt;br /&gt;سفرهاي متعددش به ايران موجب تحكيم دوستي او با استاد حسين ملك و علاقه او به ايران مي شود. كمي فارسي صحبت مي كند و غذاهاي ايراني را خوب مي شناسد.&lt;br /&gt;از چالوس و بابلسر و... حرف مي زند و از فرهنگ ايراني و تفاوت آن با فرهنگ غرب. چشمانش را وقتي كه از مرگ استاد ملك حرف ميزند پرده اي از اشك مي پوشاند. &lt;br /&gt;اصرار دارد ما را دوباره ببيند و ما را به صرف شام دعوت مي كند. &lt;br /&gt;&lt;a class=links href="http://users.chello.be/cr26197/son2.mp3"&gt;اينجا&lt;/a&gt; را كليك كنيد تا قطعه اي ديگر از موسيقي اين استاد موسيقي را گوش كنيد.&lt;br /&gt;&lt;a class=links href="http://users.chello.be/cr26197/"&gt;اين هم سايت اينترنتي او ...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81677468?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81677468'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81677468'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_15_archive.html#81677468' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81521304</id><published>2002-09-12T13:36:00.000-07:00</published><updated>2002-09-13T13:37:14.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين روزها بدجوري خودم را و شغلم را زير سوال برده ام. من و امثال من تا چه حد مي توانند جلوي آسيب هاي اجتماعي را بگيرند. من شايد بتوانم انساني را ازفرو رفتن در باتلاقي كه در آن است باز دارم ولي بيرون كشيدن از باتلاق تقريبا غير ممكن است. بعضي روزها كه به خانه بر ميگردم احساس سرخوردگي مي كنم و احساس خستگي از اين همه سر وكله زدن با مشكلات جامعه ايي كه مملو از نا برابري هاست. جا معه صاحبان ثروت، جامعه ايي كه در آن پول كليد همه مشكلات است.  يعني تنها چيزي كه ما در دست نداريم تا به حل مشكلات ديگران بپردازيم. پس مرهم مي گذاريم و  زشتيها را به طرز شگفت انگيزي بزك مي كنيم تا آنهايي كه جيبهايشان هميشه پر است از از ديدن اين همه زشتيها حالشان بد نشود.&lt;br /&gt;ديروز بعد از ظهر زير نگاه پر از پرسش مادري جوان خرد شدم. هيچ راه حلي برايش ندارم. تمامي راه ها به بن بست رسيده است. وقتي به او مي گويم كه اسم نوزادش را در هيچ شهرداريي نمي شود ثبت كرد چون او به صورت غير قانوني در بلژيك زندگي مي كند چشمهايش پر از اشك مي شود. به او قول مي دهم كه برايش يك وكيل مجاني پيدا كنم كه از حالا مي دانم كه كار زيادي نمي تواند انجام بدهد. باز هم بزك مي كنم. باز هم اميد مي دهم در نهايت نا اميدي اميد ميدهم. بعد دلم مي گيرد  به بهانه پيدا كردن پرستار از اتاقش مي زنم بيرون تا نگاه عاجزانه ام را نبيند. &lt;br /&gt;در مقابل اينهمه زشتي آنقدر كو چكم كه از بلعيده شدن مي ترسم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81521304?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81521304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81521304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_08_archive.html#81521304' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81423121</id><published>2002-09-10T14:55:00.000-07:00</published><updated>2002-09-10T14:55:20.246-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>كندي رشد شرايط بهداشتي در افغانستان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-afqan.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: justify"&gt;طالبان رفت، ولي ته مانده هاي رژيم بنيادگرا و مرد سالار همچنان باقي است.&lt;br /&gt;به گفته خانم Loretta Hieber Girardet ، نماينده سازمان بهداشت جهاني از افغانستان، هشت ماه پس از دخالت نظامي غرب در اين كشور تغييرات به كندي صورت مي گيرد. زنها هنوز به خاطر ترك خانه بدون اجازه شوهرانشان سوزانده مي شوند. آنان حتي به بيمارستان مراجعه نمي كنند زيرا يك مرد حتي اگر پزشك باشد نبايد بدن آنان را ببيند. در روستاها مردم هنوز هم براي معالجه به ملاي محل مراجعه مي كنند و از او مصلحت مي خواهند. از طرف ديگر يك چهارم كودكان قبل از رسيدن به سن پنج سالگي مي ميرند. اكثريت انهادر اثر يك اسهال ساده يا بيماريهاي تنفسي جان خود را از دست ميد هند. در صورتي كه با روشهاي ابتدائي امكان پيشگيري از اين بيماريها ميسر خواهد بود. &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81423121?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81423121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81423121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_08_archive.html#81423121' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81421053</id><published>2002-09-10T14:05:00.000-07:00</published><updated>2002-09-10T14:24:40.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ادموند كوچولو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-edmond.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: justify"&gt;آلينا اسمش را ادموند گذاشت. همان نوزادي كه چند روز پيش بدنيا آمد را مي گويم. مادر جوان آنقدر به نقش مادرانه اش عادت كرده كه انگار هميشه مادر بوده است. امروز صبح وقتي وارد اتاقش شدم داشت نوزادش را حمام مي كرد. كمي رنگ پريده بود و مثل روزهاي قبل از زايمانش از آرايش صورت خبري نبود. كودك آرام است و خود را به دست نوازشهاي مادر سپرده است . چند عكس از او مي گيرم. چشمانش را نيمه باز مي كند و لبخندي از گوشه لب نثار من وهمكارم مي كند كه هر دوي ما برايش ابراز احساسات مي كنيم. &lt;br /&gt;ادموند كوچولو، زيباست. دهانش كپي كوچكي از دهان مادرش است و چشمهايش هم مثل مادر آبي هستند. هر روز به ديدنشان مي روم و فردا پس از اينكه از بيمارستان مرخص شدند به خانه مادران همراهي شان مي كنم. به كودك حسابي عادت كرده ام. شده ام مادر خوانده اش، دلم برايش تنگ مي شود و حس نزديكي عجيبي با او دارم. شايد به خاطر شنيدن ضربان قلب كوچكش باشد كه بارها و بارها تنها صدايي بوده است كه سكوت ميان من و مادرش را وقتي كه اضطراب آينده را تقسيم مي كرديم مي شكسته است. آينده و فكر به آينده كه هميشه ما آدمها را از زندگي در لحظه باز ميدارد. به جاي مزه مزه كردن شيرني حال به طعم گس فردا و فرداها مي انديشيم به حدي كه دهانمان جمع مي شود و گلويمان خشك. راستي چرا آبتني كردن در حوضچه اكنون آسان نيست؟&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81421053?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81421053'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81421053'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_08_archive.html#81421053' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81327264</id><published>2002-09-08T14:43:00.000-07:00</published><updated>2002-09-08T14:43:31.750-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تولد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن جواني را از اولين ماه هاي حاملگي اش تا ديروز كه روز زايمانش بود همراهي كرده ام. هر بار با او در مطب دكتر بوده ام. شاهد شكل گيري نطفه و تبيدل شدنش به نوزاد بوده ام. بار ها به همراه مادر جوان به صداي قلب كودك گوش داده ام. در هفته هاي آخر آبستي تلفن همراهم را هيچگاه از خود جدا نكرده ام چون به آلينا قول داده بودم كه در مدت زايمان همراهيش كنم. آخر اينجا با ايران فرق مي كند. معمولا پدر نوزاد همسر يا پارتنرش را در اتاق زايمان همراهي مي كند. در كنارش مي ماند و به او دلداري مي دهد تا نوزاد متولد شود. به محض تولد بچه او را روي سينه مادر مي گذارند و بعد كه تميزشش كردند و لباسش را پوشاندند به آغوش پدر مي سپارند. آلينا از ابتدا پدر فرزندش را گم كرد. در حال ترك بلژيك بودند كه دوستش توسط پليس آلمان باز داشت مي شود و  به دليل پرونده و سابقه اي كه در كارهاي خلاف داشته روانه زندان مي شود. آلينا ده روز در زندان مي ماند و پس از آزادي به بلژيك بر مي گردد. از دوستش بي خبر مي ماند و تصميم به سقط جنين مي گيرد. به ما مراجعه مي كند تا به او كمك كنيم. متاسفانه بيش از دوازده هفته آبستن است امكان سقط جنين در بلژيك را ندارد. بايد بچه را به دنيا بياورد. تنهاست و براي امرار معاش به خود فروشي تا يك ماه قبل از زايمان ادامه مي دهد. با هزار دوندگي توانستم رياست موسسه را قانع كنم كه به مدت دو ماه مخارج مسكن او را به عهده بگيريم. از نظر مراقبت هاي پزشكي هم تا قبل از زايمان تحت پوشش موسسه ما باشد.&lt;br /&gt;از تاريخ زايمان گذشتيم و خبري از كودك نبود. گويا مي دانست كه دنيايي كه در انتظار اوست دنيايي نيست كه او بتواند به خاطرش گرمي و امنيت شكم مادرش را رها كند. در ده روز گذشته هر دو روز يك بار مادر جوان را همراهي كرده ام به سالني كه در آن به مدت يك ساعت به او مونيتورينگ وصل مي كردند تا از سلامتي نو زاد اطمينان حاصل كنند. هر دومان ساكت بوده ايم و به صداي قلب كودك گوش داده ايم و بعد او را به خانه مادران رساند ه ام. &lt;br /&gt;جمعه بايد به بيمارستان مي رفتيم تا با دارو شرايط زايمان را فراهم كنند. ساعت پنج بعد از ظهر قرار داشتيم . تا ساعت ده شب با او ماندم. اجازه نداشتم بيشتر با او بمانم.&lt;br /&gt;ساعت هشت صبح كه رسيدم اولين درد ها را تجربه مي كرد كه به مرور بيشتر مي شدند. ساعت هاي آخر وحشتناك بود. درد شديد شده بود و او با داد وفرياد بيمارستان را بر سر خود گذاشته بود. به روسي حرف مي زد. پدرش را صدا مي كرد . به فرانسه و به روسي مي گفت اي خداي من. &lt;br /&gt;ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود كه بالاخره بچه تصميم گرفت وارد دنياي ما شود و من كه در كناردكتر بودم توانستم شاهد لحظه به لحظه تولد &lt;b&gt;زندگي&lt;/b&gt; باشم. فكر كنم كه در مقابل عظمت زندگي يك لحظه گريستم. اشك من اما اشك شوق بود. زندگي زيبا بود و با تولدش اتاق از درد به ناگه تهي شده بود. نگراني جايش را به شادي داده بود. همه خنديديم. آلينا كودكش را بر سينه مي فشرد و مي گفت كودك من، پسر من.&lt;br /&gt;خوشحال بودم. ديگر به آينده فكر نمي كردم. به دنيا هم همينطور. به چشمهاي آلينا نگاه كردم كه حالا مي درخشيدند. آسمان دوباره آبي بود و توفان را در پشت سر جا گذاشته بوديم.&lt;br /&gt;دستهاي همديگر را فشرديم. نتوانستم چيزي بگويم. او انقدر مرا مي شناخت كه بتواند نگاهم را بخواند.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81327264?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81327264'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81327264'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_08_archive.html#81327264' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81109686</id><published>2002-09-03T15:10:00.000-07:00</published><updated>2002-09-03T15:20:04.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مرگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فراموشش مي كني آنقدر كه يادت مي رود كه او وجود خارجي دارد. كه او واقعي تر از خود واقعيت است. كه او خود حقيقت است. از سايه ات به تو نزديكتر است. در لابلاي نفس هايت جاري است. يادت ميرود كه او هست. پست مي شوي، دروغ مي گويي براي بالا رفتن از پلكان ترقي، ميدزدي و مي چاپي تا حساب هاي بانكيت را پر كني، به بهانه آينده بچه هايت حق فرزندان ديگران را مي خوري وهي بالا ميروي. به خيالت كه او به سراغ تو نمي آيد. مي خواهي از دسترسش دور باشي و مدام به پله ها فكر مي كني. &lt;br /&gt;كمي گوش كن، او هميشه در همين دور و برها مي پلكد. هميشه وقت دارد و هميشه به تو نزديك است. امروز صداي پايش را در خانه يكي از دوستانم شنيدم و وقتي در را به رويمان باز كردند رد پايش را مي شد ديد كه سياه بود. سياه &lt;br /&gt;من امروز صداي پاي مرگ را شنيدم و به ياد اين جمله از سهراب سپهري افتادم : &lt;b&gt;زندگي آبتني كردن در حوضچه اكنون است.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ پايان كبوتر نيست&lt;br /&gt;مرگ وارونه يك زنجره است&lt;br /&gt;مرگ در ذهن اقاقي جاري است&lt;br /&gt;مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد&lt;br /&gt;مرگ درذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد&lt;br /&gt;مرگ با خوشه انگور ميايد به دهان&lt;br /&gt;مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند&lt;br /&gt;مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است&lt;br /&gt;مرگ گاهي ريحان مي چيند&lt;br /&gt;مرگ گاهي ودكا مي نوشد&lt;br /&gt;گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد&lt;br /&gt;و همه ميدانيم&lt;br /&gt;ريه هاي لذت، پر اكسيژن مرگ است &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81109686?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81109686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81109686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_01_archive.html#81109686' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81108301</id><published>2002-09-03T14:36:00.000-07:00</published><updated>2002-09-03T15:16:35.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شبگردي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديشب دوباره شب كار بودم، ساعت نه شب با همكارم و رئيس موسسه كه گاهي ما را همراهي مي كند تا در جريان امور باشد قرار داشتم. چند ژورناليست كه تهيه كنند گان برنامه اي به اسم &lt;b&gt;به نام قانون هستند&lt;/b&gt; به فرانسه &lt;u&gt;&lt;a href="http://www4.rtbf.be/rtbf_2000/bin/view_something.cgi?id=0021450_mendelhome"&gt;au nom de la loi&lt;/a&gt;&lt;/u&gt; نيز ما را همراهي مي كردند.&lt;br /&gt;يكي از آنها ما را به طوري مخفيانه دنبال مي كرد و توسط عينكي كه به چشم داشت از ما فيلم برداري ميكرد و ديگران با يك اتومبيل در محله گشت مي زدند. هر كدام از ما  ميكروفني داشتيم  كه در زير كتمان مخفي بود و سيمش به ضبط كوچكي كه در جيب شلوارمان مخفي كرده بوديم وصل مي شد.&lt;br /&gt;خلاصه ما راه افتاديم و مرد عينكي هم به دنبالمان و راهي محل كار روسپيان شديم كه مناطق خاصي از شهر را به خود تخصيص مي دهند. گاهي نظر يكي از آنها به ژورناليست جذب مي شد واز ما مي پرسيد اين آقا با شماست؟ و ما هم خودمان را ميزديم به آن راه. حتي من يك بار از او خواستم كه راهش را بكشد و برود و بگذارد ما به كارمان برسيم. &lt;br /&gt;گاهي هم يكي از دخترها او را به جاي مشتري گرفته و به او قيمت مي داد. تمام اين گرفتاري ها به خاطر تهيه يك برنامه در مورد روسپيان اروپاي شرقي است كه به دليل وضع بد اقتصادي به طور آگاهانه يا نا آگاهانه به روسپيگري در كشورهاي اروپاي غربي مي پردازند.&lt;br /&gt;يك لحظه در مسير متوجه شدم كه ميكروفنم باز شده و از زير كتم آويزان است سراسيمه خودم را به كنجي كشانده و آن را در جايش نصب كردم. از آن به بعد مجبور شدم دستم را طوري روي كتم بگذارم كه در صورت افتادن ميكروفن آبرو ريزي نشود. بعد هم يك مصاحبه جانانه از رئيسمان در مورد مواضعش در رابطه با قوانين موجود در بلژيك در زمينه روسپيگري شد و ما ساعت يك ونيم صبح خسته و كوفته به خانه برگشتيم.&lt;br /&gt;امروز هم يك ساعت زودتر بايد كارم را شروع مي كردم و نمي دانم  بعد از بيدارشدن اگر مستقيم به زير دوش نمي رفتم چطور مي توانستم روزم را شروع كنم.&lt;br /&gt;قبل از ترك خانه سري به ايميل ها يم زدم. ايميل دلگرم كننده اي داشتم از كسي كه برايم بسيار ارزشمند است  و حسابي انرژي گرفتم تا با روز سختي كه در پيش رو داشتم دست و پنجه نرم كنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81108301?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81108301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81108301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_01_archive.html#81108301' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-81003412</id><published>2002-09-01T13:45:00.000-07:00</published><updated>2002-09-01T13:45:12.416-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'> برادرم شعر مي نويسد، چند وقت پيش ازش خواستم كه براي خودش وبلاگي بسازد وشعرهايش را در آنجا بگذارد. من از او يك پنجره مي خواستم تا هر بار كه دلم براي  او تنگ مي شود بتوانم پنجره را باز كنم و به خانه اش بروم. تا به اين شكل من كه هزاران كياومتر از او دورم بتوانم حداقل هر شب در دنيايي مجازي به ديدارش بروم. او هم بعد از مدتها وبلاگي ساخت و جند شعري در آن نوشت. ولي آنقدر سرش شلوغ است كه ديگر نمي نويسد. يا مي نويسد و در دفترش مي نويسد. كاش مي دانست كه من چقدر دلم براي شعر هايش تنگ شده است.  مي دانم كه بايد پاسخگوي انتظارات خيلي ها باشد. مي خواهم به او بگويم كه من پشت پنجره ام و اوهر بار فرصت داشت مي تواند بازش كند و مرا به دنياي خود ببرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-81003412?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81003412'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/81003412'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_01_archive.html#81003412' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80986909</id><published>2002-09-01T01:29:00.000-07:00</published><updated>2002-09-01T01:29:52.826-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فرهاد در گذشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; از صدا افتاده تار و كمونچه&lt;br /&gt;مرده مي برن كوچه به كوچه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح خبر مرگ فرهاد در پاريس در اثر هپاتيت C اولين خبري بود كه شنيدم و دلم گرفت. مرگ اين خواننده محبوب و مردمي را به خانواده و تمامي دوستارانش تسليت مي گوييم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80986909?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80986909'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80986909'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_09_01_archive.html#80986909' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80922365</id><published>2002-08-30T09:32:00.000-07:00</published><updated>2002-08-30T09:32:02.453-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هر وقت دارم اينجا يك چيزي مي نويسم، دخترم هر بار كه از كنارم رد مي شود مي پرسد چي داري مي نويسي؟ گاهي اوقات موضوع مطلب را برايش مي گويم و او سري تكان مي دهد و رد مي شود. امروز از من مي خواهد چند تا از مطالب را برايش بخوانم چون او دوست دارد ببيند چه مي نويسم. فارسي روز مره را مي فهمد و لي كمي كه لغات مشكلتر مي شود بايد معاني را توضيح داد. در خانه هميشه با او فارسي حرف ميزنم و سعي مي كنم اشتباهاتش را تصحيح كنم. نميتواند به فارسي بنويسد وبخواند. مانند فرانسوي زبانها كه H ‹ ‌ة وح › را نمي توانن تلفظ كنند فارسي حرف مي زند. مثلا حوله را اوله و هميشه را اميشه تلفظ مي كند. گاهي به شوخي از او مي خواهيم كلماتي كه به ح شروع مي شوند را تلفظ كند و سر به سرش مي گذاريم.&lt;br /&gt;خلاصه امروز از من خواست كه چيزي را براش بخوانم. من هم براش خواندم و هر بار سعي كردم كه كلماتي را كه نمي فهميد برايش توضيح بدم.    &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80922365?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80922365'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80922365'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80922365' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80921876</id><published>2002-08-30T09:19:00.000-07:00</published><updated>2002-08-30T09:19:14.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پرواز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حسرت پرواز هر سال از گذرگاه پرندگان مهاجر گذشته بود. آنها رفته بودند و تنها نگاه او توانسته بود دمي با خيل پرندگان اوج بگيرد. آنها رفته بودند و او باز هم مانده بود. به شانه هايش دست كشيده بود تا از نداشتن بال اطمينان يابد. بعد هم پرها  را با دقت جمع كرده بود و دركيسه اي ريخته بود.  مدتي هم هر روز صبح در آينه به چشمهايش خيره شد بود تا آخرين تصوير پرواز را كه هر روز كمرنگتر مي شد تماشا كند.&lt;br /&gt;امسال در آستانه پاييز، بعد از سالها با دو بال بزرگش بر لب پنجره به انتظار كوچ پرستو ها  نشسته بود .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80921876?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80921876'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80921876'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80921876' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80820874</id><published>2002-08-28T05:49:00.000-07:00</published><updated>2002-08-28T05:57:06.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>زني كه خودش را گم كرده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدانست ازچه روزي خودش را گم كرده بود. به دور وبرش نگاه مي كرد، به اشيا درون اتاقي كه وقتي قدم در آن مي گذاشت قلبش از اضطراب به شدت مي تپيد. به گنجه كتابها، به كاستهايي كه با نظمي خاص چيده شده بودند واو هر روز گردگيريشان مي كرد. به ...  &lt;br /&gt;چند تا از اين چيزها را او انتخاب كرده بود؟هر چه بيشتر به نظم اتاق خيره مي شد افكارش نامنظمتر مي شدند و سرش درد مي گرفت.&lt;br /&gt;نمي دانست چه كند، مدتها بود كه با خود كلنجار مي رفت. مي خواست خودش را دوباره پيدا كند و لي هر بار كه بدنبال راه گشته بود چنان ترسيده بود كه حتي يكبار لبش تبخال زده بود. انگار كه جن ديده باشد، نه، انگار كه زمين زير پايش يكهو خالي شده باشد. مانده بود. او مانده بود و شادابي رفته بود، جسارت هم رفته بود. او مانده بود عاري از هر گونه باوري. بي اعتماد به به ديگران، بي اعتماد به خود، بي اعتماد به عشق. او مانده بود، عشق اما ديري بود كه رفته بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80820874?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80820874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80820874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80820874' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80747163</id><published>2002-08-26T15:19:00.000-07:00</published><updated>2002-08-26T15:19:57.896-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز صبح، باد خنكي ميوزيد.صداي قدمهاي آهسته پائيز را بر تن شهر مي شد شنيد، احساس كرد.&lt;br /&gt;شهر اما عريان تر ازهميشه در طلب آفتاب با سماجتي هميشگي انتظار ميكشيد. گويي مي خواست حتي ته مانده هاي گرما را هم در خود ببلعد. &lt;br /&gt;ابرها كم كم فرا مي رسيد ند و تا تسخير آسمان چيزي نمانده بود. آه عمر تابستان چه كوتاست، هيچوقت فرصت وداع برايم باقي نمي گذارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80747163?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80747163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80747163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80747163' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80731104</id><published>2002-08-26T08:27:00.000-07:00</published><updated>2002-08-26T14:35:52.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>صف اسم نويسي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت نه كه مي رسيم جلوي مدرسه جا مي خورم تصور اين همه آدم را نكرده بودم. دويست نفري آدم جلوي ما بودند. ياد صفهاي طويل قند و شكر در زمان جنگ افتادم. يك سري از ساعت شش صبح آمده بودند. در صف تعدا د زيادي از ايرانيان هم بودند كه براي ثبت نام در كلاس زبان فرانسه به ديگر خارجيان از مليت هاي مختلف پوسته بودند.&lt;br /&gt;همينطور كه ناباورانه به صف نگاه مي كردم و جلو مي رفتم يكي از كساني را كه پارسال در آنجا ثبت نام كرده بودم و حالا بعد از تعطيلي دو ماهه مي خواست كلاسها را ادامه دهد، ديدم. گفت كه منتظر دوستش واسيليكا يعني دختر همراه من بوده و ما مي توانيم به جاي ايستادن در انتهاي صف در كنا ر او كه خيلي جلوتر بود بايستيم. خلاصه توانست ما را قانع كند و من پرنسيپ هايم را براي چند ساعتي فراموش كرده و پذيرفتم.&lt;br /&gt;چند ايراني با هم در گفتگو بودند و دنبال راه حل بودند. كي شان خانمي بود كه مي گفت جواب مثبت گرفته و با شوهرش كه مهندس مكانيك است و پسرش بعد از يك سال و نيم زندگي در كمپ، توانسته اند آپارتماني اجاره كنند. ديگري زني بود تنها. در ايران از شوهرش جدا شده بود و نتوانسته بود حضانت دخترش را بگيرد. دخترش با شوهر سابقش زندگي مي كرد و نتوانسته بود هنگام ترك ايران دخترش را با خود به همراه بياورد. تقاضايش رد شده بود و فعلا در بلاتكليفي مانده بود.&lt;br /&gt;آخري نتوانسته بود در ترمي كه مي خواسته قبول شود. خواستم كمكي كرده باشم، راه حلي را كه به ذهنم ميرسيد  پيشنهاد كردم. دختر كه حدود بيست سال داشت، در جوابم گفت :&lt;br /&gt;نمي شه، اصلا من هميشه بد شانس هستم، مرتيكه بدون اينكه از من تست بگيره به من گفت برو ترم يك بشين.&lt;br /&gt;گفتم، شما كه مي گين سال پيش ترم دوم رو تموم كردين خب چرا اينو بهش نگفتين.&lt;br /&gt;گفت من با كارت دوستم ثبت نام كرده بودم. ولي اين بار ميخوام با اسم خودم ثبت نام كنم و مجبورم پول كامل ثبت نام را هم بدهم.&lt;br /&gt;ميگويم چرا صد يول رو بايد بدهيد؟ متقاضيان پناهدگي كه از سوسيال پول مي گيرند با ارائه مدركي مي توانند با پرداخت فقط ده يورو اسم نويسي كنند.&lt;br /&gt;مي گويد كه تقاضايشان رد شد كه سه بار جواب منفي گرفته و حتي او و خانوادهاش حكم ترك خاك گرفته اند و حدود پانزده ماه است كه سرگردانند. مي گويد در حال حاضر در كمپ است و حسابي اعصابش از اين شرايط داغان شده. مي گويد كه چندي پيش دندانش را كه نتوانسته بود پر كند شكسته و مجبور شده است تا به كشيدنش رضايت بدهد. كمي راهنمايش مي كنم، آدرس جايي كه مي شود در موارد اورژانس به آنجا مراجعه كرد و از كمكهاي درماني مجاني بهرهمند شد به او مي دهم.&lt;br /&gt;به زور بيست سالش مي شود و آنقدر آشفته و نااميد است كه دلم مي گيرد. از من شماره تلفنم را مي خواهد كه نمي دهم چون چند لحظه پيش به دو نفر ديگري كه از من خواسته بودند گفته بودم نه. گفتم متاسفانه كار و زندگي شخصي من برايم وقت زيادي باقي نمي گذارد و.... حقيقت هم اين بود ولي چقدر از خودم بدم آمده بود.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80731104?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80731104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80731104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80731104' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80656459</id><published>2002-08-24T08:48:00.000-07:00</published><updated>2002-08-24T08:48:08.066-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-klimt.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روسپيگري در قرون وسطي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جايي ميخواندم كه روسپيگري از ابتداي تاريخ بشري وجود داشته است. در زمان انسانهاي اوليه، مردها حاضر بودند كه حاصل شكار روزانه اشان را به زناني كه نظرشان را جلب مي كردند در قبال ارضاي جنسي شان بدهند.&lt;br /&gt;در اواخر قرون وسطي در اروپا دولتمردان و كليسا با پديده روسپيگري با تسامح بر خورد مي كردند. روسپيگري قانونمندي هاي خاص خود را داشته ودر اماكن خاصي صورت مي گرفته است. هدف دولتمردان از اين قانونمندي حداكثر مرز بندي ميان زنان روسپي و افراد به اصطلاح محترم جامعه بوده است. در اين راستا بايد وجه مشخصه اي بين يك زن محترم و يك زن روسپي وجود داشت.&lt;br /&gt;دلتمردان به همين منظور شرايط خاصي را  به زنان روسپي تحميل مي كردند كه از شهري به شهر ديگر متفاوت بود. &lt;br /&gt;به عنوان مثال در مارسي‹فرانسه›، زنان روسپي بايد يك مانتو راه راه مي پوشيدند. در لندن اين وجه مشخصه كلاهي راه راه بود كه روسپيان بايد بر سر مي گذاشتند.&lt;br /&gt;در فرانسه زنان روسپي حق استفاده از كمربند طلايي رنگ را مانند ديگر زنان نداشتند و... &lt;br /&gt;قوانين خشك و انعطاف ناپذيري در رابطه با روسپيگري با هدف كنترل نظم و آرامش عمومي وجود داشته است. به عنوان مثال ساعات كاري به شدت كنترل مي شده است همينطور مزدي كه زنان روسپي دريافت مي كردند.&lt;br /&gt;استفاده از سرويسهاي جنسي روسپيان به اقشار خاصي از روحانيت و مردان مجرد جامعه آن روز اختصاص داشته و مردان متاهل حق رابطه با زنان روسپي را به هيچوجه نداشتند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80656459?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80656459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80656459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80656459' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80650047</id><published>2002-08-24T02:14:00.000-07:00</published><updated>2002-08-24T02:15:30.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سايت زنان ايران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نياز وجود سايتي براي زنان كه بتواند مسائل زنان را منعكس كند به شدت احساس مي شد. خوشبختانه اين سايت از اين به بعد در دسترس است. &lt;br /&gt;سايت &lt;a class=links href="http://womeniniran.com/Parsian.htm"&gt;زنان ايران&lt;/a&gt; سايتي نو پاست كه كه به مسائل زنان خواهد پرداخت. در اين سايت بخشي هم به وبلاگهاي زنان اختصاص داده شده است. دعوتي هم از كساني كه مايل به همكاري هستند شده است كه متن آن را در زير ميبينيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;&lt;b&gt;دو زبانه شدن سايت به انعكاس مطلوب اخبار ومسائل زنان ايران در دنيا و پيوند جنبش جهاني زنان كمك خواهد كرد.&lt;br /&gt;براي راه اندازي بخش انگليسي سايت دست تمام دوستاني را كه به هر دو زبان فارسي و انگليسي مسلطند مي فشاريم.&lt;/b&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تشكر ازاين دوستان و آرزوي موفقيت براي آنان از همين حالا آمادگيم را در صورت تشكيل بخشي به زبان فرانسه اعلام مي كنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80650047?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80650047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80650047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80650047' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80629600</id><published>2002-08-23T14:10:00.000-07:00</published><updated>2002-08-23T14:51:38.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فرش گل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر دو سال يكبار در ميدان بزرگ شهر بروكسل (بلژيك) فرشي از گل گسترده مي شود. امسال هم در نيمه ماه اوت فرش گل بر پا شد و به مدت چند روز توجه توريست ها را به شهر ما جلب كرد.&lt;br /&gt;ميدان بزرگ شهر ما واقعا ديدني است. يكي از كافه هايش محلي بوده كه مانيفست ماركس در آن نوشته شده است. هميشه در اين ميدان خبري است.  كنسرت هاي مجاني كه از ماه مه شروع شده و به مناسبت هاي مختلف پير و جوان را به تقسيم لحظات شادي مي خواند. &lt;br /&gt;در شبهاي تابستان در ساعت ده شب با پخش سمفوني مي شود شاهد زيبايي رقص نور بر امارات دور ميدان بود. در اين ساعت از جنب و جوش كاسته مي شود. آدم سراپا چشم وگوش مي شود تا حداكثر استفاده را از صدا و نور كه در فضايي جادويي به هم ميآميزند، بكند.&lt;br /&gt;با گذشت سالها  به اين محل علاقه شديدي پيدا كرده ام.گمان مي كنم، يكي از شبها كه در كف سنگ فرشي اش نشسته و با چشمهاي بسته به صداي موسيقي گوش مي دادم چنان با اين محل يكي شده ام كه روحم را به او تفويض كردم. فكر مي كنم حالا اگر در هر جاي دنيا زندگي كنم، بخشي از من در اين محل جا خواهد ماند و دلم براي ديدنش خوا هد طپيد. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-gol-1.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-gol-2.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-gol-3.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-gol-4.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-gol-5.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-gol-6.jpg"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80629600?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80629600'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80629600'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80629600' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80586295</id><published>2002-08-22T14:55:00.000-07:00</published><updated>2002-08-22T14:55:29.863-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ناگفته ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوشي را كه برمي دارم سكوت است و بعد صداي او كه باز نگران است و جوياي خبر از كسي كه سالهاست راهم از او جداست. معمولا وقتي تلفن مي كند كه از او بي خبر است. نمي خواهد بپذيرد كه من سالهاست كه نقش پل رابط را بازي نمي كنم. &lt;br /&gt;مادر است، بايد فهميدش، هيچوقت من را از خودشان جدا ندانسته و نميداند ولي من آنها را فراموش كرده ام و ... بعد هم هق هق گريه و سكوت. چه دارم كه بگويم. مي گويم كه حالش خوب است و فقط بي خيال است و گرنه هميشه به فكرشان هست و...&lt;br /&gt;مي گويم كه من ديگر در زندگيش دخالتي ندارم و تنها در مسائلي كه مربوط به دخترمان است با هم حرف مشترك داريم. ميگويم كه طلاق گرفته ايم و راي دادگاه دو روز پيش صادر شده. &lt;br /&gt;مي گويد كه بايد باز هم صبر مي كردم و....&lt;br /&gt;مي گويم : مي خواهم زندگي كنم و نه صبرو او باز گريه مي كند بهانه مي گيرم و گوشي را به دخترم مي دهم ولي دخترم هم با قيافه اي گرفته در جواب چيزهايي ميگويد و تمام مي شود.&lt;br /&gt;مكالمه تلفني تمام مي شود و من دلم به شدت مي سوزد. به حال مادري كه هزاران  كيلومتر دور است. مادري كه تلاش مي كند مرا با رشته هاي نامرئي به گذشته اي كه هر روز كمرنگ وكمرنگتر مي شود پيوند دهد. دلم مي خواست به او مي گفتم كه من چرا نمي توانستم صبر كنم. كه صبر، عبور از كنار لحظه هايي است كه ديگر باز نمي گردنند. كه صبر يعني از حركت باز ايستادن، يعني ركود و نفي جريان زندگي. مي خواستم به او بگويم كه چگونه پس از ركودي چند ساله، در زندگي جريان يافته ام  و گذاشته ام كه زندگي چنان در من جريان يابد كه هيچكس نتواند مرا از رفتن باز دارد.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80586295?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80586295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80586295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80586295' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80449009</id><published>2002-08-19T16:01:00.000-07:00</published><updated>2002-08-19T16:01:47.770-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گلايه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برباورت، چنان تكيه كرده بودم كه وقتي ديگر باورت نكردم نقش بر زمين شدم. در مدرسه زمان ثبت نام گردم.&lt;br /&gt;دركلاس اولش برخاستن را آموختم. در دومين سالش، خودم را باور كردم. در كلاس سوم اما آموختم كه تنها بر خود تكيه كنم.&lt;br /&gt;چند سالي مي شود كه مي توانم در كنار يكي ديگر بياستم. باورم كنم تا باورش كنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80449009?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80449009'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80449009'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80449009' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80448595</id><published>2002-08-19T15:49:00.000-07:00</published><updated>2002-08-19T15:49:22.613-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شكار لحظه ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتي مي شود كه صاحب يك دوربين ديجيتال شده ام. هر وقت دوستان دور هم جمع هستند يا موقعيتي اسنثنائي پيش مي آيد دوربينم را با خود مي برم و عكس مي گيرم.&lt;br /&gt;دو تا ازدوستان قديمي ام كه ساكن بلژيك بودند وحالا در ايران زندگي مي كنند، براي مسافرت چند روزي اينجا هستند. امشب، خانه يكي از بچه ها ديدمشان.&lt;br /&gt;بچه هايشان حسابي بزرگ شده و قد كشيده بودند. طبق عادت هميشگي با دوربينم بدون اينكه مزاحم كسي باشم داشتم چند عكس يادگاري مي گرفتم. پسر دوستم با ديدن من گفت : باز اين شكارچي لحظه ها شروع كرد. پيش از اين، فكر چنين لقبي به ذهنم خطور نكرده  بود. راست ميگفت من لحظه ها را شكار مي كردم و براي هميشه به ثبت مي رساندم. اين اما برمي گردد به يكي از خصوصياتم.  آدمي هستم كه از دست دادن را سخت مي پذيرد. البته اين خصوصيت به هيچوجه جنبه مادي ندارد. &lt;br /&gt;شروع كردم به مرور عكسها ، صدها نگاه از آن من گشته بود. در لابلاي عكسهاي من صدها لبخند، ابدي شده بودند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80448595?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80448595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80448595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80448595' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80405348</id><published>2002-08-18T17:01:00.000-07:00</published><updated>2002-08-19T15:48:19.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پايان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-bierre.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرين ساعات چهارمين روز تعطيلي را در تراس كافه ايي open در نزديكي خانه گذرانديم. بزمي كوچك. با يك ليوان آبجوي سفيد شروع كرديم. درخنكاي پايان روز ي گرم و كورسوي فانوسي روي ميز كه شب را ناديده مي گرفت. دومين ليوان ، رسيدن سومين نفر و رها شدن در دنياي واژه ها، سريدن بر پل هاي ارتباط، صميمي بودن و...&lt;br /&gt;ليوان سوم با بشقابي از پنير و خيار شور وقطره هاي باران كه ما را سرانجام به داخل كافه كشاند. خميازه هاي گارسون ها و چشمان خمار مستان آخرشب، باراني كه ميباريد تا كسالت و خستگي را از سيماي شهر بشويد.&lt;br /&gt;شوق من براي پيش گرفتن راه خانه، آخرين قدمهايمان به سوي بستري كه من را بياد شروعي ديگر مي انداخت. پايان اما ابتدايي بيش نبود. شروع اولين روز باقي مانده زندگيم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80405348?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80405348'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80405348'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80405348' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80387161</id><published>2002-08-18T04:16:00.000-07:00</published><updated>2002-08-18T04:16:07.523-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>باز يافت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ده سال از او بيخبر مانده بودم. چند روز پيش شنيدم كه از كانادا برگشته و دنبالمان ميگردد. نميدانست كه ما ديگر چند سالي است كه با هم نيستيم. وقتي شنيدم كه با شوهرش كه دوستي ايراني است و دو فرزندش اينجاست، خيلي خوشحال شدم. گفتم اينها با دو فرهنگ متفاوت با هم مانده اند و صاحب فرزند دوم شده اند پس عشق فراتر از هر چيزي است. قرارمان را تلفني گذاشته بوديم، جمه صبح به من زنگ زده بود و در جواب الو گفته بود دوست ژاپني ده سال پيشت را يادت هست؟ يك لحظه لهجه و تن صدايش با هجوم خاطرات همراه شده بود. و هجوم احساسات، از دريچه چشمانم در قطره هاي اشك تبلور يافته وبر گونه هايم غلطيده بودند.&lt;br /&gt;ديشب ديدمشان چياكي خيلي عوض نشده بود، چندين تار موي سفيد ازسياهي موهاي صاف و تيره اش كاسته بود. نگاهش اما چونان ريسماني بود كه مي شد از او آويخت و به عمق وجودش راه يافت. زوال عشق در نگاهش چنان آشكار بود كه نياز به سوال نبود. همديگر را تحمل كرده بودند و حالا به خط پايان رسيده بودند. مشكل، بچه ها بودند كه نمي توانست آنها را با خود در صورت جدايي به ژاپن ببرد چون هنوز هجده سالشان نشده بود.&lt;br /&gt;از پسرش كه حالا يازده سالي داشت مي پرسم بيشتر خودت را چي احساس مي كني ايراني يا ژاپني؟ مي گويد كانادايي. بعد مي فهمم كه حتي ژاپني هم صحبت نمي كند. در بلژيك متولد شده بود و در يك سالي كه اينجا بودند، مادرش با او ژاپني و پدرش فارسي حرف مي زد. والدين با هم انگليسي و با ديگران فرانسه صحبت مي كردند. &lt;br /&gt;در كانادا به آنان تو صيه شده بود كه يك زبان را در خانه انتخاب كنند چون بچه هيچك از زبانها را به درستي حرف نمي زد و آنها هم فرانسه را انتخاب كرده بودند. بدين ترتيب دو ست ايراني من هم به دليل نداشتن ارتباط با ايراني ها به سختي فارسي صحبت مي كند و در جواب سوالات من به فرانسه پاسخ مي دهد. همه چيز عجيب بود. تنها چيزي كه دست نخورده مانده بود و هيچ اثري از خاكستر زمان بر آن به چشم نمي خورد احساسات ما بود. دوستشان داشتم و آنقدر احساس نزديكي مي كردم كه انگاز هيچوقت از آنان دور نبوده ام. &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80387161?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80387161'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80387161'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80387161' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80322187</id><published>2002-08-16T08:48:00.000-07:00</published><updated>2002-08-16T09:03:29.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تعطيلي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=http://users.skynet.be/bk228304/sheri-month.jpg&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز تعطيلي عمومي بود و خيلي از ادارات امروز را هم تعطيل كرده اند. به اين ترتيب با شنبه و يكشنبه چهار روز تعطيلي داريم. &lt;br /&gt;بهترين چيزش ماندن در تختخواب تا ده صبح است. ساعت، مفهوم خود را از دست مي دهد، اولين كاري كه مي كني دوش گرفتن و لباس پوشيدن نيست. مي شود حتي در تخت ماند و به صداهاي بيرون گوش داد. ميشود روي ديوار بالاي تخت اثر پشه هايي را كه با كف دست له كرده اي يافت، شمرد و به خود گفت : اميدوارم لكش پاك شود. مي شود خوابهاي شب گذشته را در ذهن مرور كرد، مي شود حتي تعبيرشان كرد. &lt;br /&gt;مي شود به دنبال آخرين تصوير ماه، درخاطره ذهن خسته پايان يك روز گشت و آن را يافت. &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80322187?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80322187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80322187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80322187' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80242235</id><published>2002-08-14T12:14:00.000-07:00</published><updated>2002-08-14T12:14:34.900-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>عصيان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روزي است كه دنبال كارهاي آلينا هستم، زايمانش نزديك است و بايد به وضع او سرو ساماني ميداديم. به طور موقت، برايش جايي در يكي از خانه هاي مادران پيدا كرده و منتظر موقعيت مناسبي براي انتقال او به آپارتماني كه برايش در نظر گرفته شده بود بوديم. امروز بعد از ظهر تاكسي گرفتم و به اتفاق آلينا به خانه جديدش رفتيم. بعد از يك سال ونيم خودفروشي وقتي چشمم به وسايلش كه در محتواي دو ساك پلاستيكي خلاصه مي شد افتاد، جا خوردم. يك مقدار از خرت و پرتها لباسهاي دست دومي بود كه براي نوزاد توانسته بودم جور كنم. بدجوري دلم گرفته بود . خانه مادران در يكي از محله هاي سطح بالاي بروكسل است و اين موجب ميشد كه فقر و فاصله طبقاتي بين مادران ساكن اين خانه و افراد محل بيشتر به چشم بخورد. وقتي از خياباني كه ما را به سوپرماركت محل مي رساند مي گذشتيم نگاه آلينا  را كه با حسرت به خانه هاي زيبا دوخته شده بود نمي توانستم ناديده بگيرم. دلم از اين همه نابرابري بهم خورد. هوا گرم بود و گرما، احساس خفگي مرا تشديد مي كرد. دلم مي خواست آن دلالي را كه اين دختر 21 ساله را با هزار وعده ووعيد به بلژيك آورده بود تا از پول خود فروشي او جيبهايش را پر كند پيدا مي كردم و تمام خشمم را نثارش مي كردم. آلينا  روزهاي اولي كه در كافه شروع به كار كرده بود روزي بين 15 تا 21 مشتري داشته. با يك حساب سرانگشتي مي شد در آمد دلالان را تخمين زد. حالا او مانده با نوزادي كه چند روز ديگر پا در اين دنياي نابرابريها خواهد گذاشت. او مانده بدون اجازه اقامت، بدون خانواده، بدون كسي كه مسئوليت يچه را با او تقسيم كند. مدد كار از او در مورد پروژه آينده اش سوال مي كند و اوساكت است. در چشمان آبي درشتش كه نگاه مي كنم نشاني از آرامش نيست. ابرهاي نگراني چنان به آسمان آبي چشمانش هجوم آورده اند كه تا باران راهي نمانده است. ساعت شش بعد از ظهر است و من امشب هم كار مي كنم . از او خداحافظي مي كنم و از شيب خيابان سرازير مي شوم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80242235?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80242235'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80242235'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80242235' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80191549</id><published>2002-08-13T10:00:00.000-07:00</published><updated>2002-08-13T10:00:51.780-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>طرح هاي پيشنهادي در رابطه با خود فروشي در بلژيك&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/upload/up-files/sheri-prost-holland.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;عشق براي فروش! ۴ قرن خودفرشي&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش سوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود روسپيگري در هلند و ديگر كشورهاي اروپائي ممنوع نبوده، تنها تشويق به خودفروشي خلاف قانون و Procurers  يا به تعبير عاميانه جاكش ها و كساني كه از در آمد روسپيان استفاده مي كردند مورد پيگرد قانوني قرار گرفته و مجازات مي شدند.&lt;br /&gt;سود جويي جاكش ها و دلال هاي محبت موجب شد كه در سال 1911 وجود فاحشه خانه ها با هدف حمايت از روسپيان ممنوع اعلام شد. به اين صورت شخص روسپي مي توانست از درآمد خود صد در صد استفاده كند.&lt;br /&gt;متاسفانه اين قانون مثمر ثمر واقع نشد و نتوانست  آنطور كه بايد جلوي سوءاستفاده دلالاني را كه با اجير كردن روسپيان از حاصل كارشان تغذيه مي كردند بگيرد.&lt;br /&gt;در دهه هاي 20 و 30 قاطعيت قانون در رابطه با برچيدن فاحشه خانه ها موجب شد كه روسپيگري در خفا جريان داشته باشد. دولت هلند در 50 سال اخير با تسامح بيشتري با روسپيگري برخورد نموده است، و وجود فاحشه خانه ها را در صورتي كه در اين اماكن فعاليت ديگري مغاير قانون صورت نگيرد‏، تحمل مي كرده است.&lt;br /&gt;به اين صورت بود كه، از ديدگاه قانوني روسپيگري به عنوان يك پديده اجتماعي اجتناب ناپذير پذيرفته شد.    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80191549?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80191549'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80191549'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80191549' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-80047998</id><published>2002-08-09T17:10:00.000-07:00</published><updated>2002-08-13T10:03:08.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>طرح هاي پيشنهادي در رابطه با روسپيگري در بلژيك &lt;br /&gt;بخش دوم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هلند اولين كشور در دنيا است كه روسپيگري را قانوني اعلام كرده است. در اول اكتبر سال 2002 هلند با به رسمست شناختن بازاز سكس، اولين كشوري است كه روسپيگري را به عنوان حرفه و شغل و حوزه كاري روسپيگري را به عنوان يك حوزه اقتصادي شناخته است. با اينكه در اين كشور بازار سكس از ساليان پيش به صورت علني وجود داشت، ولي امري بود غير قانوني كه  دولتمردان در مورد آن چشم پوشي مي كردند. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-80047998?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80047998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/80047998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_04_archive.html#80047998' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79999523</id><published>2002-08-08T14:59:00.000-07:00</published><updated>2002-08-08T14:59:47.636-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سرم بد جوري درد مي كند. مي خواهم ادامه مطلب ديشب را بنويسم نمي توانم. از يكي از كانال هاي ماهواره اي سرود اي ايران پخش مي شود و من ياد هزاران كيلومتري مي افتم كه مرا از ايران دور مي كند و دلم مي گيرد. بد جوري هوس دريا كرده ام. هوس تماشاي غروب آفتاب بر دامن پر چين دريا در حالي كه خنكي آب را زير پاهاي داغت حس مي كني. آنوقت پاهايت شبيه ريشه هاي گياهي تشنه مي شوند و با ولع احساس خنكي را در خود مي بلعند.  قطاري رد مي شود و صداي آميزش چرخها و ريلها چنان از پنجره باز به درون مي خزد كه پاهايت را از آب بيرون مي كشي، يادت مي آيد كه هفته تمام نشده، بايد ساعت را دوباره كوك كني. فردا بايد سر كار بروي. دلت مي خواهد لجبازي كني و در مقابل كامپيوتر بنشيني تا شايد دوستي به سراغت بيايد و...  قطاري ديگر.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79999523?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79999523'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79999523'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_04_archive.html#79999523' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79956022</id><published>2002-08-07T15:51:00.000-07:00</published><updated>2002-08-08T11:39:47.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>طرح هاي پيشنهادي در رابطه با روسپيگري در بلژيك &lt;br /&gt;بخش اول&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.xs4all.nl/~ae4811/bordello/bord05.jpg" width=200 height=138 border="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم اكنون در بلژيك روسپيگري به عنوان حرفه شناخته نشده است.  روسپيان مي توانند با اعلام در آمدشان و پرداخت ماليات از امكانات و تسهيلات ديگر حرفه هاي آزاد بهره مند شوند، از قبيل بيمه و بازنشستگي و ... ولي از آنجايي كه ميزان ماليات بر درآمد شغل آزاد زياد است، اكثر زنان روسپي بلژيكي ترجيح مي دهند‏ء به صورت سياه كار كنند تا از پرداخت ماليات در آمان باشند. به نظر موسسه ما، قانون فعلي با كمي تصحيح در ميزان ماليات مي تواند مشوق زنان زيادي باشد تا به طور سياه كار نكنند و با پرداخت ماليات بتوانند در سنين كهولت از حقوق بازنشستگي برخوردار شوند. با وجود آزاد بودن روسپيگري، افرادي كه زنان را با اين هدف مورد سواستفاده قرار مي دهند به شدت تحت پيگرد قانوني قرار مي گيرند. و در صورت وجود يك شاكيء به 5 سال زندان محكوم مي شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حال حاضر، در مجلس دو طرح پيشنهادي در زمينه روسپيگري مورد مطالعه است كه هنوز هيچيك از آنها به امضاء نرسيده است.&lt;br /&gt;طرح اول از طرف دو سناتور زن عضو حزب سوسياليست است كه از مدلي سوئدي الهام گرفته و در آن تمام مردان مشتري روسپيان از نظر قانوني مجازات و بر اساس ميزان درآمدء به پرداخت جريمه نقدي و زندان محكوم خواهند شد.&lt;br /&gt;طرح دوم از طرف حزب سبزها پيشنهاد شده و برگرفته از مدلي است هلندي براي به رسميت شناختن روسپيگري به عنوان يك شغل مثل هر شغل ديگري در جامعه. اجازه گشايش خانه هايي در جهت استخدام روسپيان به صورت رسمي داده شده و روسپيان مي توانند با استخدام خود از امكاناتي كه يك كارمند برخوردار است بهره مند شوند. امكاناتي مثل بيمه، بازنشستكي، مرخصي استعلاجي در صورت بيماري و مرخصي  قبل از زايمان وبعد از آنء مرخصي سالانه و عيدي آخر سال و ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79956022?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79956022'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79956022'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_04_archive.html#79956022' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79904180</id><published>2002-08-06T12:50:00.000-07:00</published><updated>2002-08-06T13:11:23.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خانه هاي عفاف، به نفع مردان يا براي توجيه نيازهاي مردان؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد طرح هاي اخير در مورد روسپيان مقالات زيادي نوشته شده است. مطلب ‹&lt;a class=links href="http://news.gooya.com/2002/08/06/0608-04.php"&gt;حق با مشتري است؟ &lt;/a&gt;› از &lt;b&gt;شادي صدر&lt;/b&gt; يكي از مطالب جالبي است كه با ديدي عميق به اين مسئله پرداخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد ديد چرا در جامعه اي كه روابط جنسي نه تنها در چارچوبي غير از ازدواج پذيرفته نمي شوند بلكه به قيمت جان زنان تمام مي شود، حالا به طور معجزه آساييي، چهره ايي به ظاهر قانوني مي گيرد.&lt;br /&gt;دلم مي خواست بدانم اگر در ايران مانند بلژيك يا كشورهاي ديگر اروپايي، مراكز كمكهاي اجتماعي وجود داشت و هر شخص مي توانست از حداقل هزينه لازم براي امرار معاش برخوردار باشد، تعداد زنان روسپي چقدر با حالا تفاوت داشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته اي كه خانم صدر به آن در مقاله اش اشاره نكرده و اين امر هم بي شك بي ربط به قوانين موجود در ايران در رابطه با تعيين سن بلوغ براي دختران نيست، خود فروشي دختران نو جوان است. در اروپا با اين كه روسپيگري آزاد است افراد پايين تر از هجده سال حق خود فروشي ندارند. و قضات دادگاه هاي مربوط به جوانان از اين امر جلوگيري مي كنند. مشتريان دختران پايين تر از هجده سال به شدت مجازات مي شوند و به زندان مي روند. در حاليكه در اين روزها مدام صحبت از خود فروشي دختران جوان بين يازده تا هجده سال در ايران است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هدف دست اندر كاران درتاسسيس خانه هاي عفاف  تسهيل شرايط زندگي زنان ما نيست بلكه تعميق دره بزرگي است كه در جامعه ما بين حقوق زن و مرد وجود دارد. همه بهانه ها براي توجيه پاسخ به نياز مردان است. قانون گذاران نگران مرداني هستند كه همسرانشان بيمار هستند و امكان ارضاي جنسي شوهرشان را ندارند. آيا كسي به دختران جواني اشاره مي كند كه بعد از ازدواج با ناتواني جنسي شوهرشان مواجه مي شوند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79904180?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79904180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79904180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_04_archive.html#79904180' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79818304</id><published>2002-08-04T15:03:00.000-07:00</published><updated>2002-08-04T16:46:58.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دوستي  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=http://users.skynet.be/bk228304/sheri-prague-2.jpg&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روابط دوستانه گاهي اوقات به ميله هاي زنداني بدل مي شوند كه تو را تنگ در بر مي گيرد.به حدي تنگ كه تمام تنت درد ميگيرد. درست مثل اينكه باري سنگين بر دوشت نهاده باشند. يا وزنه اي بر سينه ات كه نفس كشيدن را امري دشوار كند. ميخواهي داد بزني و بگويي : &lt;i&gt;آي آدمها دوستم نداشته باشيد&lt;/i&gt;. مي خواهم تنها باشم. رهايم كنيد. من سعي مي كنم كه دوست نداشته باشم تا دوست داشته شوم. دوستي بده وبستان نيست. داد وستد ماهيت رابطه را عوض و لوس مي كند. &lt;br /&gt;از مسافرت بر گشتم، از دنيايي كه در آن ناشناس بودم برگشتم به دنياي هميشگي، دنياي نشانه ها وعلامت ها، دنياي مفاهيم پوچ، ساعتهاي كوكي، اداب حتي اگر دوست داري بي ادب باشي، برگشتم. دوباره دوست دارم بروم. دوست دارم به جايي بروم كه هيچ كس مرا نشناسد. هزار ويك هويت مختلف داشته باشم. هزار ويك كارت شتاسي، هزار ويك صدا، هزار ويك امضا، هزار ويك چهره و...&lt;br /&gt;آرامش سفر، دستخوش توفان بازگشت است. باد در در ويرانه هاي خاطره ام بيداد ميكند و من قصد ندارم آرامش كنم. زنده باد ويراني، ويراني هر چه كه من را از من بودنم باز ميدارد. ويراني چهار چوبهاي پيش ساخته تا هيچ چيز در هيچ چيز كهنه نگنجد. كاش مي شد رهايم كنيد تا در گردباد درونم محو شوم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79818304?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79818304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79818304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_08_04_archive.html#79818304' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79752305</id><published>2002-08-02T15:31:00.000-07:00</published><updated>2002-08-04T14:39:47.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>غيبت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=http://users.skynet.be/bk228304/sheri-prague-1.jpg&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك هفته غيبت، يك هفته دوري از تمامي كساني كه نوشته هايشان هر روز از دريچه چشمانم به ژرفناي درونم مي خزند و در ورق پاره هاي ذهنم ثبت مي شوند. از شنبه پيش تا امشب مسافرت بودم.سفري داشتم به پراگ، پايتخت چكسلواكي كه حتما از آن خواهم نوشت. يك هفته از شما دوستان وبلاگيم و از دوستان خوب بروكسلم دور بودم. دلم براي همه تنگ شده بود. دلم براي پروين، سهيلا، مژگان وترانه كه در بروكسل نيست ولي براي من هميشه همين نزديكي هاست حسابي تنگ شده بود. جاي همه را خالي كردم. خانواده ام، كه بايد چند ماه ديگر را در انتظار ديدارشان سپري كنم ودر تمامي لحظات خوب از يادشان سايه اي مي سازم و به دنبالم مي كشانم. دوستانم كه در هر جاي دنيا كه باشم در ياد من و با من هستند. و تمامي كساني كه مي خوانمشان. دوستاني كه در نبود من برايم نامه داده بودند. ياس كبود عزيز من ترا فراموش نكرده ام. از اينكه به ياد من بودي ممنونم. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79752305?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79752305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79752305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_28_archive.html#79752305' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79409676</id><published>2002-07-25T14:39:00.000-07:00</published><updated>2002-07-25T14:39:19.510-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شيشه شراب &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم مي خواست به جاي اين بطري شراب بودم. تمام مي شدم تا دو دلداده در دو طرف ميز كوچكي از حس مستي لذت بخشي سرشار شوند. و وقتي ديگر چيزي از من نمي ماند، به آب سپرده مي شدم. رها مي شدم، درست مانند همين شيشه اي كه مي بينيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=http://users.skynet.be/bk228304/water-wine.jpg&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هميشه از ماندن و راكد بودن مي ترسم. خيره شدن به آبهاي جاري مرا افسون مي كند. جاده  براي من وسوسه رسيدن به بي نهايت است. از طرفي مي شود راهي شد و هيچگاه نرسيد و در جايي از داستان زندگي خود گم شد. داستاني نا تمام شد . اسمي شد حك شده بر مرمري سفيد. در نگاه نگران دوخته شده، از وراي پنجره اي در شبي زمستاني انتظاري ابدي شد. &lt;br /&gt;شنبه پيش در راه بروكسل - آمستردام  همانطور كه در كنار دوستم كه رانندگي مي كرد نشسته بودم، دوباره محو جاده شده بودم. آرامشي سكر آور تمامي وجودم را تسخير كرده بود و دوست داشتم كه ماشين از حركت باز نايستد و راه همچنان ادامه يابد. حالا هم نگاه كردن به اين شيشه خالي شراب همان حس رفتن را كه با صداي زنگ ساعت هر روز فراموشش مي كنم به يادم آورده است. گويي روزي كه بار سفر را بسته ام، چيزي را جا گذاشته ام كه  تمامي دلتنگيهايم را در خود جا مي گنجاند.   &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79409676?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79409676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79409676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_21_archive.html#79409676' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79321083</id><published>2002-07-23T15:50:00.000-07:00</published><updated>2002-07-23T15:52:02.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شبگردي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه از سر كارم بر گشته ام. شب سردي بود، در ابتدا با باران مواجه شديم و باددر تمام مدت شب مانند ساي هايي به دنبالمان بود. در ما ههاي گذشته تعداد روسپيان بلغاري به ميزان قابل توجهي افزايش پيدا كرده. دليل اصلي اين ازدياد ناگهاني به علت عدم لزوم ويزا براي ورود به اروپا براي بلغاريهاست. عده اي فرصت طلب از فرصت استفاده كرده دختران وزنان را با قيمتي پايين خريداري كرده و به اروپا مي آورند با هزار وعده و وعيد براي كار در رستورانها و بعد آنها را وادار به خود فروشي مي كنند.&lt;br /&gt;برادرهر يك از دو خواهر 18 و 20 ساله اش را به 350 اويرو به مردي در بلغارستان مي فروشد. مرد مزبور كه قبل از دو خواهر، زن سي وهفت ساله اي را اجير كرده بود خواهر جوانتر را به بروكسل مي آورد و به او مي فهماند كه كار او روسپيگري خواهد بود و با تجاوز به او كه هنوز باكره بوده، سعي مي كند كه او را براي اينكار آموزش دهد. خونريزي دختر به حدي شديد مي شود كه ناچار به بيمارستان مراجعه مي كند. بعد هم ترتيب خواهرش را مي دهد. دخترها بايد شبي پنج مشتري پيدا مي كردند و هر كدام مبلغ 250 اويرو را در پايان كار كه حدود ساعت 5 صبح بوده به مرد مي پرداختند. دو دختر جوان راهي براي فرار ميلبند و موضوع را با پليس در ميان مي گذارند و لي آن ديگري با پليس همكاري نكرده و حالا كه جلادش دستگير وزنداني است، ترجيح مي دهد چند هفته اي براي خودش كار كند و پولش را براي سه فرزندش كه گرسنه اند به بلغارستان بفرستد. من را كه مي بيند چنان مرا در آغوش مي كشد كه نمي توانم نفس بكشم. بعد هم مي زند زير گريه. &lt;br /&gt;مي گويم : تو كه مي گويي اين كار برايت دشوار است، حالا كه مجبور نيستي، چرا ادامه مي دهي. &lt;br /&gt;مي گويد : بچه ها چيزي براي خوردن ندارند و من بايد يك هفته اي كار كنم تا پولي برايشان بفرستم.&lt;br /&gt;گريه مي كند و از سرما مي لرزد. زن ديگري كه در كنار اوست، با لباسي تابستاني كه مناسبتي با سرماي امشب ندارد در كنارش آنچنان مي لرزد كه دندانهايش به هم مي خورند. دوستي كه برايم تلفني حرفهايشان را ترجمه مي كند هم نزديك است بزند زير گريه. نمي دانم چه كنم، چه بگويم، احساس ناتواني در نگاهم موج ميزند. دستش را در دستانم مي گيرم و از او قول مي گيرم كه به ما مراجعه كند. اگر بر عليه مرد شكايت كند، ما مي توانيم براي ماندن قانوني او در بلژيك تلاش كرده و براي او در خواست مقرري ازمركز كمكهاي اجتماعي بكنيم.&lt;br /&gt;مي گويد كه تا دو هفته ديگر اين كار را خواهد كرد.&lt;br /&gt;مردي مي گويد كه عايشه را ديده است كه در خيابان مي خوابد. عايشه دنبال سر پناهي مي گردد كه از ساعت پنج صبح در آنجا بخوابد و هيچ مركزي بعد از هشت شب نمي تواند به او جاي خواب بدهد. او به جاي پرداخت كرايه هتل، پول را براي بچه هايش كنار مي گذارد ودر خيابان تا صبح از سرما مي لرزد. راستي مرداني هم هستند كه براي سير كردن شكم بچه هاشان روسپيگري پيشه كنند؟&lt;br /&gt;از دنيا متنفرم، از اين همه فقر وتقسيم ناعادلانه ثروت بين كشورها و آدمها. اين چه دنيايي است كه در آن برادري خواهرش را مي فروشد وزني براي يك لقمه نان خود را در معرض هر خطري مي گذارد. دلم مي خواهد فرياد بزنم. &lt;br /&gt;دلم مي خواست، دنيا آنقدر كوچك بود كه مي توانستم با پاشيدن چند سطل آب، كثيفي را از سيمايش بشويم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79321083?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79321083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79321083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_21_archive.html#79321083' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79320633</id><published>2002-07-23T15:35:00.000-07:00</published><updated>2002-07-23T15:48:18.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'> &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79320633?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79320633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79320633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_21_archive.html#79320633' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79266643</id><published>2002-07-22T11:57:00.000-07:00</published><updated>2002-07-22T12:04:31.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>زندگي در مه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=http://users.skynet.be/bk228304/foret.jpg&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راهي كه در آن، اولين گامهايمان را برداشتيم شبيه اين راه جنگلي بود، يادم ميايد كه در روزهاي اول آشناييمان در حال نقاشي كردن منظره اي بودي كه بي شباهت به اين عكس نبود. با اين تفاوت كه در تابلوي تو، دورنماي زوجي به چشم مي خورد كه دست در دست هم گام برميداشتند. راه دراز مينمود و ما چه بي پروا بوديم. ما هم به راه افتاديم با هم و در كنار هم.  نمي دانم در كجاي راه بوديم كه من سردم شد و تو از گرمي بخشيدن دست كشيدي. من در جستجوي نور بودم و تو گم شدن در مه را دوست داشتي. در مه با تو ماندم با خاطره گرما و نور تا وقتي كه يك شب وقتي در كنار تو از سرما مي لرزيدم هر چه به خاطراتم رجوع كردم نشاني از آفتاب نيافتم.&lt;br /&gt;آنشب چشمانم را كه دوباره بستم ماهي كوچكي بودم در تنگي از بلور كه ماهها آبش عوض نشده بود. احساس خفگي و ترس از مردن تمام شب مانند سايه اي با من بود. &lt;br /&gt;ديشب تا صبح نخوابيدم و حالا چشمهايم از خيره شدن به چند سال زندگي در مه  مي سوزد. ياد انتظاري بي عبث افتادم. ياد زندگي در سايه،  وقتي كه راهمان در تاريكي و غلظت مه ديگر محو شده بود. امروز  كه براي آخرين بار در مقابل قاضي نشستيم، تا دفتر گذشته را  ببنديم به طور عجيبي گرمم بود. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79266643?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79266643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79266643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_21_archive.html#79266643' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79162946</id><published>2002-07-19T13:13:00.000-07:00</published><updated>2002-07-20T14:46:49.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گاهي با ديدن بی عدالتي ها، نابرابري ها، زشتي ها، خشونت ها و ... دلم مي گيرد. آنوقت است كه دوست دارم يك قوطي رنگ بر دارم با چند تا قلمو تا دنيايي بكشم كه شباهتي به دنياي واقعي نداشته باشه. حيف كه نقاشيم خوب نيست.&lt;br /&gt;ولي حالا يك چيز ديگه به ذهنم رسيد. خوب بود كه توانايي اينكه آدمها را جور ديگري بيافرينم داشتم. قلب آدمها را بزرگتر درست مي كردم، آنقدر بزرگ كه قادر به ناديده گرفتنش نباشند. ولي اين هم راه حل خوبي نيست . چون قلب جايگاه مهر و كين است و اگر كسي قادر به مهر ورزيدن نباشد تمامي قلبش سرشار از كينه مي شود.&lt;br /&gt;راستي چرا در مدارس كلاس هنر عشق ورزيدن نيست. چرا به آدمها به جاي يك مشت مفاهيم بيهوده، دوست داشتن را نمي آموزند يا مثلا احترام گذاشتن به ديگران يا مهمتر از همه چيز پذيرش تفاوتهاي بين آدمها.&lt;br /&gt;چرا بايد مجبور باشيم كه مثل ديگران باشيم و اگر مايل به پيروي كور كورانه از سنت هاي دست و پا گير نباشيم جور ديگري به ما بنگرند.&lt;br /&gt;دلم مي خواست مي توانستم تمامي عصيان درونم فريادي مي شد قويتر از آذزخش تا آرامش كسالت آور آسمان را دستخوش توفان مي كرد. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79162946?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79162946'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79162946'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_14_archive.html#79162946' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79038265</id><published>2002-07-16T15:52:00.000-07:00</published><updated>2002-07-16T15:52:18.853-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بر لبه پنجره نشسته ام تا در گذار باد به بالهايش بياويزم. آسمان ستاره باران است و من خوابم نمي آيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79038265?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79038265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79038265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_14_archive.html#79038265' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-79038037</id><published>2002-07-16T15:45:00.000-07:00</published><updated>2002-07-16T15:45:37.080-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هر بار احساس مي كنم كه هر قدمي كه بر مي دارم انكار راه است، شروع به دويدن مي كنم. هر بار كه دلم مي گيرد، پنجره را باز مي كنم. هر بار كه دنبال پاسخي هستم با آينه ملاقات مي كنم، و در چشمانم خيره مي شوم، چرا كه هميشه با من رو راست بوده اند. &lt;br /&gt;هر بار سردم مي شود به ياد گرمترين شبها مي افتم و هر بار كه گرمم است به آبهاي سپيد رود مي انديشم كه هنوز در خاطرم جاري است. &lt;br /&gt;در لحظه هاي اضطراب به تاريكترين نقطه و جودم رجوع مي كنم و پنهان مي شوم. وقتي كه شادم برق چشمانم، سياهترين شب ها را به تمسخر مي گيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-79038037?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79038037'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/79038037'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_14_archive.html#79038037' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78866632</id><published>2002-07-12T08:45:00.000-07:00</published><updated>2002-07-13T02:48:33.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نيلوفر هاي آبي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=http://users.skynet.be/bk228304/niloofar.jpg&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز مرخصي داشتم، هوا خوب بود و ما در پارك نزديك خانه مان گشتي زديم.همه چيز بوي طراوت مي داد، باران، غباراز سيماي روز شسته بود و حالا همه چيز آينه وار ميدرخشيد. دوربينم همراهم بود و توانستم از نيلوفرهاي آبي كه از لابلاي برگها سر در آورده بودند عكس بگيرم.جند روز گذشته ما شاهد بازي گرگم به هواي آفتاب و ابر بوديم، خيسي چمن زير پايمان شهادت از گذار مكرر گله ابرها از آسمان بالاي سرمان مي داد. حالا ما داشتيم از قايم شدن ابرها  پشت انبوهي از درختان استفاده مي كرديم. خورشيد با سماجت كود كانه اي هنوز داشت دنبال ابرها مي گشت و ما قبل از اينكه ابرها را پيدا كند خودمان را به خانه رسانده بوديم. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78866632?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78866632'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78866632'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_07_archive.html#78866632' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78864913</id><published>2002-07-12T08:00:00.000-07:00</published><updated>2002-07-12T08:57:46.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دوست عزيزيي براي من اين جمله را نوشته است ‹اما من فکر ميکنم اگه داريم تو دنيايی مردانه زندگی ميکنيم علتش اينه که کسايی که قلم به دست دارن پيش از جنسيتشون، انسان بودنشون رو به ياد نميارن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هم مي خواهم بگويم دوست عزيز روزي كه زنان بعد از انقلاب بر عليه روسري و حجاب اجباري، تظاهرات كردند هيچ يك از گروه هاي سياسي به پشتيباني از آنان بر نخاستند و به عكس العمل آنان انتقاد نيز شد چرا كه قبل از هر چيز به عنوان زن به اعتراض برخو استه بودند. باري حجاب به زنان تحميل شد. من اگر در مورد هويت زنانگيم مي نويسم اصلا به معناي انكار مشكلات مردان نيست. انها هم مي توانند به نوبه خود بنويسند. آدم زنده احتياج به وكيل و وصي ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class=links href="http://www.mjpt1.blogspot.com"&gt;دوست ديگري&lt;/a&gt; هم مطلبي نوشته به عنوان روزي كه مرد شدم، به عنوان عكس العمل به چيزي كه من نوشته ام. عين نوشته اش را ميتوانيد در زير خوانده و قضاوت كنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزي كه من مرد شدم &lt;br /&gt;روزي كه من مرد شدم كدوم روز بود . همون روزي كه بهم گفتن نبايد با دختر همسايه بازي كنم . همون روزي كه بهم گفتن ديگه به دختراي خيابون نگاه نكن . همون روزي كه قايمكي نيم نگاهي مي انداختم به چهره دخترايي كه از كنارم رد مي شدند و يا اون روزي كه براي اولين بار ... . &lt;br /&gt;واقعا نمي دونم كه كي مرد شدم و يا اينكه اصلا چرا مرد شدم . مگه همون بچه بودن چه بدي داشت كه من بزرگ شدم . حالا كه بزرگ شدم ديگه كسي نمي ذاره كاراي بچه ها رو انجام بدم . نمي ذارن بلند بخندم و نمي ذارن بلند داد بزنم . اگر كسي در اين مورد نظري داره برام يه ايميل بزنه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78864913?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78864913'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78864913'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_07_archive.html#78864913' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78793275</id><published>2002-07-10T15:04:00.000-07:00</published><updated>2002-07-10T15:07:41.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>روزي كه زن شدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم فكر مي كردم كه من چه روزي  زن شدم. اولين باري كه مادرم به من گفت وقتي ميشيني يك پاتو رو اون يكي پات بندازو درست بشين؟ يا آونروزي كه ديگه اجازه نداشتم بلند بخندم، چون دختر بلند نمي خنده. شايدم اون روزي بود كه ديگه  شروع كردم به قوز كردن تا كسي متوجه سينه هاي من نشه. يا روزي كه براي اولين بار پريود شدم و نتونستم به مامامانم بگم و شبش رو تا صبح نخوابيدم. ممكنه روزي كه زن شدم، اون روزي بود كه براي اولين بار فهميدم كه تو راه مدرسه پسرها به من جور ديگه اي نگاه مي كنند. نه نه فكر كنم روزي بود كه به اجبار روسري رو سرم كردم و فهميدم كه نمي تونم موهام را بيرون خونه به كسي نشون بدم. شايدم روزي بود كه اولين بار جدي عاشق شدم. ممكنه اون روز روز عروسيم بوده اصلا. يا لحظه اولين هماغوشي من با مردي كه روحم را قبل از جسم بهش بخشيده بودم. شايد هم وقتي بود كه اولين لگدهاي دخترم رو تو شكمم حس كردم. نه گمان كنم روز تولدش بود. درديه كه آدم زن باشه و يادش نباشه از كي احساس زن بودن بهش دست داده. &lt;br /&gt;راستي چند درصد از زنها يادشونه كي زن شدن؟ اصلا چند درصد از زنها قبل از دختر، خواهر، همسرو مادر بودن زن هستند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78793275?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78793275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78793275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_07_archive.html#78793275' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78748912</id><published>2002-07-09T15:22:00.000-07:00</published><updated>2002-07-10T14:41:14.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>باز شب در پشت پنجره تنها مانده است.  ساكنان شهر با بي اعتنايي هميشگي پنجره ها را  برويش بسته اند. پرده ها را هم كشيده اند تا او را نبييند. اينطوري راحتتر مي خوابند. چند ساعت فراموشي هم غنيمت است.&lt;br /&gt;چراغ اتاق من اما روشن است و او امشب انگشتانش را بارها و بارها بر پوست شيشه اي پنجره كشيده است. كلافه است و نمي داند چرا با رسيدنش،  هميشه شهر بخواب فرو مي رود. دلش مي خواهد يك بار هم كه شده  در شهر ناديده گرفته شود. بدون اينكه صداي قدمهايش شنيده شود بيايد و در گوشه اي كمين كند تا جريان زندگي را نظاره گر باشد. آه مي كشد، پشت پنجره نشسته است و آه مي كشد. من هم تنهايم، پنجره ام را به رويش مي گشايم تا هر دومان از تنهايي بدر آييم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78748912?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78748912'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78748912'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_07_archive.html#78748912' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78743563</id><published>2002-07-09T12:58:00.000-07:00</published><updated>2002-07-09T12:58:08.350-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من درد مشتركم، مرا فرياد كن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستي كه در آينده نزديك پزشك خواهد شد براي من چند نامه فرستاده و در آنها به زناني اشاره كرده است كه به بخش چشم پزشكي يا گوش و حلق و بيني به دليل شكستگي بيني يا آسيب چشم مراجعه مي كنند و با وجود اينكه تمام شواهد حاكي از آزار و خشونت جسمي است، ترجيح مي دهند كه لب از لب نگشوده و سكوت كنند. مثل اينكه خود نيز سرنوشت شومشان را پذيرفته و تن به هر گونه خشونت جسمي و رواني را امري عادي تلقي مي كنند. &lt;br /&gt;نوشته &lt;a class=links href="http://golku.blogspot.com/"&gt;گل كو&lt;/a&gt; را هم در مورد ازدواج خواندم و ديدم همه ما داريم ازيك چيز سخن مي گوييم. از دردي مشترك، از درد زن بودن در جامعه ايي كه نگاهي برابر به به مرد و زن ندارد. كاش فقط نابرابري نگاه بود، نابرابري حق و حقوق در برابر قانوني كه بي شك مردها مفادش را  درحالي كه مادران، خواهران و يا همسرانشان در حال پختن قورمه سبزي براي شام شبشان بوده اند يا در حال اتو كشيدن لباسهايشان و ... نگاشته اند.&lt;br /&gt;در جامعه ما هنوز زنان را به سنگسار محكوم مي كنند، سركوب كردن و كشتن تمامي اميال جنسي جوانان به طرق گوناگون بسنده نيست تا حريم خانواده به قول خانم زهرا شجاعي رئيس مركز مشاركت زنان حفظ شود. ‹ روزنامه رسالت، شنبه پانزده تير، صفحه سه›&lt;br /&gt;چند صد سال ديگر بايد سپري شود تا زنان ما از ابتدايي ترين حقوق انساني برخوردار شوند؟ به جاي انتخاب شدن، حق انتخاب داشته باشند؟ وقتي دير به خانه بر مي گردند با نگاه شماتت بار مادرانشان روبرو نشوند؟ چند سال ديگر لازم است تا  سطر سطر فهرست تمامي اعمال بد و زشت براي دختران مان پاك شود. دوستم گل كو از عدم واكنش زنان به آزار و اذيت همسرانشان متعجب مي شود. اما من فكر مي كنم تا زماني كه در جامعه ما امكان برخورداري از نهاد هاي مدني در زمينه هاي مختلف وجود ندارد زنان ما كتك خواهند خورد و كودكان مان مورد آزار و شكنجه قرار خواهند گرفت. زني كه تامين مالي ندارد اگر خانه شوهر را ترك كند جايي جز خوابيدن در پاركها و چاره اي به غير از روسپيگري مي تواند داشته باشد. جامعه ما چه امكاني در اختيار اين زنان كه اغلبشان حتي روي در خواست كمك از خانوادهشان را هم ندارند مي گذارد. خانه از پاي بست ويران است.&lt;br /&gt;سالها زمان ميبرد تا يك سري از ارزشها دروني شود، بايد  زنان در نحوه آموزش فرزندان خود باز نگري كنند. مي دانم گفتنش آسان است ولي نسل جوان ما اين امكان را مي تواند بوجود بياورد. يادمان نرود كه زنان در طول تاريخ پاسداران فرهنگ مرد سالار بوده اند و همواره كوشيده اند تا از سنتهايي كه آنها را روزي به بند كشيده است براي محدود كردن جوانترها استفاده كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78743563?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78743563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78743563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_07_archive.html#78743563' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78662937</id><published>2002-07-07T16:37:00.000-07:00</published><updated>2002-07-07T16:37:09.110-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تا كنون هيچ زن آبستني را در مراحل حاملگي اش همراهي نكرده بودم، حس عجيبي داشتم كه بيانش آسان نيست. به همراهش به بيمارستان سن پيير ميروم تنها بيمارستاني كه وابسته به دانشگاه آزاد بروكسل هست و در آن هر خارجي كه بدون اقامت قانوني در بلژيك زندگي مي كند مي تواند از درمان مجاني بهره مند شود . شرطش كفتگويي با مددكار اجتماعي بيمارستان و ثابت كردن نداشتن منبع در آمد و آدرس مشخص است.&lt;br /&gt;با مدد كار قرار دارم و بخشي كه به آن مراجعه مي كنم بخشي است كه براي كمك به مادراني كه تنها و بدون اجازه اقامت هستند تاسسيس شده است.&lt;br /&gt;آلينا، خانم  آبستن همراه من  كه در حال حاضر با روسپيگري امرار معاش ميكند، مي تواند از همه امكانات استفاده كند. حتي قرار شد روانشناسي را در روز سه شنبه ملاقات كنيم تا در مورد رابطه مادر و نوزاد كمي برايش صحبت كند و از او در مورد پروژه اش براي آينده سوال كند.&lt;br /&gt;موسسه من براي اين خانم جايي در يكي از خانه هاي مادران رزرو كرده است. هزينه را تمام و كمال پرداخت مي كند تا در ماه آخر حاملگي آلينا مجبور به كار نباشد و به او حتي امكان استفاده از اين امكان را تا چند ماه بعد از تولد نوزاد هم مي دهد.&lt;br /&gt;بعد از آن،در صورت لزوم مهد كودكي براي نوزاد پيدا خواهند كرد كه در ساعات كاري مادرش در محيطي مناسب باشد. تمام لوازم مربوط به نوزاد هم با قيمتي ناچيز در بخش از بيمارستان در اختيار مادراني كه توانايي مالي ندارند قرار مي گيرد.&lt;br /&gt;يكي از مدد كارها هم به من قول مي دهد كه در پيدا كردن يك آپارتمان كوچك با كرايه اي مناسب مرا ياري دهد. بهتر از اين نمي شد، آلينا حسابي خوشحال بود و چندين بار تشكر كرد. در چشمانش از نگراني ماه هاي اول حاملگي اش خبري نبود. تنها شوق مادري را مي شد ديد كه به انتظار كودكش نشسته است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78662937?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78662937'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78662937'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_07_archive.html#78662937' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78662145</id><published>2002-07-07T16:09:00.000-07:00</published><updated>2002-07-07T16:09:57.830-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پل هاي رابطه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نبودم، چند روزي غيبت داشتم . غيبت ميان آنهايي كه اكثرشان از نظر جغرافيايي از من دورند و هر شب وقتي از دريچه اين جعبه جادويي به بيرون مي نگرم مانند ستارگان، شبهاي مرا پر از نور مي كنند. آنوقت است كه نوشته ها به پل هاي رابطه بدل مي شوند و من از خانه ام به خانه هاشان پل مي زنم. سياحت در دنياي مجازي به بخشي از برنامه زندگي من بدل گشته است. كاري كه دوست داشتم در روزهاي دلتنگي و خاكستري غربت در دنياي واقعي بكنم به طور معجزه آسايي در اين دنياي مجازي امكان پذير شده است.&lt;br /&gt;حالا من هر شب مي توانم به ايران سركي بكشم، خبري از ژاپن داشته باشم و بعد هم از فنلاند و استراليا و.... سر در بياورم.&lt;br /&gt;هر روز در ايران به دانشگاه بروم، در جاي پاي زن روزنامه نگار ايراني گام بردارم.  مانند هم جنسانم در تابستان گرم در زير مقنعه موهايم عرق كنند و صد با در روز ياد زن بودنم بيافتم. هر بار كه در خيابان گشتي مي زنم در هراس سر خوردن روسريم ده بار بي اختيار دست به سر ببرم و خيالم را راحت كنم كه هيچ احدي لگدي حواله ام نخو اهد كرد. كدبانوي خانه داري باشم كه آشپزخانه برايش كوچك وكوچكتر مي شود. پسري باشم كه در روياي خود هر شب به هماغوشي زيباترين دختر كوچه تن ميدهد. دختري باشم كه كه با سنتها و تابوها دست و پنجه نرم مي كند و در جستجوي هويتي نوين است. من به ايرانيي بدل مي شوم كه آزادي فراوان دارد و آفتاب ندارد و... يا آنكه آزادي دارد و مادرش را سالهاست در پشت سر جا گذاشته است و با ديدن هر صحنه وداعي ياد خودش مي افتد و زاز زار مي گريد.&lt;br /&gt;من مي توانم هر بار در نقشي بگنجم، شما چطور؟ &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78662145?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78662145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78662145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_07_07_archive.html#78662145' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78597137</id><published>2002-07-05T14:53:00.000-07:00</published><updated>2002-07-05T14:53:37.073-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تابستان ما در اينجا با باران شروع شد. چند روز گذشته آسمان خاكستري بود و من با اينكه شيشه هاي پنجره ها را حسابي برق انداختم، نتوانستم آنطور كه مي خواستم رونقي به خانه بدهم. با دوستم سه شنبه بعد از ظهر در هوايي باراني، رفتيم و چند قوطي رنگ خريديم و افتاديم به جان ديوارها. بديش اين بود كه چند روزي از نوشتن و سر زدن به دوستان وبلگستان محروم شده ام، ولي خوبيش اينه كه همه جا رنگي شده. يكي از ديوارها را هم قرمز كرده ايم كه حسابي جلوه خاصي به فضا داده. اگر ببينيد حتما حرف من را تائيد مي كنيد. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78597137?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78597137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78597137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_30_archive.html#78597137' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78395509</id><published>2002-06-30T15:51:00.000-07:00</published><updated>2002-06-30T15:54:59.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دوستم سهيلا مي گويد خيلي غمگين مينويسم. ميگويد كه نوشته هاي آخرم بوي افسردگي مي دهد. خودم به اين امر واقفم. به او مي گويم : خب اين منم، اين نوشته ها، جنبه افسرده شخصيت من را به تصوير مي كشه.&lt;br /&gt;من وقتي دل گير هستم، يا نبايد بنويسم يا اگر بنويسم اينجور مينويسم. نوشته براي من آينه درون من است. اينطوري دوستان من كه من را خوب مي شناسند مي توانند از روي نوشته هايم درونم را ببيند. من از نقاب بيزارم، من از عرياني روحم نمي ترسم. افسرده بودن را نه تنهاعيب نمي دانم، بلكه آن را نشان دهنده ميزان نسبي بودن پديده ها ميدانم. من اگر غمگين باشم بايد براي سبك شدن غمگين بنويسم و گاهي حتي در حين نوشتن اشك هم بريزم. چيزي كه مهم است آرامش بعد آن است، چنان مرهمي بر زخمي قديمي، كه التهاب را آرام مي كند. اگر غم نباشد خوشحالي معنايش را از دست خواهد داد و ما هيچ مقياسي براي مقايسه نخواهيم داشت. خب، اين روزهاي آخر خيلي دلم گرفته بود، امروز حس بهتري دارم. همانطور كه از هر چيز كوچكي ميتوانم غمگين شوم، دلبستگي هاي كوچكم مي توانند مو جب خوشحاليم باشند.&lt;br /&gt;گويي باز هم آن نيرويي كه مرا به زندگي مي خواند به سراغم آمده است. امروز كه داشتم خودم را جلوي آينه تماشا مي كردم ديدمش. درست در ني ني چشمانم خانه كرده است. حالا دنياي دور و برم دوباره در حال رنگي شدن است. رفتم سراغ گنجه لباسها و پيراهني با نقشهاي رنگي را بر تن كردم.  دوست دارم دوباره به دنيا بيايم. دارم فكر مي كنم كتاب ‹‹ تولدي ديگر›› فروغ را كجا گذاشته ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78395509?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78395509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78395509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_30_archive.html#78395509' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78362254</id><published>2002-06-29T15:16:00.000-07:00</published><updated>2002-06-29T15:25:13.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تابوي طلاق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته &lt;a class=links href="http://froogh.blogspot.com/2002_06_01_froogh_archive.html#78356532"&gt;فروغ&lt;/a&gt; مرا دگر گون كرد. به ياد زن همسايه مان افتادم كه با گذشت سالها نتوانست بگويد زير چشمش ازضربه مشت شوهرش كبود شده. به ياد خاله ام مي افتم كه بعد از هر كتك شوهر، چطور با اميد به خانه پدرش پناه مي آورد و نا اميدانه به خانه شوهرش همراهي مي شد. ياد دختر عمه ام كه طلاق مي خواست و در جواب به او مي گفتند : اين مرد زهر هم كه باشد بهتر است بنوشي و بميري ولي با طلاقت ما را بي آبرو نكني.&lt;br /&gt;چشمانم را بستم، فقط براي لحظه اي، دندانهايم بي اختيار بهم ساييده ميشد. ناگهان بيست و يك ساله شدم. خودم را ديدم با چمداني عاري از تجربه در دستم، خالي وسبك، آماده سپردن به دستان باد . به باد سپرده شدم.&lt;br /&gt;صداي مادرم در گوشم مي پيچيد : &lt;b&gt;دخترم اول خدا، بعد شوهرت و بعد خانواده ات.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;پدر شوهرسابقم در آخر جشن عروسي و در روز ي كه ايران را ترك مي كردم : &lt;i&gt;جان تو، جان پسرم، اونو به تو مي سپارم.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;مادر شوهر سابقم كه وقتي خبر جدايي ما شنيد به من گفت : &lt;i&gt;اين زنه كه زندگي رو بايد نگه داره. &lt;/i&gt; حتي بعد از اينكه فهميد پسرش دون ژواني بيش نيست.&lt;br /&gt;چشمهايم همانطور بسته بودند و من به ياد بيست ويك سالگي ام افتاده بودم. بي هيچ تعريفي از مرد، بي هيچ خاطره اي از بوسه كوچكي بر لب. &lt;br /&gt;بيست سالگيم، پايان افسانه هاي كودكيم، از راه رسيدن شاهزاده جوان روياهايم بي اسب وبي تاجي بر سر.&lt;br /&gt;بيست ويك سالگيم، پريدن ناگهاني ام از خوابي عميق و قدم نهادن به دنياي ناشناس رابطه با انساني به پيچيدگي يك معما و نشناختن قانون بازي. درست مانند آليس در سرزمين عجاب. &lt;br /&gt;بيست ويك سالگي ام، پايان اظطرابم براي حفظ اين بكارت لعنتي كه كابوس تمام كودكي و نوجوانيم بود. روز سر بلندي مادر و مادر بزرگم و تمام فاميل كه تمام نگراني شان تحويل سالم كالا بود و بس.&lt;br /&gt;چشمانم را كه باز مي كنم، به بيست و يك سالگي دخترم فكر مي كنم و بي اختيار ميخندم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78362254?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78362254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78362254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_23_archive.html#78362254' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78321719</id><published>2002-06-28T11:26:00.000-07:00</published><updated>2002-06-28T15:17:50.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سهم من از زندگي يك سبد ناكامي است. فكر مي كنم روزي كه آدمها در صفي طويل منتظر سهمشان از آسايش و خوشبختي بودند، من در گوشه اي از زمين به خواب رفته بودم.&lt;br /&gt;يك غفلت، يك كلام نسنجيده، يك تصميم عجولانه و... حالا سهم من از زندگي پشته اي از نگراني است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78321719?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78321719'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78321719'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_23_archive.html#78321719' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78321540</id><published>2002-06-28T11:21:00.000-07:00</published><updated>2002-06-28T11:21:00.980-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>كابوس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خيابان خبري شده بود و من مي خواستم خودم را هر طوري بود به بيرون برسانم. نمي دانم چه شد كه به جاي پايين رفتن از پله ها، داشتم ازشان بالا مي رفتم. از دري كه رو به پشت بام باز مي شد، زدم بيرون. حالا پاهايم بر سطحي صيقلي مي سرند. زير پايم داغي فلز را حس مي كنم. درست مثل شيرواني خانه هاي شمال ولي مسطح. يك لحظه غفلت، من در بين زمين و آسمان معلقم. تمام نيرويم را در نوك انگشتانم جمع مي كنم، چنگ مي زنم كه سر نخورم. با ترس به زير پايم مي نگرم، از خيابان خبري نيست، تا چشم كار مي كند آب است و موجهايي كه گويي منتظرند تا مرا در خود ببلعند. ناگهان احساس مي كنم كه كوچك مي شوم، كوچك و كوچكتر. آنقدر كه مي ترسم ناپديد شوم. نگاهي دوباره به پايين بر هراسم مي افزايد. زمين زير پاييم پر از دهان است، دهانهايي باز، آماده بلعيدن من كوچك.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78321540?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78321540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78321540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_23_archive.html#78321540' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78243325</id><published>2002-06-26T15:52:00.000-07:00</published><updated>2002-06-27T00:58:36.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سيماي شب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه از سر كار برگشته ام، امشب باز نوبت گشت شبانه ام در خيابانهاي شهر بود. تعداد زنانها بيش از هفته هاي پيش بود. حالا ديگر آنقدر تعدادشان زياد شده كه در دو طرف بلوار مي ايستند. اكثر اوقات دو يا سه نفري به انتظار مشتري هستند. به خاطردلايل امنيتي اين كار را مي كنند. يكي از آنها كه سوار اتومبيلي مي شود، ديگري شماره پلاك ماشين را يادداشت مي‌كند. اينطوري اگر احيانا اتفاقي بيافتاد و طرف بر نگردد، مي شود ردش را پيدا كرد. هوا كمي خنك بود و ميتوانم بگويم امشب از گزند سرما راحت بوديم. مي توانستيم به هر كدامشان كه مي رسيم توقف كنيم. چند كلمه رد وبدل كنيم و ببينيم احتمالا چيزي كم و كسر ندارند. يكي از آنها دختر جواني است كه آبستن است و امشب اولين بار بود كه مي ديدمش، از جديدهاست. اسمش نينا و اهل بلغارستان است. دوستش كه كمي انگليسي صحبت مي كند توانست به ما بفهماند كه نينا مي خواهد بچه را نگه دارد و در حال حاضر به يك دكتر زنان نيازمند است تا تحت نظر قرار بگيرد. اين چهارمين مورد حاملگي در چند ماه اخير است. به او قول مي دهم كه از دكتر قراري بگيرم و فردا بعد از ظهر به او تلفن كنم. اعتماد مي كند و شماره تلفن مي دهد. بعد هم به گرمي هر دوي ما را در آغوش مي گيرد و به نشانه تشكر مي بوسد. اسامي اغلبشان را مي دانم بخصوص قديمي ها كه بيش از يكسال هست هر هفته يكبار سري بهشان مي زنم. شماره اغلبشان را در حافظه موبايل موسسه دارم و اگر موردي پيش بيايد به آنها تلفن مي كنم. مثلا بعد از دريافت نتايج آزمايش خون يا گاهي اوقات كه سوالاتي مربوط به اطلاعات حقوقي دارند و يا براي اطلاع دادن تاريخ وقتي كه از دكتر برايشان مي گيرم و غيره.&lt;br /&gt;ساعت نزديك دوازده نيمه شب است كه گشت شبانه ما تمام مي شود. با تراموا خودم را به ايستگاه مترو ميرسانم، مرد عربي مزاحم دو دختر جوان مي شود و دخترها بي اعتنايي مي كنند. از پله ها پايين ميروم و وارد ايستگاه مي شوم. حالا بايد از شلوغي خيابان، به دنياي پنهان در دل شهر پناه ببرم. از خودم در تعجبم كه چطور به یک ماجراجو بدل گشته ام. حس مي‌كنم كه ديگر شهر با من آشناست، درست مثل كسي كه تمام اسرارش را فاش كرده باشد. سيمايش آينه اي است جهان نما كه من در آن زندگي انسانها را مي بينيم،  زناني که بار گذشته را به دوش مي کشند و به آينده اميد دارند. زناني كه من با غمها و شاديهاشان آشنا هستم. &lt;br /&gt;... چقدر نگاه كردن در آینه را دوست دارم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78243325?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78243325'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78243325'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_23_archive.html#78243325' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78150126</id><published>2002-06-24T15:03:00.000-07:00</published><updated>2002-06-24T15:19:04.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در مطب دكتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در موسسه ما يكي از خدماتي كه به اختيار زنان خود فروش ارائه ميشود، رسيدگي به وضعيت سلامتي آنهاست. در ميان زنان بلژيكي هستند كساني كه به دليل نداشتن درآمد رسمي از بيمه درماني بهره مند نيستند. با مراجعه به ما علاوه بر اينكه يكي از ماها در تمام مراحل درمان آنها را همراهي مي كند هزينه درمان نيز پرداخت مي شود. اگر فرد مراجعه كننده آبستن باشد و تصميم دارد سقط جنين كند، در آن صورت به همراه او به مركز تنظيم خانواده مراجعه كرده و نيمي از هزينه را به عهده مي گيريم. اگر فرد خارجي باشد و نتواند فرانسه صحبت كند ،در قرار اول با روانشناس جهت بررسي دلايل تقاضاي سقط جنين از حضور مترجم استفاده مي كنيم كه هزينه اش را تماما موسسه مان تقبل مي كند. ناگفته نماند كه در بلژيك نبايد از مدت حاملگي بيش از دوازده هفته گذشته باشد. در صورت عدم امكان مالي از موسسه در خواست پرداخت تمام هزينه را مي كنيم كه عموما مورد قبول واقع مي شود. روسپيان براي مراجعه به متخصصين ديگر هم به ما مراجعه مي كنند. در طي مراجعه به دكتر زنان علاوه بر معاينه پزشكي در صورت تمايل از آنها تست ايدز، هپاتيت ب،و سفليس هم مي شود. هزينه آزمايشگاه هم به عهده ماست. در صورت ابتلا به اين بيماريها به شخص پيشنهاد درمان مي شود كه فرد با كمال ميل به علت رايگان بودن درمان مي پذيرد. در مورد ايدز به بخش مخصوصي مراجعه مي كنيم و شخص بسته به پيشرفت بيماري امكان بهره مند شدن از تري تراپي را دارد.&lt;br /&gt;امروز بعد از ظهر سه زن از سه مليت مختلف را به دكتر زنان بردم. نمي دانم چطور توانستم  در طي راه منظورم را به تك تك آنان بفهمانم. خوشبختانه در مطب دكتر كار آموز كوبايي بود كه با دو تا از خانمها كه زبانشان اسپانيايي است صحبت و براي دكتر و من نقش مترجم را بازي كرد. از سه زن همراهم، يكي از روماني بود كه در حال حاضر تحت پوشش ماست. اين شخص يكي از قربانيان فروشندگان زن بوده و در ابتداي ورودش به بلژيك تصميم به همكاري با پليس گرفته و با دادن اطلاعات در مورد اين باند مافيايي توانسته به خودفروشي خود پايان دهد. دومي زني چهل وسه ساله اي از كلمبيا بود كه روسپيگري براي او تنها امكان پرداخت هزينه فرزندانش در كلمبياست. سومي جديد بود و مدت زماني بيش نيست كه او را از دور مي شناسم. امروز فرصت خوبي بود تا با او بيشتر آشنا شوم. سي ساله و مادر سه فرزند است كه هر سه آنها را در اكوادور به پدر ومادرش سپرده تا خود براي يافتن كار به اروپا بيايد. از شوهرش مي پرسم مي گويد : وقتي وضع اقتصادي مان خراب شد، ما را گذاشت و رفت. خودش در كارخانه اي كار مي كرده كه با تعطيل شدن آن در آمد ناچيزش را نيز از دست داده بود. چه مي توانستم به او بگويم. كلمه اي براي دلداريش نيافتم. ترسيدم حتي به او بگويم تا يك ماه ديگر كه ويزاي او تمام مي شود، حضورش در بلژيك غير قانوني خواهد بود. در هر كنترل پليس امكان استرداش به اكوادور وجود دارد. به او گفتم كه نتيجه آزمايشات تا يك هفته ديگر آماده مي شود و اگر مايل است مي تواند با من تماس بگيرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78150126?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78150126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78150126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_23_archive.html#78150126' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78102205</id><published>2002-06-23T12:03:00.000-07:00</published><updated>2002-06-23T13:27:54.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>علائق مشترك&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=http://users.skynet.be/bk228304/kislowski.gif&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك سر رفته بودم سراغ &lt;a class=links href="http://khorshidkhanoom.blogspot.com/"&gt;خورشيد خانوم&lt;/a&gt; :&lt;i&gt; دلم يهويی خواست کاش سه رنگ کيشلوفسکی رو زندگی می کردم. دومينيک، ژولی، .. &lt;/i&gt; &lt;br /&gt;يادم مياد كه DVD فيلمها رو مدتي پيش خريدم  و هنوز بيش از يكي از آنها را نتوانستم تماشا كنم. البته هر سه شان را سالها پيش در سينما ديده ام. اگر زندگي دو گانه ورونيك را هم پيدا كنم مي توانم بگويم كه آثار مهم كيسلوفسكي را دارم. بعد يكدفه حس غريب نزديكي به من دست داد. نزديكي به كساني كه تنها از نوشته هاشان لايحه هاي روحشان را ورق مي زنم. آن بخش از درونشان را كه آشكار مي شود مي شناسم و... احساس كردم كه چه خوب است كه آدم بداند در آنور مرزها كساني هستند كه دلبستگي هاي مشابه دارند. حا‍لا هر وقت اين فيلمها رو تماشا كنم به خورشيد خانوم فكر مي كنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78102205?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78102205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78102205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_23_archive.html#78102205' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78101545</id><published>2002-06-23T11:40:00.000-07:00</published><updated>2002-06-24T15:05:29.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من وسايه ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست داشتم تمام تنهاييم را در گلوي نيلبكي بريزم تا مرد چوبان در بلنداي تپه اي در آن بدمد. در غروب خاكستري روستاي كوچكي در شمال كه در روزگاري دور، در بعد از ظهري تف كرده  تن به آبهايش داده بودم. من در اين سوي جهان چه مي كنم؟ كدامين باد مرا بر بال خود سوار كرد؟ ميل سفر، ميل رفتن، نياز به يافتن چيزي در دوردست ها ساليان است روحم را تسخير كرده است. هر شب كه با حسي آشنا سر بر بالين نهاده ام، فردايش خودر ا بيگانه يافته ام. غريبه اي در خيل آشنايان، غريبه با خودم، با سايه ام كه با سماجت هميشگي اش تعقيبم ميكند تا  مبادا ريلها يي را كه از نزديك خانه ام مي گذرند دنبال كنم. بارها، سايه ام با دستهاي خود پنجره را بسته است تا صداي عبور وسوسه را  كه پاورچين پاورچين از كوچه مي گذرد، نشنوم.بعد همان سايه، مو هايم را شانه كرده است و مرا به رختخواب برده است و بر رويم لحافي از خاطرات كشيده است تا زير سنگيني اش بخواب روم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78101545?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78101545'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78101545'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_23_archive.html#78101545' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78073047</id><published>2002-06-22T13:25:00.000-07:00</published><updated>2002-06-22T13:25:54.046-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تركيه در نيمه نهايي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه كسي فكر ميكرد پاي تركيه به نيمه نهايي برسه. با اينكه طرفدار سنگالي ها از پيروزي تركيه خوشحال شدم. تركها خيابانهاي بروكسل را به اماكن رقص وپايكوبي بدل كرده بودند وصداي بوق ماشينها لحظهاي قطع نمي شد. محله تركها غرق در شادي وفريادهاي زنده باد تركيه شده بود. حيف كه دوربينم را به همراه نداشتم تا چند عكس از دختران و پسراني كه پرچم تركيه را با افتخار در دست تكان مي دادند بگيرم. ريخت برخي از بلژيكي ها ديدني بود كه با نگاهي متعجب به اين مهاجران پيروز مي نگريستند. دلم خنك شد، تركهايي كه از قشرهاي اجتماعي حاشيه اي به حساب ميايند از بلژيك تو جام جهاني جلوتر هستند. اميدوارم كه آلمان هم ببازد و كمي باد اتحاد مشترك اروپا بخوابد. البته به عنوان يك شهروند بلژيكي از باخت بلژيك ناراحت شدم ولي از آنجايي كه خود نيز مهاجر هستم از شادي مهاجرين شاد مي شوم.&lt;br /&gt;آرزو به دلم ماند ه به جايي مراجعه كنم و از من نخواهند اسم فاميلم را هجي كنم. نيمه جان ميشوم تا دكتر اسمم را بالاي نسخه جا بدهد. هي بايد يادآور شوم كه بخش دومش مهم نيست و محل تولد مادر و پدرم هست. خلاصه اينكه مهاجر بودنم هميشه آسان نيست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78073047?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78073047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78073047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#78073047' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78043789</id><published>2002-06-21T15:35:00.000-07:00</published><updated>2002-06-21T15:35:58.536-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آنقدر بالا رفت كه زمين زير پايش ديده نمي شد. بالاي بلندترين قله كوه ايستاده بود. منتظر باد شد، مي دانست كه مي آيد. آمدنش راحدس زده بود و بويش را به خوبي مي شناخت. باد كه از راه رسيد، دستمالش را گشود و تمامي آروزهايش را به دست او سپرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78043789?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78043789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78043789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#78043789' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-78043278</id><published>2002-06-21T15:18:00.000-07:00</published><updated>2002-06-21T15:21:47.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نگراني هاي يك گياه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گياه نگران تنها برگش بود، برگي كه نمي خواست بزرگ شود .تمام سال ريشه هايش را سيراب نگاه داشته بود و مهمتر از همه از هيچ فرصتي براي تن به آفتاب دادن دريغ نكرده بود. ولي برگش لجبازي مي كرد، انگار مي خواست چيزي را به او ثابت كند. برگ زبانش را نفهميده بود، شايد كلماتش را خوب نجوييده بود يا اينكه تند صحبت كرده بود... تنها برگش نمي دانست چكار كند تا سبز بماند و گياه كم كم داشت نا اميد ميشد. هر چه فكر مي كرد اشكال كار را در نمي يافت. نگراني اش به نوعي عصيان بدل شده بود و دلش مي خواست كسي ساقه اش را مي بريد.  دستي ريشه هايش را از دل خاك زير پايش بيرون مي كشيد. از اين همه تلاش خسته بود. نگراني داشت رمقش را از او مي گرفت. مي خواست تمام كند. دستي پرده را كشيد و چراغ را خاموش كرد. همه چيز تا طلوع دوباره خورشيد وتولد يك روز ديگر معلق ماند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-78043278?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78043278'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/78043278'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#78043278' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77998188</id><published>2002-06-20T15:15:00.000-07:00</published><updated>2002-06-20T15:15:42.693-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تمام خستگي ام در حبابي از كف صابون مي دمم، پنجره را باز مي كنم و ان را زير باران مي فرستم.&lt;br /&gt;تا فردا. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77998188?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77998188'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77998188'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77998188' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77997223</id><published>2002-06-20T14:48:00.000-07:00</published><updated>2002-06-20T14:48:38.860-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>روسپي، قرباني يا بيمار؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class=links href="http://siasi.blogspot.com/"&gt;دوستي&lt;/a&gt; با خواندن نوشته ‹جور ديگري بايد ديد› برايم نوشته بودند كه اصولا خود فروشي را يك معضل اجتماعي مي بينند و باور دارند كه &lt;i&gt;هيچ زني به غير از زناني كه بيمار هستند حاضر به خود فروشي نيست.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class=links href="http://www.cgjung.net/publications/corneau/amour_heureux.htm"&gt;GUY CORNEAU&lt;/a&gt; نويسنده كانادايي معتقد است كه چگونگي روابط پدر با دختر و مادر با پسرش ميتواند در آينده، روابط عاشقانه انسانها را با همسران آينده آنها تعيين كند.&lt;br /&gt;به گفته او در صد قابل توجهي از زنان روسپي، قربانيان تجاوز جنسي از جانب پدر يا ناپدري يا يكي از بستگان نزديكشان هستند. تجاوز، موجب آسيب ديدن تصويري است كه آنان از جسمشان به عنوان خصوصي ترين چيزي كه متعلق به آنان است دارند. ناديده گرفتن اين مسئله و عدم ارزش به تماميت فردي موجب مي شود كه شخص خود را از سوي ديگران شايسته ارزش ندانسته و نتواند براي خود نيز ارزش قائل شود. زناني با تجارب مشابه به افرادي بدل مي شوند كه اغلب در خود تنفر شديدي از پدر يا ناپدريشان احساس مي كنند. وقتي دختري قرباني تجاوز جنسي است جراحت وارده به مالكيت جسمي اش مي تواند او را به راهي هدايت كند كه در آن جسم تصرف شده توسط پدرش را به تمام مردان تفويض كند. آو تنها بخشي از وجود خود را دست نخورده نگه مي دارد تا روزي يا به مردي كه به او عشق خواهد ورزيد تقديم كند يا در اختيار مردي بگذارد كه در روسپيگريش پشتيبان و حاميش باشد.&lt;br /&gt;آمار اين زنان در كانادا ۸۰٪ تخمين زده شده است. اين به اين معني نيست كه تمام دختراني كه در كودكي قرباني تجاوز بوده اند روسپيگري را پيشه خواهند كرد.&lt;br /&gt;من فكر مي كنم قرار دادن روسپيان در جرگه بيماران يا منحرفان جنسي نه تنها ديدي علمي و روانشناختي به اين معضل اجتماعي نيست، بلكه نگاهي است سطحي كه مانع از آگاهي افكار عمومي و  شناخت درست اين مسئله مي گردد.&lt;br /&gt;شخصا در ميان روسپيان بلژيكي مراجعه كننده به مركزي كه در آن اشتغال دارم از هر ده نفر هشت نفرشان تجاوز جنسي را در دوران كودكي يا نوجواني تجربه كرده اند. در مورد زنان خارجي از مليت هاي ديگر بايد يادآور شوم كه اكثريت قريب به اتفاقشان قربانيان شرايط اقتصادي كشورشان هستند. در ثاني مشكل زبان و عدم توانايي آنان در بيان تجارب و گذشته شان مانع از شناخت عميق از علل روسپيگري اين قشر از مهاجران مي گردد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77997223?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77997223'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77997223'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77997223' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77984174</id><published>2002-06-20T09:20:00.000-07:00</published><updated>2002-06-20T09:20:08.973-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دنياي شب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دنياي شب، دنياي سكس، دنياي نئون هاي صورتي و قرمز در ويترينهاي كوچك و بزرگ با زناني منتظر بر سه پايه هاي چوبي در امتداد خياباني به وسعت نوميدي.&lt;br /&gt;دنياي شب، دنياي سكس، دنياي رانهاي برهنه و سينه هاي عريان در امتداد بلواري به طويلي تنهايي.&lt;br /&gt;دنياي شب، دنياي سكس، دنياي فروشندگان و خريداران سكس از هر گونه اي كه باشد. &lt;br /&gt;دنياي شب، دنياي سكس، دنياي اشباح متحرك، سرگردان از هجوم هوس، سرگردان در جستجوي جسمي جديد، بويي نا آشنا، نگاهي تهي از قضاوت حتي براي چند دقيقه. &lt;br /&gt;دنياي شب، دنياي سكس، دنياي عربده هاي مستان نيمه شب، دنياي توهين ها، تحقيرها، تمسخرها.&lt;br /&gt;دنياي شب، دنياي سكس، دنياي رد و بدل شدن اسكناس ها، سفر پول از جيب مردان در سينه بندهاي دختران و زنان.&lt;br /&gt;دنياي شب و هر آنچه بر عابران ميگذرد همه در چرخشي دايره وار در دور و برم. چشمانم سياهي مي رود و به درون دايره پرتاپ مي شوم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77984174?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77984174'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77984174'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77984174' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77925132</id><published>2002-06-19T00:02:00.000-07:00</published><updated>2002-06-19T00:08:34.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پاسخ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نويسنده &lt;a href="http://baakereh.blogspot.com/"&gt;باكره&lt;/a&gt; در مورد نوشته جور ديگري بايد ديد لطف كرده و نظرش را براي من در زير نوشته ام نوشته. من هم چند خطي در جواب اين دوست عزيز مي نويسم :&lt;br /&gt;من تا كنون اين اتفاق برايم نيافتاده و هيچيك از دوستانم خود فروش از آب در نيامده اند. ولي سالهاست كه تلاش مي كنم  جور ديگري به يك سري از ارزشهاي اخلاقي و پيش ساخته كه اغلبشان به گونه اي ريشه در اخلاقيات جامعه سنتي دارند نگاه كنم. همانطور كه در آخر مطلب نو شته ام، حداقل قضاوت نخواهم كرد چون ياد گرفته ام همه چيز را نسبي ببينم.&lt;br /&gt;در ثاني، گفته اي كه زنان با ادراك بيشتري نسبت به يك روسپي اظهار نظر مي كنند چون از جنس خودشان است. دوست عزيز فراموش نكن كه روسپيگري خاص زنان نيست و مردان زيادي به روسپيگري مي پردازند. فقط تعداد زنان رو سپي بيش از مردان است.&lt;br /&gt;با توجه به وضعيت اقتصادي كنوني ايران بعيد نيست كه مرداني هم به روسپيگري روي آورده باشند. اگر تاكنون روسپي مرد نداشته ايم، دليل بر اين نيست كه با اين پديده روبرو نخواهيم شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77925132?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77925132'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77925132'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77925132' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77902451</id><published>2002-06-18T13:00:00.000-07:00</published><updated>2002-06-18T13:00:39.556-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>يك مكالمه تلفني&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك ربع به ترك محل كارم مانده است. تنها هستم، سه همكار ديگرم هريك براي انجام كاري بيرون رفته اند. تلفن زنگ مي زند و من گوشي را بر مي دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;الو بفرماييد.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt; ببخشيد ميخواستم ببينم شما همان مركزي هستيد كه به مشكلات زنان روسپي رسيدگي مي كنيد؟&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بله بفرماييد. گوش مي كنم.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;راستش من مدتي هست كه براي خودم كار مي كنم ولي در حال حاضر نمي توانم كار كنم.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;چرا؟ دوست نداريد ادامه بدهيد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;نه براي اينكه دوست پسرم يكي از دنده ها و دو تا از مهره هاي ستون فقراتم را شكسته و من تا حالا نميتوانستم كار كنم.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;براي او كار مي كرديد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;نه، ولي نصف كرايه خانه اش و پول آب و برق را من ميدادم.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;از درآمدتان چقدر سهم مي برد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;به اندازه خورد و خوراكش، بيشتر نمي دادم.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;چرا كرايه او را مي داديد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;چون مشتري هايم را در آنجا مي ديدم.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;در خانه خودتان اين امكان را نداشتيد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;نه، من پنج تا بچه دارم. چطور مي توانستم اين كار را در خانه ام بكنم.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;چند سالتان هست؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;چهل ودو سال&lt;br /&gt;&lt;b&gt;چند سال هست كه خود فروشي مي كنيد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;هفت سال&lt;br /&gt;&lt;b&gt;خب دوست داريد از اين كار دست بكشيد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;دوست داشتم مي توانستم.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;چرا نمي توانيد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;چهار مليون قرض دارم و بزودي داد گاهي مي شوم.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;خب فعلا براي امرار معاش چه مي كنيد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;مركز عمومي كمكهاي اجتماعي به من ماهيانه كمك ميكند و به بچه ها هم كه پول خودشان تعلق مي گيرد.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;با اين پول نمي توانيد زندگي كنيد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;چرا ولي قزضهايم را چگونه بپردازم.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;شما به مركز مراجعه كنيد تا شايد راهي براي پرداخت ماهانه قرضتان پيدا كنيم.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;نمي توانم تا آنجا بيايم چون در شهرستان زندگي مي كنم. ماهانه هم نمي شود پس داد چون كسي كه پول را از او قرض كرده ام به پولش احتياج دارد و اگر پول را پس ندهم دادگاه خانه ام را مصادره مي كند.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;پس شما مجبوريد در حال حاضر كار كنيد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;بله.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;نمي توانيد مكاني را براي كارتان اجاره كنيد؟ شما كه در هر حال اجاره را مي پردازيد.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;نه نمي توانم.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;چرا؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;براي همين دنده هايم را شكسته است. به او گفته بودم كه ديگر نمي خواهم با او ادامه بدهم و ميخواهم براي خودم مستقل باشم. او گفت نبايد اين كار را بكنم چون در غير اين صورت به بچه هايم مي گويد كه من خود فروش هستم.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بچه ها در جريان نيستند؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;نه، به هيچوجه نبايد بفهمند.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;فكر كنيد امكان ندارد كه شما بتوانيد برايشان واقعيت را بگوييد؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;نه. مگر مي شود؟&lt;br /&gt;&lt;b&gt;من چند نفر را مي شناسم كه اين كار را كرده اند.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;بچه هاي من هرگز نخواهند پذيرفت.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;شما بهتر از هر كسي انان را ميشناسيد.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;من چكار مي توانم براي شما انجام بدهم. انتظار شما از ما چيست؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;نمي دانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنگ در به صدا در ميايد دختر جوان ۲۱ساله آلبانيايي منتظرم است تا او را براي معاينه نزد پزشك زنان ببرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;ببخشيد امكان دارد فردا زنگ بزنيد چون من بايد بروم. يا شماره تلفنتان را بدهيد تا من با شما تماس بگيرم.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;من خودم فردا تماس مي گيرم&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بسيار خب، خدا حافظ&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;روزتان بخير&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77902451?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77902451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77902451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77902451' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77902384</id><published>2002-06-18T12:58:00.000-07:00</published><updated>2002-06-18T12:58:47.040-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خشونت بر عليه زنان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خشونت در بين زوجين مقوله اي جديد نيست. در طول تاريخ با اين نوع از خشونت به گونه اي مدارا شده است. به عنوان مثال در انگلستان، اصطلاح‹‹ قاعده انگشت شست›› از يكي از متون حقوقي موجود در سال ۱۷۶۷ منشاء مي گيرد كه به شوهر اجازه تنبيه زنش را با شلاقي كه قطر آن از انگشت شست تجاوز نكند را مي داد.&lt;br /&gt;در كانادا تنها از سال ۱۹۶۸ آزار جسمي و شكنجه روحي به عنوان دلايل موجه جهت تقاضاي طلاق محسوب مي شوند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77902384?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77902384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77902384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77902384' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77902203</id><published>2002-06-18T12:54:00.000-07:00</published><updated>2002-06-18T12:54:28.630-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>جور ديگر بايد ديد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبلاگ &lt;a class=links href="http://iranwomen.blogspot.com/"&gt;زنان ايراني&lt;/a&gt; مي خواهد بداند كه اگر يكي بفهمد صميمي ترين دوستش و يا دوست دخترش يك زن بد كاره است چه عكس العملي نشان خواهد داد.&lt;br /&gt;دوست عزيز بگذاريد من قبل از هر چيز عكس العمل شما را حدس بزنم. استفاده از كلمه بدكاره به جاي روسپي يا خود فروش نشان ميدهد كه شما داراي پيش ذهنيتي هستيد كه اين قبيل زنان را به شدت با معيارهاي اخلاقي خودتان قضاوت كرده و آنان را در رديف انسانهاي بد قرار داده ايد. &lt;br /&gt;اما در مورد خودم، من اگر كسي را دوست داشته باشم، او را زيبا ميبينم حتي اگر نشاني از زيبايي ظاهري در او نباشد. حال اگر روزي دريابم دوستم خودفروش است. اگر قبل از آن روز صميمانه دوستش داشته ام، به دوست داشتنش ادامه مي دهم. فراموش نكنيد كه در پشت برچسب خودفروش انساني است كه مي تواند به اندازه من وشما عشق بورزد و مادري مهربان براي فرزندان خود باشد.&lt;br /&gt;اگر در يابم كه او ناچار به خود فروشي است و از اين موضوع رنج مي برد و از من كمك مي خواهد، تلاش مي كنم كه راهي براي تغيير شرايطش بيابم. در غير اينصورت به خودم اجازه دخالت در روش زندگيش نخواهم داد. حداقل ميدانم كه او را قضاوت نخواهم كرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77902203?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77902203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77902203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77902203' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77902114</id><published>2002-06-18T12:52:00.000-07:00</published><updated>2002-06-18T12:52:31.096-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سفر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سهراب سپهری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از لحظه هاي دراز&lt;br /&gt;بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد&lt;br /&gt;و نسيم تارو پود خفته مرا لرزاند&lt;br /&gt;و هنوز من&lt;br /&gt;ريشه هاي تنم را در شن هاي رويا ها فرو نبرده بودم&lt;br /&gt;كه براه افتادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از لحظه هاي دراز&lt;br /&gt;سايه دستي روي وجودم افتاد&lt;br /&gt;و لرزش انگشتانش بيدارم كرد.&lt;br /&gt;و هنوز من&lt;br /&gt;پرتو تنهاي خودم را&lt;br /&gt;در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم&lt;br /&gt;كه براه افتادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از لحظه هاي دراز&lt;br /&gt;پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد&lt;br /&gt;و لنگري آمد و رفتنش را در روحم ريخت&lt;br /&gt;و هنوز من&lt;br /&gt;در مرداب فراموشي نلغزيده بودم&lt;br /&gt;كه براه افتادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از لحظه هاي دراز&lt;br /&gt;يك لحظه گذشت&lt;br /&gt;برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد،&lt;br /&gt;دستي سايه اش را از روي وجودم بر چيد&lt;br /&gt;و لنگري در مرداب ساعت يخ بست.&lt;br /&gt;و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم&lt;br /&gt;كه در خوابي ديگر لغزيدم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77902114?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77902114'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77902114'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77902114' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77902021</id><published>2002-06-18T12:50:00.000-07:00</published><updated>2002-06-18T12:50:28.050-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چيدن ستاره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوابم نميبره، از تختم ميام يواشكي بيرون و پاورچين پاورچين خودم رو به سالن مي رسونم. ميام پشت پنجره كه كمي تاريكي رو تماشا كنم. اينطوري وقتي خورشيد دوباره در بياد قدرشو بيشتر مي دونم. آسمون آبيه و پر از ستاره هاي كوچيك و بزرگ. كفشام رو پام مي كنم و كوله رو ور مي دارم تا دير نشده برم كمي ستاره بچينم. &lt;br /&gt;پس فعلا تا فردا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77902021?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77902021'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77902021'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77902021' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77901925</id><published>2002-06-18T12:47:00.000-07:00</published><updated>2002-06-18T12:47:55.593-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وسوسه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجره اتاق باز است، نسيم خنكي مي وزد. مهمانها مان رفته اند ودر اتاق بغلي دخترم در خوابي عميق فرو رفته است. صداي رد شدن قطارها يكي پس از ديگري سكوت آخر شب را مي شكنند.&lt;br /&gt;اي كاش من مسافر يكي از آنها بودم. اي كاش اينچنين ريشه در اينجا نداشتم. حال با اين همه ريشه چه مي توان كرد؟ اي كاش خانه ام در كوله كوچكي مي گنجيد. بايد كولي بودم تا مي توانستم كولي وار زندگي كنم. آنوقت كفشهايم را در مي آوردم و دنبال ريلها راه مي افتادم. دنبال طولاني ترينشان. صبحها از بركه ها آينه مي ساختم تا در آن موهايم را شانه كنم. هر شب لحافي از تكه پاره هاي ابر ها و فانوسي از كورسوترين ستاره  مي ساختم تا از تاريكي نترسم. هر وقت خواب به چشمم راه نمي يافت به شمارش ستارگان مي پرداختم و گوش به لالايي باد مي سپردم.&lt;br /&gt;از نگاه كردن به ريل ها ميترسم. ميترسم بي آنكه بخواهم دنبالشان كنم. ميترسم خودم را گم كنم. خودم را و اين همه علامت و نشانه را كه برايم ساخته اند تا هر شب راه خانه را پيدا كنم. سردم است، بلند مي شوم و پنجره را مي بندم.مي بندم تا صداي رد شدن قطارها را نشنوم.مي بندم تا يك بار ديگر به وسوسه بگويم نه. پنجره بسته است و صداها خاموش شده اند ولي ميل رفتن هنوز در اعماق وجودم شعله مي كشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77901925?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77901925'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77901925'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77901925' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77901755</id><published>2002-06-18T12:43:00.000-07:00</published><updated>2002-06-18T12:43:23.373-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نوستالژي&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;تو خونه جديد احساس غربت مي كنم. خانه ها همه خالي و غير مسكوني هستند. من رو بگو كه سريع اسباب كشي كردم. دلم براي خونه قديمي تنگ شده و شايد تا مدتي كه هنوز تصميم قطعي نگرفتم تو هر دوشون بنويسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77901755?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77901755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77901755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77901755' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3276550.post-77816811</id><published>2002-06-16T13:07:00.000-07:00</published><updated>2002-06-16T13:07:20.796-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دوستان سلام، من يك هفته ايي ميشه كه آدرسم رو عوض كردم. چند روزي هم تو خونه جديد بودم هم تو قديمي. حالا دو روزي ميشه كه جل وپلاسم رو آوردم تو خونه جديد. اين هم آدرسم &lt;a href="http://hezar.persianblog.com/"&gt;hezar.persianblog.com&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3276550-77816811?l=hezar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77816811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3276550/posts/default/77816811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezar.blogspot.com/2002_06_16_archive.html#77816811' title=''/><author><name>زويا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03107415496670048935</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
