هزار و يک شب


بايگاني

Powered by Blogger

آمار بازديدکنندگان


   6/24/2003  
دوستان، من قرار بود هزار و يكشب در اينجا مطلب بنويسم ولي انگار نتونستم به قول خودم عمل كنم. يك جورايي دنبال تنوع بودم تا اينكه يكي از دوستانم واسه من يك سايتي درست كرد به اميد اينكه كار نوشتن رو جدي بگيرم. تا حالا نتونستم. اينم ادرس سايت من شايد دادن اين آدرس به دوستاني كه لطف ميكردند و نوشته هاي من رو مي خوندند موجب بشه كه من به نوشتن پناه ببرم.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 6/24/2003 12:42:00 PM


   3/23/2003  
هر جا ميروم سخن از جنگ است. تلويزيون را روشن مي كنم لاشه سربازهاي آمريكايي كشته شده، كمي بعد مجروحان عراقي در يكي از بيمارستانهاي بغداد. چهره صدام حسين در حالي كه مي خندد. تصويرجرج بوش كه از بس اسمش را شنيده ام حالت تهوع به من مي دهد. تظاهرات ضد جنگ در برلين در آمستردام در بروكسل در پاريس و ....جنگ و جنگ و جنگ ....
پنجشنبه همه مردم به محل سفارت آمريكا هجوم آوردند و خشم و انزجار خودشان را از سياست هاي جرج بوش نشان دادند. روز جمعه هزاران نفر به خيابانها ريختند. شنبه از ساعت 2 بعد از ظهر تظاهر كنندگان خيابانها را اشغال كردند. مسير راهپيمايي اين بار اما از جلوي سفارت بود. كمي در آنجا توقف كرديم. دخترم را كه چند روز پيش پانزده سالش شد را هم با خودم برده بودم. دلم مي خواهد او هم با جريانات و مسائل سياسي روز آشنا شود. نمي دانم چرا گريه ام گرفته بود. بغض گلويم را مي فشرد و من خودم را به زور كنترل كرده بودم. يك مشت از جوانهاي عرب شروع به پرت كردن تخم مرغ و گوجه فرنگي و سنگ به طرف نيروهاي پليس كردند. تظاهرات صلح طلبانه هم داشت بوي جنگ مي گرفت. از محل دور شدم و به مسير ادامه دادم. نمي خواستم در خشونت سهمي داشته باشم. به خانه مي آيم در يكي از كانالهاي تلويزيوني چند متخصص در حال تحليل شرايط سياسي درمنطقه خاورميانه هستند. مي خواهند به اين شسوال كه آيا اين جنگ براي نفت است يا نه پاسخي بيابند. حوصله ام سر مي رود كانال را عوض مي كنم.
تلويزيون تصوير عراقي هاي نمي دانم كدام شهر اشغال شده را نشان مي دهد كه سربازان آمريكايي را در آغوش مي گيرند و به آنها غذا مي دهند. كانال را عوض مي كنم. ساختمانهاي ويران شده و مردمي كه در زير آورار به دنبال عزيزي مي گردند و مي گويند مرگ بر بوش ، مرگ بر آمريكا. حالم بد مي شود. حال كسي را دارم كه كه بعد از سر كشيدن يك ليوان شربت شيرين به او يك ليوان سركه خورانده باشند. براستي من در كجا ايستاده ام. تمام ايراني هاي اينور مرز تا آنجا كه من مي دانم مخالف حمله آمريكا هستند و مي شنوم كه آنور مرز اوضاع متفاوت است. نمي دانم چرا، حدس هاي ميزنم و لي دوست داشتم يكي جواب قانع كننده اي به من مي داد. از جنگ بيزارم بر هر گونه اي كه باشد يا در هر جاي جهان كه بخواهد باشد. طرفدار جنگ بودن براي من غير ممكن است.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 3/23/2003 02:25:00 PM


   3/11/2003  
هوا باراني است و ابرها سير مي گريند، بي هيچ بهانه اي. دل من اما بدجوري به دنبال بهانه است. كاش فردا روز اول فروردين بود. كاش من درحال خريد لباس عيد در بازار پرهلهله شهر گمشده ام بودم كه روزهاي آخر اسفند حتي باران هاي بي امانش بوي عيد مي داد.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 3/11/2003 02:13:00 PM


   3/10/2003  
و تولد و تكامل و غرور
امروز روز تولدم است. تصميم گرفم كار خاصي نكنم. از صبح زود دوستان نزديكم زنگ زدند روي مبايلم پيغام گذاشتند و اي ميل فرستادند. شرمنده همه شدم. حسابي ياد مادرم افتادم كه براي هفدهمين بار در روز تولدم نبود. دل و دماغ جشن گرفتن اين روز رو نداشتم. دوشنبه هم روز خوبي براي سر و صدا كردن نيست. چند روزي سر كار نرفته بودم و امروز با هزار بدبختي از رختخواب زدم بيرون به قيافه خواب آلودش كه نگاه كردم فهميدم كه يادش نيست. تعجب هم نكردم چون روز تولد خودش را ديگران يادش مي اندازند. به خودم گفتم چه اهميتي داره، امروز هم مثل روزهاي ديگه. سر كار تلفن باران شدم از دوستاني كه هميشه روشون حسابم كردم سهيلا و مژگان فرح روز پروين و رويا و بعد دخترم زنگ زد و بعد هم دوستم گوشي رو گرفت و خواست تظاهر كنه كه يادش نرفته و تولدم رو تبريك گفت. بعد هم پروين با يك دسته گل اومد دنبالم سر كار وبه قول خودمون يك حال حسابي در روز تولد مون به ما داد. واقعا سورپريز حسابي شدم. دخترم هم براي من هديه قشنگي گرفته بود. دوستم در خانه نبود و رفته بود سراغ كارهاي خريد خانه كه از زحمات من كم كنه و ... از همه جالب تر وقتي پاي كامپيوتر نشستم ديدم دوستم مهدي تو ايران ان لاين هست. سلام كرد و من هم جوابش را دادم و تولدمو نبريك گفت. داشتم شاخ در مي آوردم. آخه ما اصلا همديگر رو نديديم. از حافظه اش تعجب كردم و از توجهش. باري حسابي خوشحال شدم. از اينكه ميبينم تنها نيستم و توي اين دنياي بزرگ براي خودم گروه كوچيكي از دوستان خوب دارم دل گرم مي شم. بعد هم نوبت تلفن خواهرم و برادرم بود از تهران از كيلومترها فاصله. بعدش مهناز كه اولين ماههاي غربت رو باهم تقسيم كرديم وشهرام كه واقعا تعجب كردم كه چطور هنوز تولد منو از ياد نبرده و دوستم كه اهل لوگزامبورگ هست و تو تعطيلات هست هم از سوئيس زنگ زده و پيغام گذاشته بود. بعد هم نوبت صباي خوبم بود كه برام يك پيغام تولدت مبارك خاله فرستاده بود.
از خودم پرسيدم بدون آنها چه مي كردم. بدون اين همه آدم كه دوستشون دارم و دوستم دارن و به ياد من هستن. و در همه لحظات زندگيم در غم و شادي هام در كنارم بودند و من تونستمو مي تونم بهشون تكيه كنم. به دخترم نگاه مي كنم كه حالا ديگه قدش از من بلندتره و به دختر جووني بدل شده و مي گم خب تو اين سالها كه گذشته همچين وقتم رو به بطالت هم نگذروندم.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 3/10/2003 02:14:00 PM


   2/21/2003  
يك هفته ديگر را پشت سر گذاشتم، چقدر عصر هاي جمعه خوب است. بعد از يك هفته كار فرصتي براي فراغت، براي هيچ كاري نكردن ، دراز كشيدن روي يك كاناپه و به سقف خيره شدن. خيره شدن تا محو شدن، مي شود آنقدر به سقف خيره شد تا همه چيز را از ياد برد محيط كاري را همكارهايي كه تحملشان سخت است. حتي چيزهايي كه ملت براي تو از صبح تا شب تعريف مي كنند و تو به خودت زور مي زني كه باورشان كني تا كارشان را راه بياندازي. نمي دانم اين اواخر چرا تمام مدت مجبورم كه دنبال صداقت بگردم . يافتنش راحت نيست.
از نگاههاي گريزان بيزارم، من نمي دانم بدنبال چه ميگردم. با همكار نژادپرستم بيش از خانواده ام وقت مي گذرانم. هشت ساعت در روز، 40 ساعت در هفته، تمام هم و غمش ثروت كشورش است كه توسط خارجي ها به تاراج مي رود. تمام مدت مي خواهد ما را قانع كند كه تمامي كساني كه به مركز ما مراجعه مي كنند در حال سوءاستفاده از سيستم هستند. خسته ام، اوايل با او بحثم مي شد و لي حالا بخودم مي گويم كه نمي شود آدمها را عوض كرد. گاهي اوقات همين طور كه دارم نگاهش مي كنم در ذهنم مي گويم من كرم خانم عزيز نمي شنوم.
دلم مي خواهد هرچه كه از ذهنم مي گذرد بارش كنم. ولي نمي شود. يا من يايد بروم يا او بايد اخراج شود چون به هيچ وجه حاضر به تغيير شغل نيست.نه اينكه از خارجي هايي كه در تمام روز مي بيند خوشش مي آيد نه ابدا. براي اينكه در 56 سالگي مي ترسد كار ديگري پيدا نكند. من بايد تصميم بگيرم شايد بايد من هم مثل دوتاي ديگري كه رفتند تسليم شده و دنبال كار ديگري بگردم. با وجود اينكه كارم را دوست دارم محيط كاري برايم غير قابل تحمل است.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 2/21/2003 09:45:00 AM


   2/13/2003  
شبها كه از خانه بيرون مي زند تاريكي است و سرما، سكوت خيابانها را وقت عربده مسافران خودروهاي در رفت و آمد مي شكند. مرداني كه تحقيرش مي كنند و چند قدم آنطرف تر براي استفاده از سرويس هاي جنسي يك زن ديگر پول مي دهند و به بعدي كه چند متر دورتر ايستاده ناسزا مي گويند. صداي شكستن شيشه اي در چند متري او و فرياد هاي مستان شب گرد.
سردش است آنقدر سرد كه تصور بزرگترين آتشها هم گرمش نخواهد كرد. او گرم نخواهد شد حتي اگر خورشيد از ماه بخواهد كه همين الان جايش را به او واگذار كند وبخواهد اگر حتي براي، او تنها او بتابد گرم نخواهد شد.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 2/13/2003 11:41:00 AM


   1/14/2003  
وقتي به محلي كه آدرسش را از قبل به ما داده بودند رسيدم از شور و حال ديروزم خبري نبود. احساس بدي داشتم. زير چشمي نگاهي به او كه با جثه كوچكش در كنارم قدم مي گذاشت انداختم و حس مشترك را در نگاه او خواندم. لازم نبود چيزي از او بپرسم. سرايدار آمد و ما را به درون آپارتمان هدايت كرد. برق خانه قطع بود و بوي ادرار مي آمد. كاغذ ديواري ها كنده شده و از ديوارهايي كه بوي نم مي داد آويزان بود. خودمان را به اتاق ديگري كه اسمش را آشپزخانه گذاشته بودند رسانديم كه در آن فقط يك ظرفشويي با كمدي شكسته بود و توي آن صدها سوسك مرده ديده مي شد. مرد همراه به ما گفت كه تازه آنجا از طرف مركز بهداشت سم پاشي شده و نبايد نگران سوسك هايي باشيم كه كه در هر قدممان زير پاهايمان له مي شدند. كورمال كورمال جايي كه اسمش را دوش كذاشته بودند را يافتيم. نور هر چه كه جلو تر مي رفتيم كم تر مي شد. از اشتهاي يك ساعت پيشم خبري نبود و مانده بودم چطور ساندويچي را كه امروز صبح با ميل آماده كرده بودم را بعد از برگشتن به سر كار بخورم. به مرد همراه گفتم كه خودم به مسئول ساختمان زنگ مي زنم و جواب مان را مي دهم. دخترك كه با شور و هيجان ساعتي پيش به اميد يافتن آپارتمان با كرايه اي پايين به دفتر كارم مراجعه كرده بود حالا قيافه آدم مغموني را به خود گرفته بود. خواستم دلداريش بدهم. گفتم ببين ريتا مجبور نيستيم آپارتمان را قبول كنيم چند ماه ديگر هم در ليست انتظار براي آپارتمانهاي دولتي بمان تا ببينيم چه مي شود. ريتا گفت اگر قرار است من با سوسكها سرو كله بزنم در همان جايي كه هستم ميمانم. به طرف دفتر كارم راه افتاديم و در راه من كمي سعي كردم از هر دري صحبت كنم تا منظره سوسكهاي مرده و بوي ادرار از ذهن ريتاي 22 ساله برود.
اهل آلباني بود و از خانواده فقيري مي آمد. يكي از خواهرانش كه به خودفروشي كشيده شده بود مفقودالاثر است و او براي تامين مخارج خانواده به قصد اروپاي غربي، مدينه فاضله همه بدبختها و بيچاره ها، از کشور خارج شده و به نوبه خود به خودفروشي كشيده شده بود. بعد هم خواهر كوچكترش پارسال از ايتاليا رسيد كه از چهارده سالگي در خيابانهاي ميلان خودفروشي كرده بود و حالا هر كاري كه مي كرديم نمي توانستيم او را به ريتم زندگي يك دانش آموز 17 ساله عادت دهيم. براستي سفره فقر وقتي گسترده مي شود تا كجاها وسعت دارد و بايد چندين هزار كيلومتر دور شد تا از او گريخت. انگار براي ندارها آسمان همه جا يك رنگ است. گرفته و خاكستري. حالت تهوع آزارم مي دهد كاش مي شد كاري كرد.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 1/14/2003 02:27:00 PM


   1/04/2003  
هوا باز هم سرد شد. باران دمار از روزگار ما درآورد. نمي دانم اين آسمان امسال چه دل پري دارد. آنقدر سردم بود كه وان حمام را پر از آب گرم كردم و دقايقي به گرماي دلپذير آب پناه بردم. در سالن دخترم با دوستش ناتالي دارد نمي دانم براي چندمين بار فيلم سرنوشت شگفت انگيز املي پولن را مي بيند غافل از اينكه دنيا پر از آدمهايي با سرنوشت هاي شگفت انگيزاست. و من دارم حساب مي كنم امروز چقدر در مغازه ها در صف حراجي ها وقت تلف كرده ام و چقدر پول از حسابم كم شده. از خودم لجم مي گيرد از اينكه اسير يك جامعه مصرفي هستم لجم مي گيرد. جامعه مصرفي با روابطي كه بعضي اوقات مانند قوطي كنسروهايي مي مانند كه از تاريخ مصرفشان گذشته و تو حيفت مي آيد دور بياندازيشان چون آدمهاي زيادي در دنيا گرسته هستند. نمي داني كي مي تواني با خودت صادق باشي ، با ديگران صادق باشي. كاش صداقت را هم مي شد از بقالي محل خريد چه براي مصرف شخصي چه براي هديه كردن به ديگران.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 1/04/2003 02:28:00 PM  
قدمهايش آنقدر تند شده بود كه تا بخود بيايد داشت مي دويد. حالا از ترس رسيدن به آخر خط قدمهايش كوچكتر و كوچكتر مي شوند. پديده عجيبي است انسان. كاش مي دانست چه مي خواهد. كاش مي دانست چه چيز را نمي خواهد. اين همه پيچيدگي براي رسيدن به نمي دانم چه.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 1/04/2003 02:16:00 PM


   12/15/2002  
به سالن مي آيم و با ديدن تلاش انوار نور براي خزيدن از درز پردها به درون اتاق پرده ها رامي كشم. بيرون هوا ملايم به نظر مي رسد از سوز و سرماي چند روز پيش آثاري نمانده. احساس خوبي دارم ، خواب ديشبم عميق بوده و انگار در طي شب كوله بار خستگي ام را در جايي جا گذاشته ام. شايد هم چند ليوان شرابي كه به سلامتي برادرم با دوستانم سر كشيدم اين آرامش را به جانم برگرداند. باري حالم خوب است. دوست دارم بنويسم. دوست دارم يك راهپيمايي دو ساعته در جنگل بكنم. يا بروم باشگاه و كمي ورزش كنم. خلاصه همانطور كه مي بينيد اين يكشنبه به هيچوجه يكشنبه كسالت باري نخواهد بود.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 12/15/2002 12:49:00 AM


   12/14/2002  
روز بزرگي در زندگي من

امروز برادرم از تزش دفاع كرد و با نمره عالي قبول شد. چند بار به خانه زنگ زدم و در آخرين باري كه شماره را گرفتم صداي مادرم را كه از خوشحالي مي لرزيد شنيدم. آنقدر به وجد آمدم كه قلبم درد گرفت. از خوشحالي اشك ريختم و چقدر دلم مي خواست پيش آنها بودم. پيش تو بودم عزيزم و مي توانستم تو را در آغوش بگيرم و تو مرا چنان بفشاري كه استخوانهايم درد بگيرد. تمام امروز را با تو بودم. اميدوارم كه حظورم را حس كرده باشي. برايت بهترين ها را آرزو مي كنم. دوستت دارم با تمامي وجودم.
ياد روزي افتادم كه پدر ديگر نبود . بطور ناگهاني دستي او را از صحنه زندگي ما ربوده بود. تو سه سال بيشتر نداشتي و من 15 ساله بودم. مادر گريه مي كرد و نمي دانست تو و برادر كوچكمان كه چهار ماه بيش نداشت را بايد چطور بزرگ كندد و من در لابلاي اشكهايم به او قول مي دادم كه كمكش كنم در حالي كه حتي فكر به آينده بدون وجود پدر مرا به وحشت مي انداخت. امروز تو بزرگ شدي و مادر خوشحال است. بي شك به تو مي بالد. من هم به تومي بالم، اي كاش فقط مي توانستي براي يك آن هم شده برق خوشحالي را در چشمهايم ببيني.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 12/14/2002 02:37:00 PM  
من خانم زويا پيرزاد نيستم

دوستان عزيز شباهت تصادفي اسم من با خانم پيرزاد بي شك دليل دريافت اي ميل هاي دوستاني است كه مرا خانم پيرزاد مي پندارند. بايد بگويم كه متاسفانه من خانم زويا پيرزاد نيستم. ايشان نويسنده است ومن به دليل ايميل هايي كه داشتم با آثار ايشان آشنا شدم. آخرين كتاب رمان خانم پيرزاد را كه ژيلاي عزيز براي ما از ايران فرستاد خواندم و لذت بردم. چراغ ها را من خاموش مي كنم واقعا خواندني است. اميدوارم هر كسي كه اين كتاب را مي خواند به اندازه من از خواندن اين اثر هنري لذت ببرد.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 12/14/2002 02:22:00 PM


   11/26/2002  
از بيمارستان كه ميزنيم بيرون هوا ديگر تاريك شده است. نتيجه آزمايش خون ژوسلين كه يك تراوستي آمريكاي لاتيني مبتلا به ايدز است رضايت بخش بوده و دكتر به او اميد فراوان مي دهد. نزديك ايستگاه مترو وقتي كه مي خواهم با او خدا حافظي كنم با نگاه كردن در چشمانش يك لحظه تاريكي را از ياد مي برم. اميد در نگاهش موج مي زند، به زندگي چسبيده است و مي خواهد تا آنجا كه مي شود زندگي كند حتي اگر براي سير كردن شكم خانواده اش تا صبح مجبور باشد در سرماي خيابان بايستد و ناسزا و تحقير برخي از رهگذران را متحمل شود. حتي اگر مجبور باشد در اتاق كوچكي در دل پايتخت اروپا به همراه پنج تا هفت نفر ديگر زندگي كند. به او مي گويم تا فردا ساعت 11 و نيم مثل هميشه. مي گويد پنجشنبه شب كار مي كني؟ ژوسلين نگران روند كارهاي اقامتش است. ميگويم به احتمال زياد نه ولي نگران نباش دنبال كار هاي تو هستم. هفته پيش همكارم كه به پرونده او رسيدگي مي كرد استعفا داد و رفت. از گروه چهار نفري ما يكي هم در مرخصي به سر مي برد و من و همكار ديگرم بايد به همه كارها رسيدگي كنيم. خجالتي است شايد كسي كه به خوبي او را نمي شناسد از اين حرف من تعجب كند. خود فروشان در واقعيت ربط زيادي به تعاريف كليشه ايي در اذهان عمومي ندارند. ژوسلين براي كوچكترين كاري كه برايش انجام مي دهي بي نهايت سپاس گذار است و بي نهايت ارام و مهربان شايد همين خصوصياتش موجب مي شود كه او هنوز با توجه به ظاهر زمختي كه دارد مشتري هاي خاص خود را دارد. با هم خداحافظي مي كنيم و من قدمهايم را تند تر مي كنم تا هر چه سريعتر به خانه برسم. جلوي در خانه وقتي كه مي خواهم در را در پشت سرم ببندم تاريكي را جا مي گذارم. نمي گذارم با من داخل شود.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 11/26/2002 09:37:00 AM


   11/16/2002  
حادثه

حادثه سايتي است جديد، مجموعه ايي است از حوادث اتفاق افتاده در ايران. به عبارتي مي شود گفت مجموعه ايي است از صفحات جرايد روزنامه ها به انضمام اخباري اختصاصي كه فقط در اين سايت مي توانيد بخوانيدشان.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 11/16/2002 05:23:00 AM


   11/15/2002  
امروز كه با مادرم تلفني صحبت مي كردم، از خانه مان حرف زديم كه در حال حاضر هيچيك از ما در آن زندگي نمي كند. خانه را اجاره داده اند. آپارتماني در تهران اجاره كرده اند كه هيچ شباهتي به خانه مان ندارد. من اين آپارتمان كوچك را نديده ام ولي مي توانم ابعاد و كوچكي اش را در لابلاي جملات مادرم هر بار كه از خانه مان در رشت حرف مي زند حدس بزنم. مي دانم كه پيچك امين الدوله از پنجره هايش آويزان نيست. مي دانم كه نمي شود از پنجره اش به درخت انجيرتوي حياط نگاه كرد. مي دانم نميشود با بيدار نشستن تا سپيده صبح، انقدر به تاريكي بيرون زل زد تا خطوط اشيا نمايان شوند وجان بگيرند. نمي شود تا صبح نشست و از روياها پيراهني براي فرداها بافت.
فقط در آن اتاق بود كه رويا ها شكل مي گرفتند. اتاقي كه پنجره اش به راحتي به دنياي بيرون گشوده مي شد و با هر گشايشش توده اي از اكسيژن و هواي تازه به درون ريه هاي من هجوم مي برد. امروز به مادرم گفت كه چقدر به آن خانه وابسته هستم. دلم مي خواست مي توانستم به او بگويم كه من حتي بخشي از خودم را در گوشه اي ناشناسي از آ“ به دور از چشم زمان پنهان كرده ام تا همچنان جوان بماند. تا شايد روزي باز بيابمش.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 11/15/2002 03:09:00 PM


   11/11/2002  
بعد از سه روز تعطيلي، فردا سر كار رفتن كمي دشوار است. امروز سالگرد پايان جنگ جهاني اول است و هر سال ما به افتخار پايان جنگ روز 11 نوامبر را تعطيليم. زنده باد صلح
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 11/11/2002 11:41:00 AM


   11/10/2002  
عمر روز كوتاه شده و تا چشم به هم مي زنيم شب با چادر سياهش از راه مي رسد و تاريكي شهر را سخت در آغوش مي گيرد. مدتي ديگر در تاريكي از خانه بيرون مي رويم و در تاريكي به خانه بر مي گرديم. در آسمان ما از آفتاب خبري نيست و ابرها تمامي شرمشان را از در بند كشيدن خورشيد مي گريند. ديگر وقتي دلم مي گيرد به پنجره پناه نمي برم. بيرون همه چيز خيس است و جز سقوط برگها در خلا فصل رنگها خبري نيست. اگر نقاش بودم درخت مي كشيدم با كلي برگ سبز ولي نقاشي من هميشه بد بوده. دليلش را نمي دانم شايد تنها بي استعدادي من در اين امر بوده باشد. شايد هم تقصير از معلم كلاس سوم دبستان من بود كه مي خواست كله پرنده اي را با نگاه كردن به ارژنگ نقاشي كنم. بعد هم با ديدن نقاشي من يك هشت گنده زيرش گذاشته بود و من اولين نمره تك زندگيم را در كلاس نقاشي گرفته بودم. راستي چرا ما معلم نقاشي نداشتيم؟
باري آنروز من متقاعد شدم كه شاگرد بي استعدادي در نقاشي هستم و اغلب روزهاي نقاشي يا دلم به راستي درد مي گرفت يا تظاهر به دل درد مي كردم تا نقاشي نكنم. اينروزها حس عجيبي دارم. حس آدمي كه كلي كار ناتمام داشته باشد و مي خواهد زمان از دست رفته را به طريقي جبران كند. بعد شروع به نقشه كشيدن مي كنم و مرتب طرح مي ريزم و بعد كه مي خواهم جمع بندي كنم ميبينم مانند عنكبوتي در تارهاي تنيده به دور خود گرفتار شده ام. بعد هم به اين نتيجه مي رسم كه بي خيال همه چيز بشم و در حال زندگي كنم و... دور باطل به معناي واقعي.
خوشبختانه كار مثبت هم مي كنم. مثلا ورزش را جدي گرفته ام و سر كارم با دوندگي هاي فراوان كمكهاي زيادي به يك مادر جوان و پسرش كه حالا دو ماه دارد كرده ام. ولي در رابطه با همكارانم مشكلات زيادي دارم كه راه حلي براي آنها پيدا نمي كنم. گاهي اوقات آنقدر در تغيير شرايط محيط اطراف خود رام كوچك احساس مي كنم كه دلم مي گيرد و به ياد آنروزي مي افتم كه براي چند لحظه پدرم را در بازار رشت گم كرده بودم. جماعت اطرافم و تنهايي من ميان انهمه چهره ناآشنا چنان مرا ترسانده بود كه وقتي دوباره او را بازيافتم حس كردم خدا را يافته ام.
دستهايم به طور معجزه آسايي گرمند. امشب ولي روحم لرزان است. حال باران بر پنجره مي كوبد، امشب نمي گشايمش، چون از خيسي روحم مي ترسم.

   نوشته شده توسط زويا در ساعت 11/10/2002 03:23:00 PM


   11/06/2002  
مدتي ميشه كه دوباره ورزش كردن رو شروع كردم. دو يا سه بار در هفته بعد از تمام كردن كارم، به باشگاه بدن سازي محله اي كه توش زندگي مي كنم رفته و حدود يك ساعت ونيم ورزش مي كنم. دوست دارم اگه مي شه با دوستم پروين برم ورزش ولي هميشه ساعات بيكاري ما به هم نمي خوره. خودم رو عادت دادم كه اگر نتونم با پروين تنظيم كنم برم ورزش و تنبلي نكنم.
امروز هم از اون روزهاي تنهايي بود. هوا باروني وگند بود. سردم هم بود چون تمام روز سر كار بدون شوفاژ مونده بوديم. با همه اينها خودم رو راضي كردم كه كفشها رو بپوشم و ساك ورزشم رو بر دارم و راهي شم. تو سالن داشتم دوچرخه مي زدم كه صداي فارسي حرف زدن چند نفر نظرم رو جلب كرد. برگشتم و بدون اينكه نشان بدم ايراني هستم و حرفشون رو مي فهمم نگاهي به طرفشون انداختم. زن ومردي بودند با دو دختر بچه ده ساله و سه ساله. مرد خارج زمين بود و زن با لباس ورزش داشت اماده ورزش مي شد. پس از چند دقيقه مرد در حالي كه به بچه ها سفارش مي كرد كه مادرشون رو اذيت نكنند سالن رو ترك كرد.
من همينطور مشغول دوچرخه زدن بودن تا اينكه خانمي از خانم ايراني سوالي كرد و دختر بزرگ سعي كرد كه براي مادرش ترجمه كنه. خانم چيزي گفت كه اونا متوجه نشدند و من بي اختيار ترجمه كردم و لو رفتم. فهميدند كه ايراني هستم. بعد هم سر صحبت باز شد. طبق معمول سوال اول در مورد مدت اقامت من تو بلژيك بود. جواب دادم وسوال بعدي كه در مورد تاهل يا تجرد بود پيش آمد. به دومي كه جواب دادم. خانم ايراني گفت حتما بچه نداريد. گفتم چرا دارم و چهارده سالشم هست. بعد خواست بدونه كارم چيه. يه توضيح مختصر دادم. جرات نكردم بگم كارم رسيدگي به مسائل زنان روسپي هست.
مدتي گذشت و من در گوشه ديگه سالن مشغول بودم كه اومد و از من پرسيد آيا ميتونه از من يك سوال بكنه. گفتم خب بستگي داره چي باشه. گفت چون شما گفتيد كه طلاق گرفتيد احساس راحتي كردم راستش معمولا بار اول آدم زندگي خودش رو واسه كسي تعريف نمي كنه. بعد هم فهميدم كه دو سال ونيمه كه اومده. جواب اولشو منفي گرفته و از شوهرشم جدا شده.
گفتم : پس اين آقا كي بود؟
گفت : شوهرمه كه ولم نمي كنه. با اينكه جدا شديم از صبح تا شب تو خونه منه و داره من رو مي پاد. گفتم يعني چه مي پاد. بعد فهميدم كه شوهر خانوم شكاك بوده و از روز عقدشون تا حالا يازده سال زندگي مشتركشون تو درگيري گذشته. تو ايران زن بدليل نداشتن شغل و درآمد دندون رو جگر گذاشته و تحمل كرده. تو اينجا آقا كه راحت دستشونو بلند ميكنن به آزار زن ادامه داده و هر بار دچار شك وترديد مي شده زن رو كتك مي زده. تو يكي از همين كتك كاريها زن پليس را خبر كرده و تقاضاي جدايي كرده. اداره سوسيال هم قبول كرده و حقوق زن وشوهر رو جدا كرده و از شوهر خواسته كه يك خونه براي خودش پيدا كنه. اونم اين كارو كرده ولي حس تملك مانع مي شه كه پاي مباركشو از زندگي خانوم بكشه بيرون. تو سالن ورزشم مياد تا ديدي بزنه و ببينه مرد ايراني نباشه. زن مي گفت كه حتي كلاس زبان هم نتونسته بره بدليل كنترل شوهرش. بايد مي رفت خونه ولي دلش نمي خواست بره خونه چون شوهرش خونه بود. از من خواست كه به پليس زنگ بزنم تا بياد و اونو از خونه بيرون كنه و لي اون نفهمه كه زنش اينو خواسته چون مي ترسيد كه عصباني بشه و اونو بكشه. گفتم كه اگر به پليس زنگ بزنم بايد بگم كه به تقاضاي اون زنگ زدم و پليس هم به شوهرش مي گه كه زن خواستار رفتن اون از خونه هست. نمي دونست چكار كنه. منم نمي دونستم چكار كنم. بهش قول دادم كه فردا به پليس محل به خانومي كه مسئول پروندش بود زنگ بزنم تا بفهمم از چه طريق قانوني مي شه وارد شد و مانع حظور دائم شوهرش در زندگيش شد.


   نوشته شده توسط زويا در ساعت 11/06/2002 12:56:00 PM


   11/04/2002  
دو شب پيش دير وقت از هلند برمي گشتيم بروكسل. قرار بود شب را در جايي بمانيم ولي نمي دانم چه شد كه تصميم گرفتيم به خانه بر گرديم. سرما خورده بودم و باز يافتن رختخواب برايم دلپذير تر از هر گونه ماجرا جويي بود. راه افتاديم. باران به شدت مي باريد و ما، راه برگشت را به دشواري پيدا كرديم. نگران بودم. مي ترسيدم در هنگام رانندگي خوابش ببرد. مي ترسيدم در خاطره جاده ابدي شويم. از ناپديد شدن مي ترسيدم. مي خواستم به خانه برسم. مي خواستم فردا را يك بار ديگر تجربه كنم. از زير چشم نگاهي به او انداختم. به او كه جزئي از زندگيم شده بود و من به او آرام آرام دل بسته بودم. او آمده بود بي هيچ وعده و وعيدي. بي هيچ ادعايي. نه تصميم داشت نيمه ديگر من باشد كه من سالها پيش گمش كرده بودم و دنبالش نمي گشتم. نه مي خواست تكيه گاه باشد و نه دوست داشت تكيه كند.
آمده بود براي يك روز، يك هفته، يك ماه، يك سال شايد. ولي مانده بود و دوست داشت بماند. دوست داشتم كه بماند. پنجره ها را باز دوست داشت و مرا آزاد تر از هر پرنده اي. من مي توانستم به سبكبالي سابق باشم. آسمان متعلق به من بود.
آمده بود ومن خواسته بودم كه بماند چون از گذشته خسته بودم، چون نيازي به آينده نداشتم. عطش من نوشيدن جرعه جرعه حال بود و بس. گذشته نمكي بود بر جراحت هاي روحم. آينده چنان در مه گم شده بود كه من از قدم گذاشتن در آن مي ترسيدم. به حفره اي مي مانست آماده بلعيدن. من مي خواستم زندگي كنم. من مي خواستم باشم.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 11/04/2002 02:34:00 PM


   10/30/2002  
مدتي است كه كم مي نويسم. انگار افكار من دستخوش بادهاي پائيزي شده اند. در مقابل كاغذ سفيد كه قرار مي گيرم ناتوان مي شوم. گويي تمام چيزهايي كه ذهنم را تا دقايقي پيش مشغول مي كردند از خاطرم محو مي شوند. امروز مرخصي دارم. سر كار نرفته ام. روز باراني و كسالت باري است. صبح با يك مشت كار اداري گذشت و بعد از ظهر را قرار است با دخترم بگذرانم. براي خريد به مركز شهر بايد برويم.
دوستم از من مي پرسد : راستي وبلاگ كلاغ سياه را مي خواندي؟
مي گويم : آره مي خوانم.
مي گويد : مگرخبر نداري خودكشي كرد. بر جايم خشك مي شوم.
خودكشي؟
مي گويد آره
به همين سادگي. كسي تصميم مي گيرد از ميان ما برود. ديگر در اين دنيا نباشد. سرم درد ميگيرد. دلم آنقدر گرفته كه مي توانم ساعتها زاز زار بگريم. زين پس كوچ كلاغها مرا برا به ياد پريدن دوستمان كلاغ خواهد انداخت. همان كلاغي كه پريد از فراز سر ما و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 10/30/2002 05:10:00 AM  
آن كلاغي كه پريد
از فراز سر ما
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

مرگ دوستمان كلاغ سياه را به همه دوستان وبلگستان تسليت مي گويم.
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 10/30/2002 04:49:00 AM


   10/19/2002  
كوچ

پرنده ها به جستجوي نور رفته اند
پرنده ها با باد رفته اند، در باد رفته اند
درختان شهر اما در سوگ كوچشان
تمامي برگهايشان را گريه كرده اند
   نوشته شده توسط زويا در ساعت 10/19/2002 04:30:00 AM


   10/15/2002  
وعده خانه هاي امن همان مدينه فاضله است

در سايت زنان ايران مطلبي وعده خانه هاي امن زنان در ايران كه در مورد خانه هاي امن بود را ديدم.
اين جمله هم در آخر مطلب خواندم :

به نظر می رسد بدون حل مساله تمکين زنان از شوهران و اقامتگاه آنان که در قانون ايران آمده است، هرگونه تلاشی برای ايجاد خانه های امن با مقاومت فراوان روبه رو خواهد شد. براساس قوانين ايران زن موظف به اقامت در محلی است که شوهرش تعيين می کند و وظيفه دارد از او در روابط جنسی و ساير امور از جمله خارج شدن يا نشدن از خانه اطاعت کند.

به نظر من بدون حل مسئله تمكين امكان صحبت از خانه هاي امن نيست. در كشورهاي اروپايي زني كه تصميم به ترك خانه شوهر يا پارتنرش را مي گيرد، قبل از هر چيز از حمايت قانون برخوردار است. مجاز است حتي فرزند يا فرزندانش را به همراه خود ببرد. در بروشورهايي كه جهت آگاهي و اطلاع زنان تدوين مي شود به آنان توصيه شده كه در صورت تصميم به ترك خانه تمامي مدارك از جمله كارت شناسايي ، كارت واكسن بچه ها، كارت بيمه و غيره را به همراه خود برداشته و به يكي از اين مراكز رجوع كنند.
در زمان مراجعه زن مي تواند درخواست كند كه در مدت اقامتش در مركز هيچگونه اطلاعي در مورد محل سكونتش به مرد داده نشود.
مسئله مهم تر مسئله مالي است. در بسياري از موارد زناني كه به اين مراكز مراجعه مي كنند كساني هستند كه استقلال مالي ندارند. در مدت اقامت آنان مدد كاران اجتماعي به آنها در حل مشكلاتش كمك مي كنند. براي زناني كه به آنان حتي حقوق بيكاري بدليل اينكه هيچوقت شاغل نبوده اند تعلق نمي گيرد از سازمان كمكهاي اجتماعي تقاضاي كمك هزينه ماهيانه مي كنند. زنان مي توانند به مدت سه ماه كه تا شش ماه هم قابل تمديد است در اين مراكز مانده تا راه حل جديدي براي آينده خود و فرزندانشان بيابند.
در بعضي از موارد ترك خانه امن به تدريج صورت مي گيرد. زن مي تواند در آپارتماني زندگي كند كه تحت پوشش و نظارت خانه امن است. پس از آن در صورت تشخيص خودش و مددكاران به او كمك مي شود تا خانه اي براي خود پيدا كند و ...
در ايران وضع به چه شكل خواهد بود؟ آيا به زنان خانه دار پس از ترك خانه امن امكاناتي از اين قبيل داده خواهد شد تا سر از پاركها و خيابانها در نياورند؟
در بخش ديگري از مطلب آمده است كه :

اين مقام مسئول گفته بود تنها زنانی می توانند از خدمات اين مراکز استفاده کنند که دادگاه ، پس از طی مراحل قانونی مراجعه به پليس و پزشکی قانونی اجازه اقامت آنها را صادر کرده باشد.

اين امر موجب مي شود كه تا زمان روشن شدن تكليف زن در دادگاهي كه بي شك زن را به قانون رجوع خواهد داد و او را تشويق به سازش خواهد كرد و ... جان زن در خطر باشد.
آيا فكر تضمين امنيت جاني زن و فرزندان او را كرده اند كه اين شرط را گذاشته اند؟

نظر شما چيست؟



   نوشته شده توسط زويا در ساعت 10/15/2002 02:48:00 PM

 

 

 

 

 

 

 

 

 



آن کلاغي که پريد از فراز سر ما
خبر ما را خواهد برد به شهر

فروغ